عشق از نظر مولانا
بنابراين بحث بر اين مبنا است كه نگاه هر دو به هستي از عشق منشأ مي گيرد و به عشق ختم مي شود و از اين زاويه، سير تكاملي جهان بيرون و درون انسان تفسير و معنا مي يابد. اين مقال سخني ديگر نيز دارد: تابوي علم، طي قرون، پيوسته بي رقيب بوده و قرن هاي متمادي توانسته است اسطوره ي شكست ناپذيري خود را همچنان حفظ كند. از اينرو كمتر كسي به خود اين اجازه را مي دهد كه در برابر قوانين به ظاهر خلل ناپذير و متقن علم قد علم كند و آن را به مبارزه طلبد. اما مولانا يكي از نادر كساني بود كه توانست با جسارت تمام تابوي علم را بشكند و آن را از اريكه ي حكومت مطلق به زير كشد و در اين مسير از هيچ انگ و تهمتي مبني بر ضد علم بودن عرفان نهراسيد. امروز پس از هشت قرن، متفكران جهان با اين پرسش اساسي روبرو شده اند: به راستي راه به زانو درآوردن اين اسطوره ي خدا نما چيست و از اينرو براي دستيابي به يك پاسخ جامع و جديد، انديشه ي مولانا را به عنوان مشعلي فرا راه خود قرار داده اند. بر اساس همين ديدگاه متفاوت مولانا از هستي است كه امروزه انسان هاي سرگشته اين چنين، مجذوب تفكرش شده اند. به جرأت مي توان گفت: مولانا قوي ترين فردي است كه توانسته با تمام قدرت مقابل اسطوره ي خداگونگي علم بپاخيزد و علماي تجربي را به مبارزه طلبد. وي با غروري كه از علوم حاصل مي شود به شدت مي جنگد و حتي در بسياري موارد با علمي كه به شكل مرموز جاي خدا را در زمين مي گيرد مي ستيزد. مولانا چون به اهميت اسطوره سازي علم واقف است، در اولين داستان مثنوي، گمراهي و غرور عالمان ظاهري را مورد انتقاد قرار مي دهد و در داستان پادشاه و كنيزك مي گويد: آنان به جاي آن كه خدا را در سنت ها و قوانين علمي دخيل بدانند، دانش خويش را حلقه ي گمشده ي مصائب و مشكلات دانسته اند. در اين مقاله سير دگرگوني انديشه ي مولانا در مواجهه با شمس تبريزي كه منجر به خلق اثر عرفاني او شد، به طور مختصر بررسي شده، قانون هستي در دانش مولانا از زاويه جهان بيني اش مورد تحليل قرار گرفته است. «مقدمه» مولانا در جهان امروز بيش از هر زمان ديگر، مورد استقبال متفكران و انديـشمندان و جوينـدگـان عشق هاي ناب قـرار گـرفته است. براستي اين اسـتقبال بي نظير از چه رو است؟ چرا از ميان اين همه شاعران و نويسندگان و عارفان عاشق، مولانا از چنين استقبال گسترده اي برخوردار شده است؟ اين در حالي است كه آثار بسياري از اين متفكران و عرفا از جهت قالب و فرم و نيز رعايت ظرافت هاي ادبي بسيار دقيق تر از مولانا است. در آثار مولانا موارد بسيار زيادي از «قالب شكني» ها و «سنت گريزي» هاي متداول ادبي و زباني موجود است كه بي شك از ارزش ادبي آثار او مي كاهد و البته اين مقاله مجال آن ندارد كه با ارائه ي شواهدي در آثار مولانا به اين سنت شكني ها بپردازد. آيا براستي جز اين است كه انسان ماشين زده ي امروز در تاريكي هاي آز و نياز و در مسابقه و رقابت بي سرانجام «داشتن» ها و «تملك» ها هويّت خود را آنچنان گم كرده است كه حتي با وجود اين همه شمع كه در مسير كوره راه ها قرار گرفته است، هنوز نمي تواند در اين آشفته بازار حقيقت خود را بيابد؟ آيـا جز ايـن اسـت كـه انـسان سـرگـشته ي امـروز ديگـر از تجــربه ي "عشق هاي رنگي" خسته شده است و در جستجوي عشقي ناب و پاك مي گردد كه از چشمه ساران زلال عرفان بجوشد؟ بي شك اين گونه است . اگر چه مولاناي آن روز همه ي راه هاي بسته را برروي انسان امروز مي گشايد و افق هاي وسيع و گسترده ي درون آدمي را به او مي نماياند اما انديشه ي مولانا، يك ويژگي برتر دارد و همين ويژگي باعث شده است تا مشتاقان انديشه ي او از سراسر جهان بر سر مزار ش گرد آيند و از روح بزرگ اين عارف عاشق مدد بگيرند. نگاه متفاوت مولانا به جهان ويژگي مولانا در نگاه متفاوت او به هستي است. مولانا جهان را جز تجلي حضرت حق نمي داند. او يك وحدت وجودي كامل و در عين حال بسيار جدي است. آب كه از آسمان مـي بارد، باد كه در صحراهـاي بـي كران مـي وزد، رعد كه مي غرد و نويد باران مي دهد، حتي زلزله كه مي لرزد و آدمي را به كام مرگ مي كشد، همه و همه پژواك عشق خداوند در زمين هستند و از همين رو است كه مولانا نه تنها هيچ گونه دويي در هستي نمي بيند، بلكه همه ي انسان ها را نيز به وحدت و رسيدن به نقطه ي "يكي شدن" دعوت مي كند. در جايي سخن از ياري مي گويد كه به درِ خانه ي محبوب آمد و در زد: محبوب از او پرسيد: چه كسي بر در ايستاده است؟ عاشق پاسخ داد: من! محبوب گفت: من كسي را با مشخصات شما نمي شناسم. محبوب به ناچار از آن خانه دور شد و سالي را در هجران معشوقش سوخت و پس از گذشت يك سال، باري ديگر بر در خانه ي محبوب آمد و اين بار با رعايت كاملِ ادب در خانه ي محبوب را زد. معشوق از او پرسيد: چه كسي بر در ايستاده است؟ عاشق گفت: بر در، تو ايستاده اي! معشوق با شنيدن اين سخن به عاشق اجازه ي ورود به خانه را داد. در حقيقت مولانا معتقد است ما هنگامي مي توانيم در كنار معشوق حقيقي منزل كنيم كه به اوج تواضع روح برسيم و خود را نبينيم و در كنار محبوب از خود ياد نكنيم. حلقه زد بـر در بـصد تـرس و ادب تـا بنجـهد بـي ادب لفظـي ز لب بانگ زد يارش كه بر در كيست آن گفت بر در هم تويي اي دلستان گفت اكنون چون مني اي من در آ نيست گنجايـي دو من را در سـرا و نيز مولانا با ذكر يك داستان ساده ي ديگر نگاه وحدت وجودي خود را شرح مي دهد: استاد شيشه گر شاگرد احولي داشت كه همه چيز را دو تا مي ديد، روزي استاد از شاگرد خود مي خواهد تا آن شيشه را از كارگاه شيشه گري نزد او بياورد، شاگرد چون به درون كارگاه مي رود به دليل چشمان لوچي كه دارد از استاد مي پرسد: در اين جا دو شيـشه وجود دارد، من كـدام يـك را بيـاورم؟ استـاد با اطمينان تمام مي گويد: آن جا يك شيشه بيشتر نيست، همان را بياور. شاگرد احول پس از پافشاري زياد به استاد مي گويد من نمي دانم كدام يك از اين دو شيشه را بياورم. استاد سرانجام مي گويد: اكنون يكي از شيشه ها را بشكن و ديگري را بياور. شاگرد فرمان استاد را اطاعت مي كند، اما با تعجب تمام مي بيند با شكستن يك شيشه، ديگري نيز شكسته مي شود. گفـت استــــاد احولــي را كـانـــدرآ رو بـرون آر از وثـاق آن شيـشه را گفت احـول ز آن دو شيشه مـن كدام پـيش تو آرم بكــن شـــرح تمـام گفت استـاد آن دو شيـشه نيـست رو احـولي بگـذار و افـزون بيـن مـشو گفـت اي استــــا مـرا طـعنـه مــزن گفت استـا آن دو يـك را در شكـن شيـشه يـك بـود و بچشمش دو نمود چون شكست او شيشه را ديگر نبود چون يكي بشكست هر دو شد ز چشم مـرد احول گـردد از ميلان و خشم بازيگوشي عرفاني همـه ي محققـان و پژوهنـدگـانـي كه در مورد زندگـي و انديـشه ي مولانـا مي انديشند، جزييات برخورد مولانا با ملك داد تبريزي ( شمس تبريزي) را به دقت مي دانند و نيز همه مي دانند كه مولانا تا پيش از اين ملاقات يك فقيه و خطيب باوقار بوده است كه به موسيقي و رقص، وقعي نمي نهاده است. اما نكته اي كه در اين جا ذهن بسياري از محققان و متفكران را به خود مشغول مي كند، اين است كه براستي چه اتفاقي مي تواند چنين متفكر و متكلم با وقاري را به شوريده ي سر گشته اي بدل كند كه حتي در بازار شهر كوچكشان، همه ي احترام و ارزش هاي گذشته ي اجداد و خاندان خود را در يك لحظه به دست فراموشي بسپارد و ناگهان به رقص و چرخ زدن در ميان بازار مشغول شود؟ البته در اين نكته شك نيست كه نخستين عامل در ايجاد چنين ملاقات عجيبـي، قدرت و حكمت بـي انـتهاي حضرت حق بوده است و بـي شك، چنين ملاقات هاي نادري از روي تصادف رخ نمي دهد و همان قدرت والايي كه بر افتادن يك برگ از درخت، نظارت مي كند، يقينا بر انجام چنين ملاقات مهمّي نظارت تام دارد، اما از بعد روحي و رواني، اين پرسش براي ما مطرح است كه براستي در اين ملاقات چه اتفاقي افتاده است كه اين فقيه را چنين آشفته كرده است؟ البته در اين نكته شكي نيست كه هر انساني را با تاريخ زندگي گذشته اش بايد مورد بررسي قرار داد. از اينرو تاريخ زندگي مولانا تا پيش از برخورد با شمس تبريزي (شمس پرنده) حكايت از زمين پاك و آماده اي دارد كه فقط منتظر ريختن بذر مناسبي است تا عشق و حكمت را با سرعت در خود بپروراند و عارفي چون مولانا از آن برويد. شمس تبريزي توانست با تغيير خمير بي شكل روح مولانا، آنهم به بهترين وجه ممكن، عشق را به او بياموزاند و چون مولانا نگاه عاشقانه را از او آموخت، به خوبي توانست مشعل عشق را جانشين شمع عقل كند، از اين رو توانست آن همه اثر از خود خلق كند. به عبارت ديگر مولانا به نوعي بازيگوشي و قمار عارفانه، تن داد. اساساً اين مكانيسم عقل است كه آدمي را از هر نوع بازيگوشي بر حذر مي دارد و او را از بي نهايت احتمالات دست و پا گير مي ترساند ولي دل آدمي او را به سوي بازي زيبايي با حضرت حق مي كشاند كه نهايت آن چيزي جز بدنامي جهان و جاوداني نهان نيست. مولانا با همه ي دشواري ها و تهديدهايي كه در مقابلش قرار داشت راه دل را برگزيد و چنين شد كه توانست صداهاي روحاني حقيقي را از جهان پنهان بشنود. بـس حكيــمان گفتـه انـد ايـن لحنـها از دوار چــرخ بــگرفــتيم مـــا نـالـــة سـرنـــا و تـهــديــد دهــــل چيزكـي مانـد بـدان ناقــور كل بانگ گردش هاي چرخست اين كه خلق مي سرايندش به طنبور و به حلق مـؤمــنان گـــويند كــآثــــار بهـشت نـغـــز گــردانيد هــر آواز زشـت ما همـه اجــــــزاي آدم بـــوده ايـــم در بهشت اين لحنها بشنوده ايـم گــر چـه بـر ما ريخـت آب و گل شكـي يــادمان آيد از آن ها چيزكــي حاصل بازيگوشي عرفاني بدين ترتيب مولانا بر آن شد تا جهان را به گونه اي كاملاً متفاوت از دريچه ي نگاه انسان هاي هم عصرش ببيند؛ جهاني زنده، گويا، عاشق و در عين حال جهاني پيوسته در حال رقص: جملـة ذرات عالــــم در جــهان با تو مـي گويند روزان و شبـان ما سميعيم و بصيريـم و خوشيـم با شمـا نامحرمـان ما خامشيـم چون شما سوي جمادي مي رويد محرم جان جمادان چون شويد از جمــادي عالـــم جانــها رويـد غلغل اجــزاي عالــم بـشنويد فــاش تــسبيح جــمادات آيـدت وسـوسـة تأويـل ها نـربايدت و اساساً مكانيسم ملكـوت آسمـان ها ـ آن گونه كه عيسي مسيح مي گويد ـ به گونه اي است كه براي ورود به آن بايد كودك باشي. زيرا فقط پاكي كودكانه است كه مي تواند عمق آن صداهاي زيبا را درك كند. مولانا چون كودكان، موجودي پاك و بي حرص و آز شد و همه ي تعلقات و قيد و بندهاي روح را رها كرد تا توانست به چنان تقارن روحي عميقي با حضرت حق برسد كه حتي در يك بيت جاي خود و خدا را تغيير دهد. اين تقارن روحي آن چنان قوي و شديد بوده است كه به جرأت مي توان گفت: كمتر شاعري در اين بعد روحي به پاي مولانا رسيده است كه در يك بيت اين چنين با خداوند سخن گفته باشد و از او پاسخ شنيده باشد. با اندكـي دقت در اين دو بيت مـي توان به تقارن عميق و نزديك مولانا و خداوند پي برد: نان پاره زمن