اقسام شعر عبید

از عبید زاکانی به نظم و نثر آثاری به یادگار مانده است.اشعار او را باید به دو قسم هزل و جد تقسیم کرد.شعرهای مطایبه آمیز عبید همه به قصد عیبجویی و عیبگویی از پندارها و کردارها و گفتارهای معاصران سروده شده و انتقادی است از مردم فاسد و عنان گسیخته زمان.نزدیک سیصد بیت از این شعرها عبارت است از : یک ترجیع بند و یک مثنوی کوتاه و چند تضمین و قطعه ها و رباعی ها.در تضمین ها بیت ها و قطعه های معروف فارسی به طریق مطایبه و گاه از طریق تمسخر و ریشخند زدن و باز نمودن ریاکاری های گذشتگان و معاصران تضمین و عنداللزوم تحریف شده و گاه نیز به استغبال از آنها شعرهای تازه ای همراه با مطایبه و طنز ابداع گردیده است،چنانکه کار عبید در این مورد شباهت بسیار به شیوه سوزنی پیدا میکند.در میان این شعرها گاه عبید از بیان کلمات رکیک مطلقا ابا و اتناعی نکرده و گویا در این مورد روش سعدی در وی تاثیر داشته و بکار بردن واژه های یاد شده را در آثار خود دور از عیب و خطا تشخیص داده است اما در میان همین شعرها قطعه ها و بیت هایی که متضمن شوخی های لطیف و خالی از واژه های رکیک باشد کم نیست و برخی از آنها در نهایت استادی و مهارت به نظم درآمده است.

موش وگربه

منظومه موش وگربه از همین نوع شعر دور از واژه های رکیک است و آن را باید از بهترین منظومه های انتقادی شمرد که به شیوه ی قصه پردازان شوخ طبع در قالب قصیده ای طنز آمیز در نود بیت به بحر خفیف در صفت گربه ای مزور از سرزمین کرمان و کیفیت ریاکاری و تزویر او در جلب اعتماد موشان از راه توبه وانابه و آنگاه دریدن و خوردن آنها به نظم در آمده است.

ای خرد مند عاقـــل و دانا                              قصه ی موش و گربه بر خوانا

 قصه موش و گربه مظلوم                             گوش کن همچــــو در غلطانا

در ابتدای شعر گربه ای توصیف میشود که در جنگاوری شیر را یارای مقابله در برابر او نیست.

از غریوش به وقت غـــــــــریدن                شیر درنده شد هراســـانا

سر هر سفره چون نهادی پای               شیر از وی شــــدی گریزانا

گربه ای که در میخانه موش مستی را می بیند و در دم آن را می بلعد.پس از آن سوی مسجد روانه می شود وطلب عفو می کند.

دست و رو را بشست و مسح کشید           ورد میخواند همچو مولانا

بار الها که تـــــوبه کــــــــردم مـــــــــن           ندرم مــوش را به دنـــدانا

موش ها که این سخنان را شنیدند برای تشکر از این گربه تائب پیشکش هایی فرستادند اما گربه ریا کار با دیدن موشهایی که برای تشکر نزد او آمده بودند به حرص آمده و چند موش را در دم بلعید.

گربه چون موشکان بدید بخواند                رزقکم فی السـماء حقانا

روزه بودم به روزهـــــــــــای دگر                 از برای رضـــای رحمــــانا

هر که کار خــــدا کند به یقیـــن                  روزیش میشـــــود فراوانا

ناگهان گربه جست بر مــوشان                  چون مبارز به روز مـیدانا

همان گونه که در این چند بیت ملاحظه میکنید گربه از آیات آسمانی برای توجیه گناه خود استفاده میکند.

پس از این ماجرا جنگی سخت بین موش ها و گربه ها در میگیرد که گرچه در آغاز امر ظفر با موش ها بود اما در نهایت گربه ها پیروز میشوند.

در بیابان فارس هـــــر دو سپــاه             رزم دادنـد چــــون دلــــیرانـــا

موشکی اسب گربه را پی کــرد             گـــربه شد ســـرنگون ز زینانا

گربه چون دید شاه موشــــان را             غیرتش شد چو دیگ جوشانا

موشکان را گرفت و زد به زمـین            که شدندی به خـــاک یکسـانا

میتوان تصور کرد که مقصود گوینده از این منظومه ی طنزی و انتقادی بیان حال شاه شیخ ابو اسحاق اینجو و امیر مبارزه الدین محمد ظفری فرمانروای کرمان بوده است.

نفرت شاعر از امیر مبارزه الدین ریاکار با توبه ی معروفش در سال 740 هجری( رجوع شود به تاریخ آل مظفر،محمود کتبی،تهران،1335،ص15. ) و بیعت نابخشودنیش با خلیفه ی عباسی مصر باعث شد که عبید این شعر را در ضم او بسراید.

امیر مبارزه الدین فردی خونریز وآدم کش بود که در عین حال تظاهر به عبادت و پارسایی داشت و جنایات خود را به نام ترویج واجرای احکام دین،معرفی میکرد.

مسائلی که در بالا در تفسیر موش و گربه آمد ( از ریاکاری گربه و تظاهرش به توبه و همچنین سوء استفاده از آیات آسمانی برای توجیه گناه خود ) این حدس را در تمثیل مبارزه الدین به گربه ی عابد ریاکار خونریز تایید میکند.

اگر این حدس در مورد اصل و منشا داستان موش و گربه درست باشد،تاریخ نظم آن باید بعد از یکی از دو سال سال 754 هجری ( فرار ابو اسحاق از شیراز ) یا 758 هجری ( قتل ابواسحاق در شیراز ) باشد.

این قصیده به زودی شهرت یافت و مدت ها در شمار کتاب های درسی اطفال بود و هنوز هم از قصه های شیرین زبان فارسی است که بعضی از ابیات آن به صورت مثل زبان به زبان میگردد.

