انقلاب از دید نظریه پردازان بخش اول
مطالعه انسانشناختی انقلاب
به دو شکل میتوان به نقد پژوهش فیشر پرداخت:
1:نقد پژوهش فیشر از منظر علومی همچون جامعه شناختی انقلاب، تحلیل سیاسی انقلاب یا تاریخ انقلاب که رویکرد آنها در مطالعه پدیده انقلاب از بنیاد با رویکرد انسانشناختی در مطالعه انقلابها متفاوت میباشد و 2:نقد پژوهش فیشر از منظر مطالعات انسانشناختی ـ فرهنگی و نشان دادن کاستیهای کار او. معتقدیم نقد یک پژوهش بر مبنایی که اصولاً مدعی آن نمیباشد، به دور از انصاف است. از این رو، نقد خود را در چهارچوب رویکرد انسانشناختی در مطالعة انقلابها محدود میسازیم:
1) فیشر روشن نمیسازد که چگونه میتوان تاریخ سیاسی تشیع را به پارادایم کربلا تقلیل داد.
2) فیشر به هیچ کدام از پتانسیلهای موجود در اندیشة سیاسی و اقتصادی اسلام برای آشتی دادن ایمان دینی و پراگماتیسم اشارهای نمیکند. خواننده مجبور است با این دیدگاه فیشر که تلویحاً القا میکند و راه میانهای برای سازگاری میان این دو وجود ندارد، کنار بیاید.
3) تحلیل و تبیین فیشر درخصوص انقلاب ایران در مرز قائل شدن به علیت عوامل فرهنگی و بیان دینی اعتراضات اجتماعی، مبهم است. آیا دین فقط زبان منازعه و بسیج است یا موجد اعتراض و انقلاب؟
4) مهمترین ادعای فیشر درخصوص نقش تشیع در بسیج انقلابی به «زبان» و «شیوة بیان»گفتمان تشیع باز میگردد. با این حال، او در پژوهش خود هیچ تلاشی برای نشان دادن ویژگیهای ساختاری این زبان انجام نمیدهد.
5) فیشر در بحث درخصوص چگونگی انقلابی شدن زبان تشیع دائماً به نقش شریعتی در این فرایند اشاره میکند، در حالی که او در پژوهش خود توجه چندانی به نهاد روشنفکری در ایران نکرده و این بحث را نادیده انگاشته است.
نظریه برینگتون مور در مورد انقلاب اسلامی ایران
طرح نظریة برینگتون مور
برینگتون مور در کتاب خود با عنوان ریشههای اجتماعی دیکتاتوری و دموکراسی راههای مختلف نوسازی را در چهارکشور فرانسه،روسیه،چین و هندوستان بررسی میکند. وی اساس تمام راههای نوسازی را در سه نوع انقلاب بورژوایی، کمونیستی وانقلاب از بالا میبیند. وی در تحلیل خودبه نقش دو طبقة دهقان وزمیندار درگذار از جامعة روستایی به جامعة مدرن میپردازد. همچنین به بررسی شرایط تاریخیای که تحت آن این طبقات در ظهور دموکراسی ودیکتاتوری مهم بودهاند، پرداخته است.
روش اتخاذ شده از سوی مور روشی قیاسی نیست بلکه روش تاریخی ـ تطبیقی است.روش قیاسی شامل تعیین نظریهای است برای تبیین پدیدهای خاص و سپس استنتاج فرضیههای مناسب ـ که در اصل ابطالپذیرند وآزمون این فرضیهها به منظور تعیین اعتبار نظریة اولیه. درمقابل روش تاریخی ـ تطبیقی، روش استقرائی است که در آن زنجیرهای از موارد تاریخیِ مربوط به مطالعة مورد نظر به تفصیل، بررسی و از طریق مقایسه، تمایز میان مکانیزمهای علت و معلولی مشخص و بر این اساس تبیینهایی استنتاج میشود .