بستان جان پاره نخواهد شد آوارة عشـق مــا آواره نـخواهـد شـد و نيز در جايي ديگر مي فرمايد: سير نمي شوم زتو نيست جز اين گناه من سير مشو ز رحمتم اي دو جهان پناه من و اين چيزي جز شنيدن پژواك دوست نيست كه مولانا را بر آن مي دارد تا اين چنين گفت و گوي نزديك و صميمي با او داشته باشد. و نيز در جاي ديگر مي گويد: من از براي مصلحت در حبس دنيا مانده ام من از كجا حبس از كجا مال كه را دزديده ام و يا در جايي ديگر با سرودن اشعاري حضرت حق را بسيار عيني و ملموس توصيف مي كند، به گونه اي كه خواننده مـي پندارد او براستـي موجودي را در مقابل خود مي ديده است: تلخـي نـكند شيــريــن ذقنـم خالــي نـكند از مـي دهنـم عـريان كنــدم هـر صبحدمـي گـويد كه "بيا من جـامه كنم" در خـانه جـهد مهلت نـدهــد او بس نكند پس من چه كنم از ساغــر او گيـج است ســرم از ديــدن او جـان است تنـم تنگ است بر او هـر هفت فلك چـون مي رود او در پيرهنم؟ از شيــرة او مـن شيــر دلـــم در عربده اش شيرين سخنم مي گفت كه: تو در چنگ منـي مـن ساختمـت چونت نزنـم يا مثلاً آن جا كه از گفت و گوي گل هاي يك باغ با يكديگر سخن مي گويد، آن چنان عينـي و ملموس است كه خواننده آن پـديـده ها را زنده مي پندارد و گفت و گوهاي آن ها را حس مي كند. باز بـنفشه رسيد جانب سوسـن دو تـا باز گـل لــعل پـوش مـي بــدراند قبــا باز رسيدند شـاد زان سوي عالـم چو باد مست و خـرامان و خوش سبز قبـايــان ما سرو علمدار رفت سوخت خزان را به تفت وز سـر كُه رخ نمـود لالـه ي شيريـن لقــا سنبلـه با ياسميـن گفت: سـلامّ عليـك گفت: عليـك سـلام در چمـن آي اي فــتا يافــته معـروفيـي هـر طرفـي صوفيـي دست زنان چون چنار رقص كنان چون صبا غنچه چو مستوريان كرده رخ خود نهان باد كـشد چادرش كــي سـره رو بـر گشـاد يار ديـريـن كوي ما آب دريـن جوي ما زينــت نـيلوفـــري تـشنه و زردي چـــرا . . . نـرگس در ماجرا چشمك زد سبـزه را سبزه سخن فهم كرد گفت: كه فرمان تو را گفت قـرنفل به بيد: مـن زتو دارم امـيد گفت: عـزبخانـه ام خلـوت تـست الصّــلا عمق نگاه مولانا نسبت به پديده هاي طبيعي و آيات خداوندي تا حدي است كه در حقيقت او همه ي پديده هايـي را كه ما مجبور و گنگ مـُي شناسيم، آگاه و عاشق مي شناسد و معتقد است: خداوند با نجواهايي كه در گوش آن ها خوانده، آن ها را آگاه و هوشيار ساخته است و هر يك از اين پديده ها، نوع آگاهي خود را از خداوند آموخته، به نحوي كه جز به آن چه كه آموخته است، نمي تواند عمل كند. مولانا اگر چه دلايل علمي عملكرد پديده ها را مي شناسد، اما او اساساً علم را، جيـره خـوار حضرت حق و عـشقِ حاكم بر جهان مي داند و در اين گـونـه ديدن پديده هاي جهان، هيچ گونه ترسي به خود راه نمي دهد. زيرا او برخلاف متفكران امروز، بت ساختن علم را كار عبثي مي داند. در حقيقت مولانا جزو نادر كساني است كه طلسم جادوي علم او را از پاي درنياورده است. در جايي مي گويد: بر عـدم ها كـان ندارد چشم و گـوش چون فسون خواند همي آيد به جوش از فــــسون او عــــدم هــا زود زود خـوش معلق مـي زند سـوي وجـود بـاز بـر مـوجـود افسونـي چـو خـواند زو دو اسبــه در عــدم موجود رانـد گفت در گـوش گل و خندانـش كـرد گفت با سنـگ و عقيـق كانـش كـرد گفت با جـسم آيتـي تا جـان شـد او گفت با خـورشيد تـا رخـشان شـد او باز در گـوشـش دمـد نـكتة مخــوف در رخ خـورشيد افــتد صد كــسوف تا به گـوش ابر آن گــويا چـه خوانـد كو چو مشك از ديدة خود اشـك راند تا به گوش خاك حق چه خوانده است كو مراقب گشت وخاموش مانده است فرار از غرور علمي شايد به جرأت