عبید در مطایبه ها وطنز هایش تواناترین نویسنده و شاعری است که توانست به صورت های گوناگون به طعن و طنز و تعریض و تصریح عیب های جامعه ی فاسد و تباه عهد خویش را بیان کند.

 

جان مــــن پند گیر از این قصـــه             که شوی در زمانه شادانا

غرض از موش و گربه بر خواندن             مدعا فهم کن پســر جـانا

علت تشبیه ابواسحق (ممدوح عبید زاکانی)به موش چه بوده است؟

مولانا عبیدزاکانی،با دارا بودن چنین خصلتی هر چند در دستگاه شاه شیخ ابواسحاق معزز و مکرم می زیسته و از مواهب و نعم آن امیرمتنعم برخوردار بوده اما نتوانسته حقایق را کتمان کند.

او به خوبی دریافته که شاه شیخ چون موشی گاه از سوراخی به در امده و با تعرض با امیر مبارزالدین محمد گربه صفت، او را به چپاول و خون ریزی تحریک می کرده است.

امیر ابواسحاق بسیار کمحوصله و بی ثبات بود.و بیشتر اعمالش به هوس بازی می مانده تا فرمانروایی.

از طرف دیگر مولانا عبید زاکانی می داند که دشمن شاه شیخ ابواسحاق یعنی امیر مبارزالدین محمد مردی است ریاکار و مروج خرافات،با دستی تسبیح می چرخاند تا مردم را اغفال کند و با دست دیگر شمشیری برهنه و اخته در استین پنهان میدارد تا مردم فریب خورده را که به او نزدیک می شوند بر ایشان مسلط گردد وبر مال ومنالشان دست یازد و بر هستی و ناموسشان تازد.

مولانا عبید زاکانی از دشمنان سر سخت این ریا کار مردم فریب و مجاهد و غازی پر رنگ و ریب بود،ریا کاری که در ترویج و نشر فساد خود را مفتخر می دانست،ستمگری که بنام غزوه و جهاد بر مردم بی گناه و مسلمان اوغانی و جرمائی که مال و تملکی داشتند می تاخت و اموالشان را تاراج می کرد تا فرمانروایی و استحکام حکومت خود لشکر اراید.

چرا عبید زاکانی امیر مبارزالدین را گربه صفت خوانده است؟

1-     شهرت و معروفیت گربه های کرمان و منسوب بودن امیرمبارزالدین به امارت ان سامان.

2-     توجه باین نکته که امیرمبارزالدین تکیه کلامش برای تحقیر "گربه"بوده و هر کس را که می خواسته خفت دهد گربه می نامیده است.عبید زاکانی از نظر تحقیر از تکیه کلام او استفاده کرده و او را گربه خوانده تا تحقیرش کرده باشد و چون مردم کرمان و فارس می دانستند که این تکیه کلام مبارزالدین محمد کرمانی است بنابراین نظر عبید را از گربه مکار در می یافتند.

3-     تظاهر به عبادت و تائب شدن گربه منظومه عبید با اعمال مبارزالدین یکسان است.

4-     گربه وصف شده در منظومه عبید از نظر شهامت و خونخواری با خوی بهادری و پهلوانی امیر مبارزالدین قابل تطبیق است.

بیان شرابخانه به ان علت است که امیر مبارزالدین مردی شرابخواره بوده و شاه شیخ ابواسحاق نیز در شرب شراب راه افراط می پیموده پس رفتن گربه و موش به شرابخانه با وضع این دو امیر که هر دو شرابخواره بودند کاملا تطبیق میکند،خاصه رجز خوانی موش مست که چون در مستی تصمیم می گرفته و با تدبیر و هدایت توام نبوده منجر به شکست و ناکامی می شده است.

 امیر مبارزالدین پس از کشتار وحشیانه ی طوایف جرمائی و اوغانی و نوروزی که طمع در مال اموال انها کرده بود و نام این اعمال زشتش را غزوه و جهاد گذاشته بود(دست و رو بشست و مسح را بکشید)در سال752رسما از اعمال گذشته و خونهای ناحقی که ریخته بود توبه کرد و این توبه او با ساختن مسجد در کرمان و وقف اموالی به همین مناسبت مشهور است.(که با توبه و انابت گربه کاملا مطابقت دارد.)

    نشر خبر تائب شدن امیر مبارزالدین محمد در طوائف نوروزی و جرمائی و اوغانی که پیوسته مورد غارت و قتل او قرار می گرفتند،با خشنودی تلقی شدوبرای او هدایا و پیشکشی امیر مبارزالدین پس از انابت و توبت مجددا با شدت بیشتری به طوایف تاخت این بار به     عنوان بسط و توسعه اسلام و قلع و قمع کفر به دستبرد پرداخت.

(من گرسنه همی بودم)واقعیتی را بیان می کند زیرا امیر مبارزالدین سالیان دراز ارزوی تاج و تخت سلطنت و دست یافتن به گنجینه شاه شیخ ابواسحاق روز شماری می کرد.

(در بیابان فارس هر دو سپاه)ناظر است به جنگ امیر مبارزالدین در دشت فارس و گریختن شاه شیخ ابواسحاق.

ومردم فارس از شکست و فرار شاه شیخ ابواسحاق ماتم زده و سیاه پوش گردیدند.

این چکامه هر چه هست شعر است به غایت پسندیده و از لحاظ طنز و انتقاد بسیار قوی است و کمتر شعری در زبان پارسی توانسته است زورگویی و عوامفریبی طبقه ممتاز و زورمند اجتماع ان روزگار را تصویر نماید.