مور به بررسی سه کشور فرانسه، آمریکا و انگلستان به عنوان نمونههایی که درآنها انقلاب بورژوایی و بررسی کشور ژاپن به عنوان کشوری که در آن انقلاب از بالا رخ داده و با ارائة توضیحات تکمیلی در این مورد از آلمان و بررسی کشور چین به عنوان نمونة انقلاب کمونیستی با اطلاعات تکمیلی از روسیه، پرداخته است . هندوستان نیز به عنوان گروه شاهد بررسی شده چرا که دهقانان هندوستان به اندازة دهقانان روسیه و چین فقیر و تحت استثمار بوده و پیش نیازهای تاریخی دموکراسی پارلمانی را هم داشته ولی نوسازی در آن رخ نداده است، به این ترتیب هر یک از عواملی که برای توضیح یکی از طرق انقلابهای فوق به کار میرود، در مورد هند هم آزمون میشود .اگر آن سری عوامل در مورد هند هم وجود داشت، معلوم میشود که آن عوامل در کشورهای دیگر هم موجب انقلاب نبودهاند (چون در هند انقلابی صورت نپذیرفته)، بنابراین باید به دنبال یکسری عوامل جدید بود. اسکاچپول در بررسی نظریة مور سه متغیر را مشخص کرده است که عبارتند از:
1: قدرت انگیزش بورژوازی برای بهوجود آوردن انقلاب سرمایهدارانه در جوامع مفروض. مور برنقش سرمایهداران کشاورز تأکید میکند؛ یعنی گروهی که ازدرون طبقة زمیندار سنّتی بهوجود آمده است وبرای بهدست آوردن سود، کشاورزی میکند. انگیزة این گروه برای بهوجودآوردن یک جامعة سرمایهداری، بستگی به ارزشهای فرهنگی تودهای دارند؛ یعنی آنکه آیا فرهنگ تودة مدرنیزاسیون را مطلوب میداند یا خیر.
2: شکل کشاورزی تجاری که شامل کارــ سرکوب و شکل بازار است.در شکل کار ـ سرکوب، طبقات زمیندار مستقیماًٌ دهقانان را استثمار میکنند.شکل بازار، یعنی جاییکه نظام کشاورزی شامل بازار کاری است که در آن سرمایهداران، کارگرانِ مزدبگیر را استخدام و اخراج میکنند. این شکل از کشاورزان مزدبگیر که کار خود را در بازار کشاورزی میفروشند، معادلِ پرولتاریای شهری در نظریة مارکس هستند که کار خود را در کارخانهها به فروش میرسانند.
3:توان انقلابی دهقانان. آیا دهقانان توان انقلابی لازم را دارند یا منفعل میباشند.
4:اسکاچپول متغیر چهارمی را نیز در گزارشی که از کار مور داده، عنوان کرده ولی آن را همراه با سه متغیر فوق بیان نکرده است و آن رابطة بین دولت و طبقات گوناگون در جامعه است. مور به استقلال نسبی دولت از طبقات حاکمه قائل میشود.
استن تیلور در کتاب خود، جدولی آورده و طی آن هریک از متغیرها را در مورد کشورهای مورد مطالعه، بررسی کرده است.
انقلاب کمونیستی: روسیه وچین
در این کشورها انگیزة بورژازی برای نوسازی ضعیف و کشاورزی بر اساس الگوی کارـ سرکوب بود ودولت با اشراف زمیندار همسو و توانایی برای نوسازی کشور را نداشت.پتانسیل انقلابی دهقانان چینی بالا بود چون مالکان زمین فوقالعاده آنان را استثمار میکردند و با روشی سرکوبگرانه از آنان کار میکشیدند. پلیس هرحرکت انقلابی را در نطفه خفه میکرد و نمیگذاشت تشکلی صورت بگیرد.نتیجه آن بود که دهقانان بالقوه رادیکال ولی تشکل نیافته بودند و وقتی بیش از حد استثمار میشدند شورش گسترده ولی سازمان نیافته میکردند. بعدها حزب کمونیستِ چین از همین توان انقلابی بالای دهقانان برای انجام انقلاب به بهترین نحو استفاده کرد. پتانسیل انقلابی دهقانان روسی به دلایل دیگری بالا بود. نکتة قابل توجه در مورد آنان اتحاد و همبستگیشان در منازعة با مالکان بود که تا حدودی ریشه در سنّّت تاریخی همبستگی روستایی داشت و شاید هم به علت تقسیم مجدد اراضی بود که عاملی برای همبستگی بیشتر دهقانان فقیر و ثروتمند به شمار میرفت. دهقانان ثروتمند از اینکه با اصلاحات ارضی زمینهایشان را از دست بدهند، نگران بودند و دهقانان فقیر از اینکه چیزی نصیبشان نمیشد، ناراضی بودند و همین امر باعث اتحاد دو گروه شد. در نتیجه بلشویکها از این پایگاه دهقانی استفادة فراوانی کرد.