بتوان گفت مولانا قوي ترين كسي است كه توانسته است با تمام قدرت در مقابل اسطوره ي خداگونگي علم بپاخيزد و علماي ظاهري و تجربي را به مبارزه طلبد. اما در اين جا نكته ي ظريفي وجود دارد و آن اين كه مولانا نه تنها تلاشي براي خدشه دار كردن فعاليت هاي عقل و خرد نكرد، بلكه با شدت تمام از دستاوردهاي بزرگ دانش دفاع كرد. مولانا در دفتر دوم مثنوي حكايتي را ذكر مي كند كه بخوبي بيانگر اهميتي است كه ايشان به علم مي دادند. او مي فرمايد: فرد دانايي گفت كه درختي در هندوستان مي رويد كه اگر كسي از ميوه ي آن درخت بخورد، نه هرگز پيري در او اثر مي كند و نه هرگز خواهد مرد.! اتفاقاً پادشاهي اين سخن عجيب را مي شنود و عاشق خوردن ميوه ي اين درخت مي شود و قاصدي دانا و اهل ادب را از ميان درباريان خود بر مي گزيند و او را براي يافتن درخت مذكور به هندوستان مي فرستد. قاصد بيچاره مدت زيـادي را در هندوستان در جستجوي چنين درخت عجيبـي مي گذراند اما جز تمسخر و تعجب اهالي آن سرزمين، چيزي براي اوحاصل نمي شود. سرانجام قاصد اديب و دانا از يافتن چنين درختي نا اميد مي شود و تصميم مي گيرد به سرزمين خود بازگردد. اتفاقاً او در هندوستان توصيف مرد بسيار دانايي را مي شنود و تصميم مي گيرد اين موضوع را با او درميان بگذارد. از اين رو با حالـي گريان و نالان به سوي آن دانشمند مي رود و ماجراي مأموريت پادشاه را با او در ميان مي نهد و شرح جستجوي ساليان دراز خود را براي يافتن آن درخت، به مرد عالم مي گويد. پاسخي كه او به قاصد پادشاه مي دهد، در حقيقت ديدگاه مولانا است راجع به علم: شـيخ خنـديد و بگفتـش اي سليـم اين درخت علم بـاشد در عليـم بس بلند و بس شگرف و بس بسيط آب حيوانــي ز دريـــاي محـيط تـو بصورت رفـــتة گــم گــــشتة ز آن نمي يابـي كه معني هشتة گـه درختـش نـام شـد گـاه آفـتاب گاه بحرش نام شد گاهي سحاب آن يكـي كـش صد هزار آثار خاست كـمترين آثـــار او عمر بقـاست گـر چـه فـردست او اثــر دارد هـزار آن يكـي را نام شايد بي شمار بدين ترتيب مولانا برخوردار شدن از ميوه ي درخت علم را دست يابي به جاودانگي مي داند. و نيز در جاي ديگـر جهـل را زندان حضرت حق و علـم را ايـوان او مـي دانـد و مي فرمايد: بار ديگـر ما به قصــه آمديــــم ما از اين قصه برون خود كي شديم گر به جهل آييم آن زندان اوست گــر به علـم آييـم آن ايـوان اوست ور بخواب آييم مستان و ييم ور ببيــــداري بدستـان و ييــم البته ذكر همه ي مواردي كه مولانا از علم تقدير كرده است در اين جا مقدور نيـست. اما نـكته ي بسيار ظريـف ايـن اسـت كه مولانـا بـا غـروري كه از علـوم حاصل مي شود بشدت مي جنگد و حتي در بسياري موارد با علمي كه به شكل مرموز جاي خدا را در زمين مي گيرد مي ستيزد! مولانا چون به اهميت اسطوره سازي علم واقف است در اولين داستان مثنوي، گمراهي و غرور عالمان ظاهري را مورد انتقاد قرار مي دهد. وي در داستان پادشاه و كنيزك مي فرمايد كـه آنان بجاي آن كه خدا را در سنت ها و قوانين علمي دخيل بدانند، دانش خود را محور همه ي مشكلات گرفته اند. هنـگامـي كــه پادشـاه طبيبـان را بـراي درمـان كـنيز مـورد علاقـه و بيمـار خود گرد مي آورد، آنان در پاسخ به پادشاه مي گويند: جمله گفتندش كه جان بازي كنيم فــهم گـرد آريم و انبازي كنيـم هـر يكـي از مـا مسيــح عالميـست هر الم را در كف ما مرهميست گــر خـــدا خواهد نـگفتند از بطـر پس خدا بنمودشان عجز بشر ادعاي «مسيح عالم» براي بهبود بيماران جامعه، ادعايي است كه دانشمندان امروز ما به مراتب بيش از دانشمندان روزگار گذشته از آن دم مي زنند و از همين رو است