فقر عمومی در جامعه

رساله دلگشای عبید خود تاریخی است تمام و کمال از روزگار او.البته آنچه از نوشته های مورخان درباره ی این دوران پر هرج ومرج تاریخ حیات مردم ایران بر می آید جز فساد و تباهی مبین امر دیگری نیست.

- جنازه ای را بر راهی می بردند .درویشی با پسر بر سر راه ایستاده بودند.پسر از پدر پرسید:که بابا در اینجا چیست؟

 گفت:آدمی. گفت :کجایش می برند؟گفت به جایی که نخوردنی باشد نه پوشیدنی ونه نان و نه آب،نه هیزم، نه آتش، نه زر،نه سیم،نه بوریا،نه گلیم

گفت:بابا مگر به خانه ی ما می برندش؟!

مفهوم اصلی حکايت:

فقر عمومی در میان جامعه

اصطلاحات به کار رفته دراین حکایت:

زر=طلا                      سیم=نقره                    بوریا=حصیر       وگلیم

  که همه ی اینها نماد دارندگی و ثروتمندی است واین ها را فقط می توان در خانه ی ثروتمندان دید نه فقرا.

طنز از ویژگی های ادبیات ایران و دیگر کشور هاست وآن شعر ونثری است که در آن حماقت یا ضعف های اخلاقی،فساد اجتماعی یا اشتباهات بشر با شیوه تمسخر آمیز باز گو شود.

مردمی که نتوانند صریحا نظرات خود را بیان کنند از راه سخنان دو پهلو،غیر صریح و خنده ناک وگاهی گزنده انتقادهای خود را اظهار می کنند.هجو هزل جنبه ی تندتر و گزنده تری دارند.

عبید زاکانی شاعر و نویسنده طنز پرداز سده ی هشتم در سال 700ه.ق در قزوین به دنیا آمد لقب زاکانی را از آن جهت به وی داده اند که از خاندان زاکانیان،تیره ای از اعراب بنی خفاجه بود که پس از مهاجرت به ایران در نواحی قزوین سکونت اختیار کرده بودند.

عبید با امرای آل اینجوی فارس وآل مظفر پیوندی نزدیک داشت ذوق و هنر عبید در نکته یابی و انتقاد های ظریف اجتماعی جلوه می کند.عبید را تا اندازه ای شبیه به نویسنده ی بزرگ فرانسوی ولتر می پندارند.

طنز عبید اغلب خنده آور و گاه رکیک است اما در پس آن پیامی اصلاح جویانه و خیر خواهانه است.پیامد های اخلاقی و اجتماعی حمله مغول در عصری که عبید پروریده ی آن بود به صورت فرو پاشی نظام تمدنی پیشین ودگرگونی معیار ها و ارزش ها در طبقات گوناگون جامعه آشکار گردید.این تندی و پررنگی در برابر شدت فساد و تباهی روزگار شاعر است.

عبید در پرداختن به هزلیات خود به سعدی و سوزنی سمرقندی نظر داشته است.

کتاب رساله ی دلگشای عبید فاقد تاریخ دقیق است و در قزوین نوشته شده است.

چرا عبید به جای اندرز و نصیحت (به مانند سعدی)به طنز و هزل گویی روی آورده است؟

- هر شاعر و نویسنده برای خود سبک خاصی دارد که عبید زاکانی هم به سبک طنز و هزل روی آورده است.وی مبدع طنز است چون می دانست که تاثیر آن بیشتر از پند و اندرز است وی می دانست که فقط در قالب طنز است که می توان اوضاع خفقان و نامساعد زمانه ی خود را ترسیم نماید.

زیرااین طنز است که نقاب از چهره ی کریه زشتی ها وپلشتی ها بر می دارد و ریا وتزویر ودروغ را نمایان می گرداند و طنز با گونه ای گزندگی توأم است و این امر به اجتماعی بودن مسئله وبیان دردها بازگشت می کند و می توان آن را فریاد فرد علیه اجتماع نامید.

-در تفسیر و تحلیل حکایت می توان گفت:

فقر و درماندگی و بیچارگی ناشی از حمله مغول،تاتار،ایلخانان،تیموریان و...چنان مردم را مستأصل کرد که نه از خدایشان بیاید یاد نه ازپیامبر دورانی که جز غارت و دزدی وآدمکشی هیچ هدف دیگری دنبال نمی کنند.

":پس پسر حق دارد که بگویدکه بابا،مگر به خانه ی ما می برندش."

تا حدودی به اوضاع سیاسی عصر عبید می پردازیم تا پی ببریم که چرا عبید این حکایت را در رساله ی خود نقل کرده است:

عبید در دوران بین دوران حمله مغول تا اوایل حکومت تیموریان-که بیشتر در دوران حکومت های محلی آل مظفر و آل اینجوی بود- به دنیا آمد و زندگی کرد.با هجوم مغول ظلم وستم وقتل وغارت –عدم مساوات اجتماعی-اقتصادی-فقر عمومی و تبعیض ونابرابری شروع شد واین روند همچنان تا پایان عمر عبید ادامه داشت.حملات مکرر و جنگهایی که در قزوین صورت می گرفت فقر وفلاکت و گرسنگی را به بار آورده بود  که این فقرعمومی رابه وضوح می توان در این حکایت عبید مشاهده کرد.عبیدسعی داشت با بیان طعنه هاوریشخندها ازحکومت زمانه انتقام بگیرد.واقعا عبید از اوضاع روزگار خود به تنگ آمده بود وبه همین دلیل به هزل روی آورد.