انقلاب از بالا: ژاپن و آلمان
در این دو کشور طبقة کشاورز دارای پتانسیل انقلابی ضعیفی بود وکشاورزی بر پایةکار ـ سرکوب قرارداشت. دولت و ملاکین با هم همسو و طی موضعگیری منحصربهفردی در پی ائتلاف با طبقة متوسط ونسبتاً قدرتمند بورژوا بودند.این بورژوازی دراثر صنعتی شدن نسبی این دو کشور در اواخر قرن 19 و اویل قرن 20 از دل طبقة ملاک پدید آمده بود.
به این ترتیب در این دوره ،گروهی از ملاکین بهتدریج درگیر امر تجارت شدند وبرای این طبقه دگرگون کردن الگوهای کار بر روی زمین و اجارهداری (یعنی دگرگون کردن ساختار اجتماعی روستایی)امری ضروری شده بود. این سه گروه (بورژوازی،ملاکین و بوروکراسی دولتی) به یکدیگر ملحق شدندتا انقلابی از بالا یعنی فاشیسم را ترتیب دهند. از میان برداشتن جامعة سنّتی دهقانی به دلیل ایجاد اقتصاد سرمایهداری بود .برای مقابله با مخالفت کشاورزان با نوسازی و همچنین به علت احساس نیاز فوری به نیروی کارمنظم و ماهر ، امر سرکوب با فاشیسم همراه شد.
انقلاب بورژوازی: انگلستان، فرانسه، ایالات متحده
در هر سه کشور انگلستان ، فرانسه، ایالات متحده انگیزة بورژوازی برای نوسازی زیاد بود. در انگلستان، طبقة متوسط دارای بیشترین قدرت و اتحاد آنان قادر بود اشرافیت سنّتی را در انقلاب انگلستان شکست دهد و کشور را صنعتی کند. در ایالات متحده طبقة متوسط شهری شمال طی جنگ داخلی طبقة اشراف مالک زمین جنوب را شکست داد. در فرانسه طبقة متوسط روستایی که از طریق ضبط حقوق فئودالها خود مبدل به سرمایهدار شده بودند، باقیماندة رژیم فئودالی را برچیدند تا جامعة سرمایهداری را به وجود آورند.
در انگلستان و آمریکا پتانسیل انقلابی دهقانان پایین بود، ولی در فرانسه قشر عظیمی از دهقانان مستقیماً تحت استثمار اشراف زمیندار و بورژوازی دهقانی قرار داشتند و پتانسیل انقلابی آنان زیاد بود. شکل کشاورزی در این کشور کارـ سرکوب بود ولی در آمریکا و انگلیس بازار کشاورزی شکل گرفته بود. در انگلیس دولت مستقل از طبقات مختلف اجتماعی بود، در فرانسه ، دراواخر قرن هجدهم دولت به صورت ضمیمهای از اشراف درآمد و در آمریکا دولت به هیچ یک از طبقات (بورژوازی درشمال و ملاکین در جنوب ) تعلق نداشت.