كه چاقوي كند علم ـ اگر چه به ظاهر بسيار تيز و برّان است ـ اما چون تكيه گاه الهي خود را از دست مي دهد، به بن بست هولناكي دچار مي شود كه درمانش به آساني ممكن نخواهد بود و آن زماني است كه همه ي قوانين ثابت و شناخته شده ي علمي پاسخي معكوس مي دهند: هـر چ كــردنـدد از عـلاج و از دوا گـشت رنــج افــزون و حــاجت نـاروا آن كنيزك از مرض چون موي شد چشم شه از اشك خون چون جوي شد از قضـا سر كـنگـبين صفـرا نمـود روغــن بـــادام خشكــي مـي فــزود از هليلـه قـبض شـد اطـلاق رفـت آب آتــش را مـدد شـد همچو نفـت مولانا اگر چه با يك جمله ي زيبا رابطه ي ميان علم و خداوند را تشريح مي كند، اما عمل به همان يك جمله ـ كه شرط سالم ماندن دستاورد هاي علمي است ـ كار بسيار دشواري است. گر خدا خواهد نگفتند از بطر پس خدا بنمودشان عجز بشر اگر روزگاري حكما و انديشمنداني چون ابن سينا، عمر خيام و . . . توانستند اصولي بيافرينند كه پس از گذشت قرن ها هنوز از ارزش علمي شان كاسته نشده است، از آن رو است كه آنان در هنگام تحقيقات علمي و عمل به دستاوردهاي آن پيوسته "اگر خدا بخواهد" مي گفتند و از همين رو هميشه پيروز و سرافراز بودند، اما با قدرت ظاهري و توانايي اي كه علم امروز پيدا كرده است، گفتن اين جمله براي عالمان دشوار است. مولانا اگر چه دلايل ظهور و بروز پديده هاي طبيعي را خوب مي داند و مثلاً بخوبي مي داند كه كسوف خورشيد چرا اتفاق مي افتد و يا زلزله چه گونه رخ مي دهد، اما پيوسته مي كوشد تا به نوعي علت العلل همه ي اين اتقاق ها را به حضرت حق نسبت دهد. در جايي در مورد ايجاد زلزله مي گويد: رفت ذوالقـرنيـن سـوي كــوه قاف ديد او را كــز زمــرّد بــود صـاف گـرد عـالـم حلقه گـشته او محيط مانــد حيران انـدر آن خلق بسيط گفت تـو كـوهـي دگـر ها چيستند كــه بـپيش عظم تـو بـاز يـستند گفت رگـهاي مـن انـد آن كــوهها مثل مـن نبودنـد در حسن و بــها من بـهر شـهـري رگــي دارم نــهان بر عـروقــم بـسته اطـراف جـهان حق چو خواهد زلزله ي شهري مرا گـويـد او مـن بر جهانـم عـرق را پــس بجنبانـم مـن آن رگ را بقهر كه بدان رگ متصل گشتست شهر چون بگويد بـس شود ساكن رگـم ســاكــنم وز روي فعـل اندر تگم همچو مريم سـاكن و بـس كار كن چون خـرد ساكن و زو جنبان سخن نـزد آنكـس كه نـدانـد عقلـش اين زلـزلـه هست از بخـارات زميــن و نيز در جايي ديگر معتقد است كه همه ي پديده هاي طبيعت از اين رو پيوسته حاضرند و به وظيفه ي خود مشغولند كه خداوند در گوش هـر يـك راز مخصوصي گفته است. مثلاً: گفت در گوش گل و خندانـش كرد گفت با سنــگ و عقيق كانــش كــرد گفت با جـسم آيتـي تا جان شـد او گفت بـا خــورشيد تــا رخـشان شــد بـاز در گـوشـش دمـد نـكتة مخوف در رخ خــورشيد افـــتد صد كـــسوف تا بگـوش ابر آن گـويــا چـه خـواند كـو چه مشك از ديدة خود اشـك رانـد تا بگوش خاك حق چه خوانده است كو مراقب گشت و خامش مانده است مولانا محور هستي را ادب مي داند، البته ادب به معاني خاصي كه او از آن استنباط مي كند، يعني پيوسته در جهت حضرت حق نفس كشيدن. از اين رو هم كسوف خورشيد و هم طرد ابليس هر دو به دليل بي ادبي آنان نسبت به درگاه مقدس حضرت حق است. از ادب پر نور گشتست اين فلك وز ادب معصوم و پــاك آمد ملـك بد ز گـستاخـي كـسوف آفـتاب آفتاب شد عزازيلي ز جرأت رد باب اشعار صادقانه مولانا حاصل بازيگوشي هاي عرفاني و سير و سلوك هاي طولاني خود را نه در قالب آه و افسوس هاي مصنوعي شاعرانه، بلكه با طرح صادق ترين و عيني ترين حالات سرگشتگي خود به گوش جهانيان مي رساند. در جايي مي گويد: آن خواجه