طنز عبید

صرفنظر از اینکه عبید شاعری متوسط در حد و اندازه خویش بوده‌است، همگان نام او را با طنز و هزل عجین و اغلب عامه او را به لطایفش می‌شناسند. دیوان لطایف او شامل :

  • اخلاق الاشراف
  • ریش نامه
  • صد پند
  • ترجیع بند ج...
  • تضمینات و قطعات
  • رباعیات
  • رساله دلگشا
  • تعریفات ملا دو پیاز
  • موش و گربه
  • سنگتراش

می‌باشند. در این میان موش و گربه شهرت بسیار داشته و ریش نامه و صد پند از همه لطیف ترند. متأسفانه مانند بسیاری از طنزپردازان متقدم مانند سعدی شیرازی، طنز و هزل به یکسان در لطایف او راه یافته‌است.

آثار عبید زاکانی

عبید در تألیفات خود از چندین تن از پادشاهان و معاصرین خود مانند خواجه علاءالدین محمد، شاه شیخ ابوالحسن اینجو، رکن الدین عبدالملک وزیر سلطان اویس و شاه شجاع مظفری یاد کرده‌است. وی از نوابغ ایرانی است و می‌توان او را تا یک اندازه شبیه به نویسنده‌ی بزرگ فرانسوی «ولتر» دانست.از تألیفاتی که از او باقی است معلوم است که بیشتر منظور او انتقاد اوضاع زمان به زبان هزل و طیبت بوده‌است. مجموع اشعار جدی که از او باقی است و در کلیات به طبع رسیده‌است از ۳۰۰۰ بیت تجاوز نمی‌کنند.در میان آثار او «موش و گربه» شهرت بسیار داشته و «ریش نامه» و «صد پند» از همه لطیف‌ترند. داستان موش و گربه جریان سیاسی است كه در آن حاكمان و قاضیان مورد انتقاد قرار گرفته اند و چه بسا مقصود او «ابواسحاق اینجو» بوده باشد در برابر فرمانروای كرمان.

صرفنظر از اینکه عبید شاعری متوسط در حد و اندازه خویش بوده‌است، همگان نام او را با طنز و هزل عجین و اغلب عامه او را به لطایفش می‌شناسند.

شیوه عبید در سخنورى شیرین و دلپسند است. نثر او بسیار روان و ساده و وافى به مقصود و خالى از حشو و زوائد است. شعرش سلیس و روان و دور از تعقید و ابهام و در عین حال داراى واژه‌هاى متقن و منتخب و ترکیب‌هاى منسجم و مستحکم است که به سخن استادان پایان قرن ششم و آغاز قرن هفتم نزدیک است. در قصیده بیشتر به شیوه‌ی سنائى و انورى و در مثنوى به نظامى و در غزل به سعدى توجه داشته است. بر روى‌هم نیروى ابتکار در عبید زیاد است چنانکه برخى از اثرهاى او به‌کلى در ادب فاسى تازگى دارد و آن تازگى را هنوز هم حفظ کرده است.

وفات عبید زاکانی را تقی الدین کاشی در تذکره خود سال ۷۷۲ دانسته و صادق اصفهانی در کتاب شاهد صادق آن را ذیل وقایع سال ۷۷۱ آورده‌است. امر مسلم این که عبید تا اواخر سال ۷۶۸ ه.ق هنوز حیات داشته‌است و به نحو قطع و یقین وفات او بین سالهای ۷۶۸ و ۷۶۹ و یا ۷۷۲ رخ داده‌است.

آثار

دیوان لطایف شامل):اخلاق‌الاشراف،ریش‌نامه،صد پند،ترجیع بند،تضمینات و قطعات،رباعیات)،رساله دلگشا،تعریفات ملا دو پیاز،موش وگربه،سنگتراش،رساله‌ی تعریفات،فالنامهٔ بروج (نثر)،فالنامهٔ وحوش و طیور(نثر)،مقامات فارسی

عبید زاکانی؛ نظریه‌پرداز بزرگ عرصه‌ی طنز

در عرصه طنز و طنز پردازی در عالم بیکران ادبیات فارسی و نیز در شناخت کلیه عواملی که باعث خنده و انبساط روح میگردند، اعم از هجو،‌ هزل یا فکاهی کمتر کسی سراغ داریم که به عنوان یک فیلسوف یا نظریه پرداز توانسته باشد به کلیه محدوده های این هنر ظریف اشاره کرده باشد و با در نظر گرفتن تمام جوانب برای هر موضوع تعریف و توضیح کامل و مبسوطی ارائه داده باشد.

مولانا عبید زاکانی از معدود طنزپردازانی است که در این راستا علاوه بر شناخت فکری، راه های درک و شناخت طنز را برای دیگران بیان نموده است.

عبید زاکانی در مقدمه رساله اخلاق الاشراف، روح انسان را «جوهری شریف» می نامد که «حقیقت آدمی عبارت از آن جوهر است» و آن را «مستعد ترقی و کمال» می داند و می نویسد: «چنان که اطبا همت بر ازالت امراض بدن و حفظ صحت آن مصروف گردانیده اند، انبیا نیز نظر همت بر دفع آفات و امراض روح گماشته اند تا اورا از ورطات مهلکه و گرداب جهل و نقصان به ساحل نجات و کمال رسانند». عبید، گرچه از انبیاء نام برده، با زیرکی وظیفه هنرمند بوی‍ژه طنزپرداز را یادآور شده است. به اعتبار سخن نظامی گنجوی که گفته است: «پس شعرا آمد و پیش، انبیاء» می توان برای شاعر و بطور کلی برای هنرمند و بویژه برای طنزپرداز هم رسالت قائل شد. رسالت طنزپرداز چیست ؟ دفع آفات و امراض روحی و اجتماعی، از طریق طنز. پس طنزپرداز باید هم روانشناس باشد و هم جامعه‌شناس. همانطور که طبیب برای شناختن بیماری عامل بیماری را زیر ذره بین می گذارد و بزرگ می کند، طنزپرداز هم نقاط ضعف انسان و جامعه را بزرگ می کند. با بزرگ شدن علت مرض، مرض کوچک می شود. همانطور که دارو را در لفافه به خورد بیمار می دهند تا تلخی آن را حس نکند، «داروی تلخ نصیحت» را هم به «شهد ظرافت» می آمیزند و به خورد بیماران اجتماع و یا اجتماع بیماران می دهند! و بالاخره همانطور که بعضی ها از سوزن طبیب می ترسند، آدم های بی خاصیت هم از سوزن طنزپرداز می هراسند!طنز، غیر از دفع آفات و امراض روح انسان و جامعه، وظیفه ی دیگری هم دارد که عبید در مقدمه رساله دلگشا به آن اشاره می کند: «دفع ملال و تفریح بال». و روی همین اصل لطایف خود را «رساله دلگشا» نام نهاده است، «چه مطالعه این اوراق را دلی گشاده و خاطری طربناک باید». عبید در رساله صد پند می‌گوید: آدم‌نماها را لعنت کنید و علاج آن یک پس‌گردنی جانانه است، از آن پس گردنی‌هایی که خاصیت های زیر را برایش بر می‌شمرد:

«از فضایل پس گردنی این که: حُسن خُلق به بار می‌آورد/ خمار را از سر به در می‌کند/ بد رامان را رام می‌سازد/ و ترشرویان را منبسط می‌سازد/ و دیگران را می‌خنداند/ خواب از چشم می‌رباید و رگ های گردن را استوار می سازد!/ و این هفت خاصیت همه از خواص طنز است که حال بی خاصیت های لعنتی را حسابی جا می آورد!»
طنز و طنزآور را چه کسانی خوار می‌دارند ؟ کسانی که خود به دست طنز و طنزآور خوار شده‌اند! ناهمواران، به جای خودشکنی آینه را می شکنند و غافل از قامت ناساز و بی اندام خود. تشریف طنز را بر بالای خویش کوتاه می دانند! از آنان جز این هم انتظاری نمی رود. از سلاح مرگبار خنده می‌ترسند.

عبید در رساله صد پند، با وارونه گویی نصیحت می‌کند که: «تا توانید سخن حق مگویید تا بر دل ها گران مشوید و مردم بی‌سبب از شما نرنجند!»

زیردستان زیردست آزار، می خواهند با حذف طنز، هنر و ادبیات را خلع سلاح کنند، و اگر زیرک تر باشند، طنز را از محتوای خود خالی کنند. بر اثر تبلیغ و تلقین اینان، جامعه هم برداشت نادرستی از طنز و طنزآوران دارد، چنان که چهره ی طنز بیشتر شاعران و نویسندگان به ظاهر جدی گوی ما در پرده ابهام مانده است.
اینک سه‌لطیفه طنز به انتخاب از رساله دلگشا:

1)      جنگ

قزوینی با کمان بی‌تیر به جنگ می‌رفت که تیر از جانب دشمن آید، بردارد.

گفتند: «شاید نیاید».

گفت: «آن وقت جنگ نباشد».

2) بخیل

ظریفی مرغی بریان در سفره بخیلی دید که سه روز پی در پی بود و نمی‌خورد.
گفت: «عمر این مرغ بریان، بعد از مرگ درازتر از عمر اوست پیش از مرگ».
3) کدام طایفه

شیطان را پرسیدند که: «کدام طایفه را دوست داری ؟»گفت: «دلالان را».گفتند: «چرا ؟».

گفت: «از بهر آن که من به سخن دروغ از ایشان خرسند بودم، ایشان سوگند دروغ نیز به آن افزودند».

طنز حافظ و عبید

در میان ستارگان فرهنگ مکتوب ایران اسلامی به ستاره دیگری در کنار حافظ می رسیم که بی شک در طنز و طنز آوری مقامی شامخ دارد و او کسی نیست جز عبید زاکانی. حافظ و عبید اگرچه در مضمون طنز هایشان تالی یکدیگرند و کم و بیش در غایت آنچه آفریده اند یگانه اند ولی به لحاظ شیوه های بیانی و به کارگیری عناصر زیبایی شناسی با هم تفاوتهای عمده ای دارند. در طنز عبید آن روح لطیف شاعرانه و آن نازک خیالی های هوشمندانه کمتر دیده می شود. او بر خلاف حافظ که با ترکه های نازک بر روح مخاطب خود می نوازد تازیانه هایی پی در پی بر روان او فرود می آورد. عبید زاکانی، تک چهره ی طنز مردمی در ادبیات کلاسیک ایران، بیش از هر شاعر و نویسنده ی دیگری، نه تنها در دوره زندگانی، که پس از مرگ نیز، مورد آزار طبقه حاکم و قشر متعصب و متحجر قرار گرفته و این ظلم بزرگ، تا آنجا پیش رفته است که داشتن و خواندن آثار او برای خانواده ها ممنوع اعلام شده و حتی پدران پاکدل، بی آنکه توجه به نیــّـت مخالفان عبید داشته باشند، خواندن لطایف عبید را برای فرزندان خود ممنوع کرده بودند؛ و اگر در خانه ای، به احتمال، نسخه ای از دیوان عبید پیدا می شد، آن را از دسترس خانواده دور نگه می داشتند. این کودکانه خواهد بود اگر تحریم عبید را معلول بی پروا بودن زبان و رکاکت کلمات او بدانیم. چرا که فراوان است از اینگونه کلمات رکیک در آثار دیگر شاعران و نویسندگان زبان فارسی. تنها در مثنوی مولوی بارها به کلمات رکیکی بر می خوریم که تفاوتی با کلمات عبید ندارند و تصادفأ گاه نیز پاره ای از تمثیل های مولوی با همان کلمات در لطایف عبید آمده است. حال آنکه در کمتر خانه ایرانی است که مثنوی وجود نداشته باشد و در دسترس همه ی اهل خانه نباشد. تنها یک اثر او موش و گربه را، آنهم برای کودکان و در حد قصه ای کودکانه و نه طنزی تاریخی، می خواندند.