یافتههای مور
در اینجا سعی میکنیم یافتههای تحلیل مور را بهطور خلاصه بیاوریم. در هندوستان، توان انقلابی ضعیف دهقانان و انگیزش ضعیف بورژوازی به انقلابی نینجامید. در چین و روسیه بر خلاف هند که دهقانان دارای توان انقلابی بالایی بودند، انقلاب دهقانی کمونیستی رخ داد. در ژاپن و آلمان انگیزة بورژوازی قویتر از هند بود ولی پتانسیل انقلابی دهقانان پایین بود که به فاشیسم انجامید. در فرانسه هم توان انقلابی کشاورزان و هم انگیزة بورژوازی برای نوسازی قوی بود که نتیجة آن انقلاب پارلمانی دموکراتیک شد.
این امر بیانکنندة اهمیت توان انگیزش بورژوازی در فرانسه است، چرا که فرانسه از لحاظ توان انقلابی دهقانان با چین و روسیه برابری میکرد. شکل نظام کشاورزیاش کارـ سرکوب ولی انقلابَش انقلاب دموکراتیک پارلمانی بود. انگلستان و ایالات متحده دارای نظام کشاورزی مبتنی بر بازار بودند و دولت از طبقات استقلال زیادی داشت. پتانسیل انقلابی دهقانان نیز در این دو کشور در مقایسه با فرانسه ضعیف بود و تنها از نظر انگیزش بورژوازی با فرانسه مشترک بودند ولی با این وجود در هر سه، انقلاب بورژوازی رخ داد . نتایج حاصله از تحلیل مور به بیان دقیقتر اینگونه است:
1: شرط لازم وکافی برای عدم وقوع انقلاب ، توان ضعیف انقلابی در دهقانان و انگیزة ضعیف بورژوازی برای نوسازی است.
2:اگر بر خلاف مورد اول ، توان دهقانی قوی و انگیزة بورژوازی ضعیف باشد، انقلاب دهقانی کمونیستی روی خواهد داد.
3: اگر انگیزة طبقة بورژوآ ،متوسط و توان انقلابی دهقانان پایین باشد، انقلاب از بالا خواهیم داشت.
4: انگیزة قوی در طبقة متوسط، دیگر متغیرها را (توان انقلابی دهقانان، شکل کشاورزی، روابط دولت ـ طبقه) تحتالشعاع قرار میدهد؛ یعنی اگر توان انقلابی دهقانان بالا و انگیزة بورژوازی نیز قوی باشد، آنگاه انقلاب بورژوایی خواهیم داشت و نه انقلاب کمونیستی(مثل مورد فرانسه).
نقد نظریة مور
1: در مورد سه کشور انگلستان ، فرانسه و آمریکا آیا واقعاًً این سه کشور شاهد انقلاب بورژوازی بودهاند؟ آیا صحیح است که جنگ داخلی انگلیس را یک درگیری بین اشراف و طرفداران نوسازی بدانیم؟ در مورد فرانسه پیش از انقلاب تا چه حدی میتوان یک طبقة متوسط را با منافع مشترک مشخص کرد؟ آیا صحیح است بگوییم که انقلاب از سوی این دسته صورت گرفته و آیا نتیجة انقلاب به معنای تشکیل یک جامعة بورژوازی بوده است؟
در مورد آمریکا، لزوماً بین سرمایهداری شهری شمالیها و نظام کشاورزی مبتنی بر بردهداری در جنوب ، از لحاظ اقتصادی عدم تجانسی نبوده است .یعنی آنکه الغای نظام کشاورزی مبتنی بر بردهداری، پیششرط حصول نوسازی نبوده است. در واقع ثبات نسبی نظام بردهداری در جنوب حتی پس از پایان جنگ داخلی مؤید این ادعاست.
در مورد آلمان ، بهطورکلی تا چه حد میتوان روی کار آمدن نازیها را انقلاب نامید؟ حتی اگر قبول کنیم که فقط گروه خاصی در این کشور طرفدار نوسازی بودهاند(یعنی نازیها)، با این حال نمیتوان گفت ، این گروه عقاید خود را به زور به تودة مردم تحمیل نموده باشند، چرا که نازیها از حمایت همگانی برخوردار بودند.