را از نيمه شب بيماري اي پيدا شده است تا روز بر ديوار ما بي خويشتن سر مـي زده است چــرخ و زمين گــريان شده و زناله اش نالان شـده دمهاي او سوزان شده گويي كه در آتشكده است بيماري يـي دارد عجب نـي درد سر نـي رنـــج تب چـاره ندارد در زمين كــز آسمانــش آمده است چــون ديد جـالينوس را نـبضش گـرفت و گـفت او دستم بهل دل را ببين رنجم برون قاعـده است و يا در جايي ديگر مي گويد: چه دانستم كه اين سودا مرا زين سان كند مجنون دلم را دوزخي سازد دو چشمم را كند جيحون چه دانـستم كه سيلابــي مـرا نـاگــاه بــربـايــد چو كشتـي ام درانـدازد ميــان قلـزم پر خــون زند موجـي بر آن كشتـي كه تخته تخته بشكافــد كـه هـر تخته فرو ريزد ز گـردش هاي گـوناگون نهنگـي هـم بــر آرد سـر خورد آن آب دريــا را چونان درياي بـي پايان شود بي آب چون هامون صداقت اشعار مولانا تا حدي است كه اگر كسي به راستي با آن افق هاي پاكي كه مولانا بدان دست يافته است، آشنايي نداشته باشد، ممكن است به غلط گمان كند كه مولانـا در اشعـار خود اغـراق كـرده است و مطالبي گفتـه است كـه فقط از پيامبراني بر مي آيد كه به طور مستقيم به آنان وحي شده است. اما به راستي مگر جز اين است كه عارفان بزرگي چون مولانا، آن گاه كه ضمير و روح خود را از پليدي ها و دشمني ها كاملاً پاك كرده باشند، نجواهاي حضرت حق را به وضوح در جان خود مي شنوند؟ مولانا از آن جا كه قرآن كريم و سيره ي حضرت پيامبر را پيوسته الگوي زندگي خود قرار داده بود، بيش ترين تأثير را از اين دو منبع نوراني و ژرف گرفت. از اين رو در بعضي ابيات مثنوي مطالبي گفته است كه مشابه آن را هرگز نمي توان از يك انسان فلسفي ـ كه پيوسته مي كوشد همه ي مفاهيم حيات را با برهان هاي عقلي بسنجد ـ مشاهده كرد. در جايي مي گويد: قافـــيه انــديـشم و دلــــدار من گــويدم منديــش جـز ديدار من خوش نـشين اي قافـيه انديش من قافـية دولـت تويـي در پيش من حـرف چـبود تا تـو انديشـي از آن حــرف چبود خــار ديــوار رزان حرف و صوت و گفت را بر هم زنم تا كه بي اين هر سه با تو دم زنم آن دمـي كـز آدمش كـردم نهــان با تو گويــم اي تو اســرار جهان آن دمـي را كـــه نـگفتم با خليل و آن غمــي را كه نداند جبرئيل آن دمـي كـز وي مسيحــا دم نـزد حق زغيــرت نيز بـي ما هــم نـزد ما چه باشـد در لغت اثبـات و نفـي من نه اثباتم منم بي ذات و نفي مفاهيم اين ابيات به گونه اي است كه خواننده را با قله ي بلند كمال ـ كه مولانا در آن جا نفس مي كشد ـ آشنا مي كند؛ قله اي كه عارف را به گفتن شطحياتي اين چنين قالب شكن و غير معمول وا مي دارد. و مولانا در جايي ديگر در غزليات بلند خود آن گاه كه آن افق نوراني و گرم و پر تجلي را مي بيند، اين گونه مي سرايد: عالــم گـرفــت نـورم، بنگــر به چشمهـايـــم نامم بهــا نـدادنـد گــر چه كـسه بـي بهايم زان لقمه كـس نخوردست، يك ذره زان نبردست بنگــر به عــزت من كــان را همـي بخايـم گر چرخ و عرش و كرسي از خلق سخت دورست بيـدار و خفتـه هـر دم مستانـه مـي برايم آنجـا جهـان نورسـت، هـم حور و هـم قصورست شادي و بزم و سورست، با خود از آن نيايم جبريـــل پــرده دار اسـت مـردان درون پــرده در حلقه شان نگينم، در حلقه چون در آيم عيسـي حريـف موسـي، يونــس حريـف يوسـف احمد نـشسته تنها يعنـي كــه من جدايم عشقست چو بحر معني هر يك چو ماهـي در بحر احمد گـوهـر به دريا اينـك همـي نمايم در اين اشعار نيز آن صداقت عميق و افق هاي بلند به خوبي مشهود است. فضايي كه مولانا در آن غرق بوده است، درياي نوري است كه همه ي پيامبران در آن فضاي قدسي، رودرروي