با یک نگاه به مجموعه رسایل بازمانده از عبید به روشنی معلوم می شود؛ مبارزه قاطع، بی پرده، گستاخانه و جنگ آشتی ناپذیر او با شاه، خلیفه، حاکم، گزمه و به طور کلی با تمام مظاهر استبداد و استثمار ـ و مولود آن، فساد ـ عبید زاکانی را به کنج های عزلت رانده است. برخی تذکره نویسان متملق، که گاه به ذکر جزئیات بی ارزش زندگی پادشاهان آن زمان پرداخته اند، آنچنان عبید را فراموش می کنند که اسناد مکتوب درباره این متفکر طنز آفرین، تقریبأ منحصر به یکی دو سطر مطلبی است که حمدالله مستوفی، همشهری معاصر عبید، در تاریخ گزیده نوشته و پس از او هیچ اطلاعات با ارزشی افزون بر آن دو خط، در تاریخ ها و تذکره ها نیامده است؛ بلکه کوشیده شده است تا با دادن نسبت های ناروا و چسباندن مطالب افسانه ای به او، آیندگان را از دانستن رویدادهای زندگی و حتی تاریخ، جا و چگونگی مرگ او محروم کنند.

از مقدمه و متن رساله اخلاق الاشراف برمی آید که عبید فلسفه را آموخته و با آثار فلاسفه ی یونان، تا آنجا که به زبان های فارسی و عربی ترجمه شده، آشنا بوده و در بسیاری از زمینه های فکری تحت تاثیر فلسفه افلاطون بوده است.

عبید در دیوان خود بارها و بارها از تنگی معیشت و فزونی قرض شکایت کرده و گاه نیز، به اشاره ای، از آزارها سخن می گوید:

در خانه ی من زنیک و بد چیزی نیست              جـــز بـَـنگی و پاره ای نمد چیزی نیست

از هر چــه پزند نیست غــــیر از ســـودا              وز هر چه خورند، جز لگد چیزی نیســت

عبید اگر نه در همه ی عمر، در بخش بزرگی از دوران حیات، در فقر می زیسته و به علت داشتن طنز تـُـند و بیدارگر، انواع تهمت ها بر وی وارد بوده است.

شاید بی خبری تذکره نویسان از زندگی عبید، معلول این علت نیز باشد که با شاعران مقــرّب دربار حشر و نشر زیادی نداشته و مانند آنان جذب زندگی اشرافی نبوده است. دفاع عبید از محرومان، که در سراسر آثار او جلوه گر است، نشانه بارز درک او از زندگی مردم و همدلی او با آنان است:

«شخصی غلامی به اجاره می گرفت به مزدِ سیری شکم. و اصرار بدان داشت که غلام هم اندکی مسامحه کند. غلام گفت: ای خواجه روز دوشنبه و پنجشنبه هم روزه می دارم»

«سلطان محمود را در حالت گرسنگی بادنجان بورانی پیش آوردند. خوشش آمد. گفت بادنجان خوش طعامی است. ندیمی در مدح بادنجان فصلی پرداخت. چون سیر شد گفت: بادنجان سخت مضر چیزی است. ندیم باز در مضرت بادنجان مبالغتی تمام کرد. سلطان گفت: نه این زمان مدحش می گفتی؟ گفت: من ندیم توام نه ندیم بادنجان. مرا چیزی باید گفت که تو را خوش آید نه بادنجان را.»

تازیانه ای که در این حکایت و حکایت هایی از این دست بر چهره تاریخی کاسه لیسان و چاپلوسان می زند نه تنها بیانگر فرومایگی گروهی شبه سخنور بازاری است بلکه نشان از چگونگی روابط و مناسبات اجتماعی حاکم بر زمان خود نیز دارد.

به نظر می رسد که عبید زاکانی از همان ابتدای نوجوانی و جوانی با زبان طنز آشنا بوده است. یکی از منابعی که در این خصوص می تواند مورد استناد قرار گیرد "دولتشاه سمرقندی" است که ذیل "ذکر مفخرالفضلا خواجه عبید زاکانی" می نویسد:

"مرد خوش طبع و اهل ذوق بوده و هر چند فاضلان او را از جمله هزالان می دانند اما در فنون علوم صاحب وقوف است." صاحب تذکره الشعرا در سبب به طنز گراییدن عبید زاکانی این طور می نویسد: "گویند نسخه ای در علم معانی بیان تصنیف کرده به نام شاه اسحق. می خواست تا آن نسخه به عرض شاه رساند. گفتند مسخره ای آمده است و شاه بدو مشغول است. عبید تعجب نمود که هرگاه تقرب سلطان به مسخرگی میسر گردد... چرا باید کسی به رنج تکرار پردازد و بیهوده دماغ کثیف به دود چراغ مدرسه کثیف سازد. به مجلس شاه ابواسحق نارفته بازگشت و مترنم این رباعی دلنواز شد:

در علم و هنر مشو چو من صاحب فن                تا نـــــزد عزیزان نشوی خــــار چو من

خواهی که شوی قبول ارباب ز مـــــن                کنک آور و کنکری کـــــن و کنگـــره زن

و در پاسخ ملامت عزیزی گفت:

ای خواجه مکن تا بتوانی طلب علــــم                کاندر طلب راتب هر روز بمـــــــانی

رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز                 تا داد خود از مهتر و کهتر بستانی

از جمله کسانی که بر ظرافت اندیشه و ذوق پرورده عبید زاکانی تاکید بسیار دارد "خواند میر" است و عقیده دارد که "از جمله افاضل زمان مولانا عبید الزاکانی است که بعضی از سخنان فرح انگیز او در میان مردم اشتهار دارد همچنین "مولانا فخر الدین علی صفی" بر بی محابایی و جسارت او در بیان واقعیت های ناروای اجتماعی تأکید نموده است.