در مورد ژاپن، این گفته که دولت فاشیستی به اجبار قصد تحمیل نوسازی به مردم را داشت، قابل قبولتر از آلمان است.چرا که در این کشور برنامههای نوسازی قابل توجهی با وجود مخالفت نسبی مردم صورت گرفته بود. ولی نکتة قابل ذکر آن است که این امر، مورد سادة مبتنی بر ائتلاف بوروکراسی دولتی، اشراف و طبقة متوسط طرفدار نوسازی؛ بدون توجه به خواستهای مردمی (آنطور که مور میگفت) نبود. بلکه نوسازی توسط بوروکراسی نسبتاً مستقل از دیگر گروههای موجود در جامعه صورت گرفته بود و اینکه، بوروکراسی در صورت لزوم، منافع صاحبان زمین وسرمایهداران را نیز در نظر نمیگرفت چه برسد به آنکه با آنها ائتلاف داشته باشد.
در مورد هند ، اینکه مور میگوید انگیزة بورژوازی در این کشور برای نوسازی کافی نبوده، گمراه کننده است. همچنین مور باید عدم امکانات کافی جهت انجام نوسازی را مورد توجه قرار میداد مثلاً آنکه هند از دولتی قوی جهت هدایت نوسازی برخوردار نبوده و اخیراً چنین دولتی پیدا کرده است.
در این بحث یک نکته در مورد مطالعات مور عمومیت پیدا میکند. وی تمایل داشته است در تجزیه وتحلیل نوسازی منحصراً روی عوامل درونی یک جامعه بخصوص بر ماهیت روابط طبقاتی متمرکز شود که این از ارزش توضیحی کار وی کاسته است بویژه که او دیگر متغیرهای درونی را از یاد برده است. مثلاً به نقش فرهنگ اهمیتی نمیدهد وآن را عامل روبنایی میداند، یا به نقش مذهب در انقلاب انگلستان توجهی ندارد. همچنین از نظر او فرهنگ ضد بردگی در شمال آمریکا طی جنگ داخلی آن کشور، صرفاً بازتاب پیدایش تمدن سرمایهداری شهری بوده، لذا واکنشی اخلاقی در قبال مسألهای ضد بشری نبوده است. وی جاهطلبیهای امپریالیستی را در انتخاب مسیر فاشیستی در راه رسیدن به نوسازی در ژاپن فراموش میکند و همچنین به عدم اتحاد ملی به عنوان مانعی بر سرراه انقلاب در هند توجهی ندارد . مور این متغیرها را صرفاً مظاهر ایدئولوژیکی متغیرهای طبقاتی میداند و این انتقاد در مورد کلیة الگوهای مارکسیستی و نئومارکسیستی عمومیت پیدا میکند.
دربارة تعداد و انتخاب موارد مورد مطالعه، حتی اگر راجع به اعتبار تحلیل مور از موارد انتخاب شده، توافق نسبی وجود داشته باشد، این موارد تنها دربرگیرندة شمار ناچیزی از جمعیت کشورهای نوسازی شده بوده و لذا در معرض خطای نمونهگیری قرار دارد . از سوی دیگر، میتوان ادعا کرد که هر نویسندهای میتواند با اطلاعات بجا مانده از مور، راجع به همان تعداد کشورهای مورد مطالعه، الگوی مورد نظر خود را آزمایش کند.
انتقاد دیگر آنکه انتخاب موارد مورد مطالعه عمداً به صورتی انجام گرفته تا در نتیجهگیری نهایی تأثیر بگذارد. مثلاً مور هند را که نوسازی در آن ضعیف و ناموفق بوده و در آن انقلابی نشده است به عنوان نمونة عدم وقوع انقلاب معرفی کرده است . بدین ترتیب او موردی را نشان داده که در آن انقلابی نشده و نوسازی هم صورت نپذیرفته است. در صورتی که وی اگر کشورهای اسکاندیناوی را به عنوان گروه شاهد انتخاب میکرد، در نتایج تحلیل، تغییر رخ میداد چرا که دراین کشورها انقلاب رخ نداد ولی نوسازی به صورت تام و تمام صورت پذیرفت. البته مور در مقدمة کتاب خویش به کشورهای اسکاندیناوی اشاره میکند و میگوید روند نوسازی در این کشورها به طور عمده تحت تأثیر عوامل خارجی بوده تا داخلی و بررسی این عوامل هم خارج از بحث کتابش میباشد. ولی با توجه به نقش مهم بریتانیا در هند، به نظر میرسد این توضیح دفاعگونه در تناقض با انتخاب هند، به عنوان نمونهای جهت مطالعه باشد. به علاوه اگر عوامل خارجی در این مورد خاص (هند) حائز اهمیت بوده، مور باید به این عامل در کنار دیگر موارد مورد مطالعة خود توجه میکرد که نکرده است.