يكديگر نشسته اند. در اولين بيت: عالم گرفت نورم، بنگر به چشمهايم نامم بها ندادند گر چه كه بي بهايم خواننده متوجه نوعي تقارن روحي ميان مولانا و حضرت حق مي شود. آن نوري كه چشمان پاك حضرت مولانا را پر كرده است، نوري جز حضرت حق نيست و البته با حضور آن نور بود كه مولانا توانست قيدهاي زمان و مكان را از بين ببرد و آن فضاي پاك را به عيان ببيند. در بيت دوم مولانا به عزت خود اشاره مي كند: زان لقمه كس نخوردست يك ذره زان نبردست بنگـر به عزت من كان را همـي بخايم به راستي اين عزت كيست كه مولانا خوانندگان را به ديدن آن دعوت مي كند؟ در بيت بعدي نيز با جسارت تمام مي گويد اگر عرش و كرسي براي عموم مردم دور است، من هر لحظه در حال بيداري يا خواب به آن مكان ها رفت و آمد دارم و در ابيات بعدي تصوير دقيق عرش و كرسي و آن چه را كه در آن جا مي گذرد به وضوح شرح مي دهد. در ميان اشعار مولانا موارد مشابه اين ابيات به وفور يافت مي شود. مثلاً با كمي دقت مي توان اين ابيات را در جايي ديگر از مثنوي نيز ديد: مرد و زن چون يك شود آن يك تويي چونك يك ها محو شد آنك تويي ايـن مـن و مـا بهـر آن بر ســاختــي تا تو با خود نــرد خدمت باختـي تا من و تو هـا همه يـك جان شـوند عاقـبت مستغـرق جـانـان شــوند جسـم جسمـانــه تـوانــد ديدنـــت در خيـال آرد غم و خنديدنـت مولانا در اين ابيات به وضوح حالت يگانگي ميان انسان ها و خداوند را بـه تصوير مي كشد و چون خودش به عيان، حلاوت وحدت وجود جهان را حس كرده است، آشكارا مي گويد: جسم آدمي مي تواند حضرت حق را به شكل جسم تمثيلي در روان و جان خود ببيند و حتي غم و خنده ي خداوند را در خيال خود مجسم كند. زهي توفيق براي كسي كه رواني اين چنين پاك و بي پيرايه و روحي چون آيينه داشته باشد تا بتواند حضرت حق را در درون خود اين چنين عيني و حقيقي تصوير كند. البته مولانا در ابيات بعدي مي گويد كه چون دل و جان ما فقط به گفت و گوها و روابط كوچك و ضعيف ميان انسان ها دل خوش كرده است و در سطح عادي زندگي باقي مانده است، نمي تواند آن حلاوت و شيريني را حس كند مگر آن كه به باغ عشق رسيده باشد و از ميوه هاي هميشه جاويد آن خورده باشد. دل كه او بستة غم و خنديدنـست تو مــگو كـــو لايـق آن ديـدنـست آنـك او بـستة غـم و خنده بــود او بــديــن دو عـــاريت زنــده بـود باغ سبز عشق كــو بـي منتهاست جز غم و شادي در او بس ميوه هاست عاشقي زين هر دو حالت برتر است بـي بهار و بـي خزان سبـز و تر است «نتيجه» براي شناخت حقيقي و عميق مولانا بايد ابتدا نگاه خود را تغيير دهيم تا مولانا را آن گونه كه هست بشناسيم، آنان كه با نگاه جزمي و يك بعدي خود به مولانا نزديك شوند، هرگز نمي توانند عمق نگاه مولانا را به هستي بشناسند. بررسي همه ي ابعاد نگاه مولانا به هستي، فضاي وسيعي را مي طلبد كه به هيچ وجه در چهارچوب يك مقاله نمي گنجد، اما اين مقاله كوشيده است تا به اجمال برخي از زواياي خاص و ملموس ديدگاه مولانا را تصوير كند تا شايد نقطه ي آغازي باشد براي ادامه ي اين مسير. البتـه متفكـران امروز بايد تلاش فـراواني انجام دهند تا به عمق ديدگاه مولانا درباره ي هستـي نزديك شوند. چون بارزتـرين ويـژگـي براي رسيدن به اين افق، دست كشيدن از مفاهيم قطعي ذهن است كه بي شك براي محققان ما كار بسيار دشواري است. به اميد روزي كه نگاه باز و عاشقانه ي مولانا راهبر همه ي عاشقان راه او باشد و انديشه ي عميق مولانا به دور از جنجال ها و ذوق و سليقه هاي شخصي و دسته بندي هاي سياسي ـ مذهبي، جاي انديشه هاي كهنه و نمور را بگيرد.
همچنان می گفت و می گفت و قدم می زد