عبید، توجه محقق معروف "ادوارد براون" را نیز به خود مشغول و معطوف داشته، تا آنجا که وی درباره اش می نویسد:

در شیوه سخن عبید در میان شعرای متقدمین منحصر به فرد است. اگر چه کلام وی با سلف خود سوزنی و با جانشینان خویش چون ابواسحق، شیخ اطعمه و محمود قاری یزدی از شباهتی خالی نیست.

برخی از محققان عقیده دارند که عبید را نمی توان در سلک هجا گوی تلقی کرد چنان که برخی بر این پندار بوده اند. اشعار مطایبه عبید هم به قصد عیب جویی و عیب گویی از اندیشه ها و کردارها و گفتارهای معاصران سروده شده است لیکن بی خبران آن را از جنس هزل و مضحکه پنداشته اند و به سبب آن عبید را جهنمی و هجاگو نامیده اند. در حالی که هجو در آثار عبید به ندرت یافت می شود و آنچه هجا پنداشته شده انتقادی است از مردم فاسد و عنان گسیخته زمان که با آنان جز با همان زبان تند که عبید سخن گفته است نمی باید روبرو شد.

مساله ای که در اینجا مطرح می شود این است که آیا براستی عبید زاکانی هرگز حریم سخن را نشکست و در کلام او به هیچ روی هجو و هتاکی دیده نشد؟ با همه فضلی که او داشت و با همه ستم ستیزی شایسته ای که او را بالا برد اما در پاره ای موارد عنان اختیار از کف داد و طنزی برهنه را ارایه داد. حافظ نیز در شرایطی اجتماعی مشابهی چون عبید می زیست. او نیز جامعه را درگیر ریاکاری و در بند متعصبان و کژاندیشانی می یافت که جز برای تلذذ و تفرعن خود نمی کوشند. حافظ نیز به مانند عبید، زبان طنز را ابزاری ارزشمند برای مبارزه ای ملیح با نااهلان و خواب آلودگان می دانست. اگر عبید در زمان حاکمیت بلا منازع امیر مستبدی چون مبارزالدین محمد مظفری (طی سالهای ۷۵۴ تا ۷۵۸ هجری قمری) از شیراز گریخته و به دربار آل جلایر پناه برده و از دور به طعن و هجو دیکتاتور بزرگ تاریخ عراق عجم پرداخته و در این میان بالطبع تامین جانی هم داشته است در عوض باید توجه داشت که حافظ هرگز چنین نکرده است؛ وی هرگز بسان عبید میدان مبارزه را ترک نگفت و در برابر معاندان اندیشه های پاک و معارضان سعادت انسانی ایستاد. شاید بتوان گفت همین ایستادن در متن مبارزه و در برابر ریا پیشه گان زمان بود که الزام گزینش کنایه را برای طنز حافظ پر رنگ تر ساخت. اگر لایه های طنز حافظ را بسیار ژرف تر از عبید می بینیم شاید به خاطر در امان ماندن او از شر نااهلان است. از سویی دیگر حافظ خود از فرهیختگان زمان خویش است و به اعتراف خویش، قرآن را از بر و در چهارده روایت می خوانده است:

عشقت رسد به فریاد گر خود بسان حافظ           قرآن زبر بخوانی در چهارده روایت

کسی که آشنای کلام وحی باشد بخوبی می داند که باید هدایتگرانه، مودبانه و خلاقانه سخن بگوید؛ سخنانی که اگر چه ساحت الهامی آن از واقعیتهای اجتماعی زمانه برگرفته شده است اما هرگز معطوف به مصداقی مشخص نباشد. بلکه سخنی که بتواند سیر آفاق انفس کند. بی شک مفهومی بودن طنز حافظ هم رهین همین درایتمندی اوست. این است که " طنز حافظ بر عکس بزرگانی چون سعدی و عبید زاکانی هرگز به هزل نمی رسد تا چه رسد به هجو و بد زبانی و دریدن پرده های عفاف... کمتر شاعری با این همه طمأنینه و طنز و اعتماد به نفس و نکته گویی و شیرین زبانی با معشوق خود روبرو شده است.

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینـــــم         بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچــــــینم

الا ای همنشین دل کـــه یارانت برفـــت از یاد        مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشــیـنم

شب رحلت هم از بستر روم تا قصر حور العین       اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینم

زبان تعریضی عبید – بر خلاف حافظ که دارای حریم و حد مشخصی است – هرگز به قالب خاصی در نمی آید و نظام مند نیست. برای همین است که رکیک ترین هجو ها در مجاورت لطیف ترین طنزهای اجتماعی می نشیند؛ والبته عبید را از این همه بیمی نیست. گاهی طنز عبید  که بسیاری از مواقع به شائبه هجو و هزل آمیخته است) عوامانه و بازاری می شود واز ژرفایی لازم تهی می گردد. اما طنز حافظ که در قلمرو مفاهیم متضاد شکل می گیرد اگرچه خوشایند عموم مردمان است ولی خواص جامعه را هم مد نظر دارد. مثلا در شعر زیر باطنزی لطیف، کوچکی دهان یار را به جواهرمفرده یا همان اتم لایتجزا تشبیه می کند( عنصری که اگرچه کوچکترین است اما دارای انرژی بی پایان و جاودانی است. از سویی دیگر آوردن تعبیر " شائبه کردن " نیز به خواص فهیم مکتب دیده، اشارتی لطیف دارد. چراکه در مدرسه و مَدرَس مبادرت به شائبه کردن و ماخذ خواستن از استاد می کردند تا بر صدق آنچه می گوید مستندات و شواهدی محکم ارایه دهد و استدلالی عقلی بیاورد. حافظ، با طنزی فاخر و کنایه ای زیبا، کوچکی دهان یارخود را بروجود قطعی اتم کوچک اما دارای انرژی بسیاربسنده می داند:

ماهم این هفته شد از شهر و به چشمم سالی است

                                                       حال هجران تو چه دانی که چه مشکل حالی است

... بعد از اینم نبـــــود شائــــبه در جوهــــر فرد

                                                      که دهان تو بر این نکته خـوش استدلالـــــی است

برخلاف عبید، طنز دیریاب اما خاص و تاثیرگذار حافظ دارای شیوه است و سرشار از مفاهیمی که به جغرافیا و تاریخی خاص معطوف نیست. به عنوان مثال آنجا که می گوید:

ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق

                                             گفتم ای خواجه عاقل هنری بهتر از این؟

"ناصح، کسی است که از روی دلسوزی پندی می دهد. حافظ نظرخوشی نسبت به ناصح و نصیحت گو و واعظ ندارد. خواجه عاقل، مجاز است با علاقه تضاد حافظ باآوردن صفت عاقل برای ناصح یا خواجه منکر عشق، ضمن آنکه تلویحأ همه قامت عقل را دربرابر آستان شکوهمند عشق می شکند از نوعی بیخردی منکران عشق هم سخن می گوید. درواقع " خواجه عاقل " از نظر او در معنای عکس آن یعنی " مردک نادان " به کار گرفته شده است.

همچنین توجه کنید به عنوان " عالی مقام " در بیت زیر که در کنار صوفی قرار داده شده تا همه حیثیت وهمی او را بر باد دهد:

راز درون پرده ز رندان مست پــرس            کاین حال نیست صوفی عالی مقــــام را

و نیز آنجا که اراده و توان اشرف مخلوقات را که بی شک باید اشرف عابدان نیز باشد به طرفه طریقی بیان می سازد طنزی فاخر در کلام او شکل می بندد:

فردا اگر نه روضه رضوان به ما دهند          غلمان ز غرفه، حور ز جنت به در کشیم

بیت بالا طنین طنز آمیز همان بیتی را دارد که حافظ در هنگامه لشکر انگیزی غم بیان می کند. او غم را بسی کمتر و کوچکتر از انسان برمی شمارد و انسان را چندان توانمند که قادر است فلک را سقف بشکافد و طرحی نو دراندازد. انسان، در طنز حافظ، مقامی والا می یابد و همه آنچه در برابر اراده انسانی صف آرایی می کند به هیچ انگاشته می شود و دون مقدار به حساب می آید. با خواندن این ابیات، مخاطب با رجوع به فطرت الهی و آسمانی خود از شعف و شور سرشار می شود وبرای لحظاتی خود را در همان جایگاه اصلی اش – مسجود فرشتگان – می بیند. برای همین است که لجام اختیاررا از اندوه باز می ستاند:

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیـــم

                                            فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم

اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد

                                       من و ساقی به هــم سازیم و بنیادش براندازیــــم

حافظ در طنز های عاشقانه اش – آنجا که براستی مست ِ افاضه های مدام دلدار می شود – لطافت طبع را به مدد کنایه هایی خلاقانه به اوج اقتدار می رساند:

من چه گویم که تو را نازکی طبع لطیف                        آن قدر هست که آهسته دعا نتوان کرد

اما طنزهای اجتماعی حافظ نه تنها آیینه تمام نمای دوره ای از تاریخ اجتماعی ایران به شمار می رود بلکه عالی ترین نمونه های طنز فاخر هم به شمار می آید؛

یعنی طنزی مؤثر، استوارو خلاق:

-اگرچه باده فرح بخش و باد گلبـیز اســـت             به بانگ چنگ مخور می که محتسب تیز است

- گر مسلمانی از این است که حافظ دارد            وای اگــــر از پــــس امـــــــــــروز بود فـــــــــردایی

بی شک در برخی از انواع طنز های عبید هم به کنایه های لطیفی بر می خوریم که خود مؤید خصایص روزگار خویش است:

یکی از دغدغه های عبید در دوران خویش، وجود افرادی بوده است که به جای تعریف منطقی مسایل تنها به تعریف لفظی و اسمی آن بسنده می کردند و در پی آن نبودند که حد و رسم موضوعات مبتلابه ذهنی خود را ترسیم کنند. اینان از هر موضوعی تنها به غشاء بیرونی و پوسته های ظاهری آن بسنده می کردند و هرگز در باطن و معانی امور شناور نمی شدند. عبید همواره بر این ظاهراندیشان و ساده اندیشی ها، جسورانه می تاخت؛ و نیز بر کسانی که در اوج تنگدستی و درماندگی مردم به جای پرداختن به اصل مطلب به حواشی دل خوش داشته اند:

"گویند یکی از دیگری پرسید قیمه به قاف کنند یا به غین؟

گفت: قاف و غین همه بگذار. قیمه به گوشت کنند.

"شخصی از مولانا عضدالدین پرسید که چون است که زمان خلفا مردم دعوی خدایی و پیغمبری بسیار می کردند و اکنون نمی کنند. گفت: مردم این روزگار را چندان ظلم و گرسنگی افتاده است که نه از خدایشان به یاد می آید نه از پیغامبر.

و چقدر جسورانه، دست صوفیان ناصاف و عارفان دغل پیشه زمانه را باز می کند:

"صوفییی را گفتند: جبه خویش بفروش. گفت: اگر صیاد دام خویش بفروشد به چه چیز صید کند؟" .

به گفته حافظ:

صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد         بنیاد مکر با فلـــــک حــــقه باز کرد

بازی چرخ بشکندش بیضه در کلاه        زیرا که عرض شعبده با اهل راز کرد