بهطور خلاصه میتوان گفت استنتاجات صورت گرفته از سوی مور دربارة «ریشههای اجتماعی» بر پایة تفسیرهای کاملاً انتخاب شده از یکسری موارد خاصی که از قبل مورد نظر بودهاند ،انجام شده است. تجزیه و تحلیل مور، بر اساس مقایسة متغیرهای مورد نظر در کشورهای نمونه با همین متغیرها در هند، صورت پذیرفته است. در نتیجة تحلیل مور متأثر از دیدگاههای وی در مورد هندوستان است. همچنین تأکید مور بر مناقشات طبقاتی در تحلیل و اغماض از سایر متغیرها، بحث وی را خدشهدار کرده است.نکتة آخر آنکه مور تنها درمورد هند، بحث فرهنگ را وارد کرده و در موارد دیگر این عمل را انجام نداده که این کار از انسجام تحلیل وی کاسته است. اگر نظریه مور نظریهای ساختاری است، اصلِ وارد کردن عنصر فرهنگ به بحث وی آسیب میزند.
با توجه به بحثهای فوق مشخص است که هیچیک از انقلابهایی که در نظریة مور مطرح شده است، قابل تطبیق با انقلاب اسلامی ایران نیست. پس میتوان گفت که نظریة برینگتون مور بهتنهایی قادر به تبیین انقلاب ایران نیست. و دلیل این امر در چند چیز است. دلیل اول اینکه این نظریه برآمده از شرایط اجتماعی جوامع دیگر است و لذا کاربست آن در مورد انقلاب اسلامی با مشکل مواجه میشود. دلیل دوم نیز آن است که این نظریه در یک نگاه کلی نظریهای ساختاری است و به نقش رهبری انقلابی و ایدئولوژی بهایی نمیدهد و این در حالی است که به قول اسکاچپول، انقلاب ایران شاید تنها موردی باشد که توسط رهبران آن ساخته وپرداخته شده باشد و ایدئولوژی اسلامی در آن نقش فائقهای داشته است وتحلیلی که شامل این عناصر نباشد ، تحلیلی کامل نخواهد بود. دلیل سوم آنکه حتی در چهارچوبة ساختاری، به متغیرهای محدودی بسنده شده است و مثلاً از متغیر نظام اقتصادی بینالمللی و شکل دولت خبری نیست. این متغیرها جزء مواردی بودند که از سوی اسکاچپول مورد توجه قرار گرفتند و در تحلیل وی وارد شدند. همانطور که میدانیم جامعة ایران در دهههای 1340و1350 تحت فشارهای نظام بینالمللی بوده است و بیتوجهی به این عامل میتواند به تحلیل آسیب برساند. همچنین بیتوجهی به شکل خاص دولت ایران (دولت نفتی) میتواند باعث غفلت از برخی امور کلیدی در تحلیل گردد).
ماهیت انقلاب اسلامی از نظر کدی
خانم نیکی کدی معتقد است «انقلاب ایران پدیدهای بود که حتی با الگوها و انتظارات کسانی که از اوضاع ایران به خوبی مطلع بودند نیز سازگار نبود. برای اولین بار بود که یک رهبر مذهبی جا افتاده، سردمدار پرشور یک انقلاب علیه یک حکومت سلطنتی مدعای حقانیت شود». وی انقلاب ایران را یک انقلاب مذهبی، سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و ... میداند و معتقد است که نمیتوان آن را در یکی از موارد فوق منحصر کرد زیرا ترکیب نارضایتیهای اقتصادی، اجتماعی و سیاسیِ شکل گرفته در طول دهها سال، با پیوند اسلامی اصیل تودههای عظیم مردم همراه با تفسیر جدید دین که توجیه کننده ایدههای انقلابی بود، آمیخته شد و در سطح وسیعی گسترش یافت و موجب انقلاب شد. نارضایتیهای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی + اسلام تودههای مردم با تفسیر جدید انقلابی دین = انقلاب
با توجه به نمودار بالا، جهت تبیین دقیق نظریه کدی، دو بحث لازم است روشن شود:
1:اسلام و تفسیر جدید انقلابی دین که کدی از آن به احیای اسلامی اخیر ایران تعبیر میکند؛
2:نارضایتیهای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی در قرون 19 و 20.
1) احیای اسلامی اخیر ایران
کدی معتقد است برخی از مبانی تفکر سیاسی جدید شیعه به اولین سالهای ظهور اسلام و تاریخچه شیعه در قرون گذشته برمیگردد؛ لذا شناخت نسبی از آن دوران را برای شناخت حوادث جدید لازم میداند. وی معتقد است عواملی چون نیاز منطقه مکه و مدینه به یک نظام حقوقی و رفاه اجتماعی، و ضعفها و اقدامات نامناسب امپراطوریهای بیزانس و ایران، موجب ظهور و گسترش اسلام شد. از نظر ایشان تشیع که با ادعای جانشینی علی? آغاز میشود ابتدا ماهیت سیاسی داشت و سپس در طول چند نسل هویت دینی پیدا کرد و اصولاً ماهیت فرقهای ـ مذهبی و سیاسی شیعه از زمان حکومت امویان آغاز شد. وی معتقد است که در مذهب شیعه و سنّی در طول زمان تغییرات فراوانی ایجاد شده است و به طور کلی دین اسلام، به ویژه مذهب تشیع، از افکار مختلف با منشأ ایرانی، مسیحی، یهودی، مانوی و ... تأثیرات زیادی پذیرفتند. کدی بر این باور است که در طول زمان، افکار افراطی مثل: تجسم خدا، الوهیت ائمه ، انتظار موعود و ... در شیعه نفوذ پیدا کرد و صفویان هم از جمله همین افراطیون بودند ولی بعدها تا حدودی اعتدال پیدا کردند. شیعیان برای توجیه رفتار سیاسی خود نظریههایی را طرح کردند مثل : طرح نظریه غیبت برای توجیه سکوت سیاسی شیعه در برابر حکومتهای سنی. وی معتقد است پدیده شیعه ایرانی یک پدیده جدید است از نظر کدی، صفویه از سلسلههایی بود که توانست در ایران حکومت مرکزی یکپارچه )حول محور تشیع) ایجاد کند. پیدایش و گسترش شیعه در ایران احساسات مبتنی بر یک هویت بومی مستقل را مورد توجه بیشتری قرار داد. تا قرن بیستم میلادی، در هویت بومی ایرانیان، عنصر شیعی از عنصر ایرانی آن مهمتر بود هرچند که غالباً لزومی به تمییز بین این دو عنصر وجود نداشت. از زمان صفویه تا کنون ایرانیگرایی و شیعهگرایی در نظر بسیاری از مردم بخشی از یک جریان واحد است. در این دوره چون علمای مذهبی و پیروان آنها تحت حمایت مالی و سیاسی سلاطین بودند برای پادشاهان مشکلات عقیدتی و سیاسی به وجود نمیآوردند. حفظ چنین موضعی مشکل نبود؛ چون سلاطین، اولاً به قوانین مذهبی احترام میگذاشتند؛ ثانیاً به توسعه اقتصادی ایران کمک میکردند. کدی معتقد است تقویت پایه استقلال اقتصادی علما و بینیازی از دربار موجب کم رنگ شدن اتحاد علما و دربار شد. اختلاف اصول و اخباری که ناشی از مباحث اقتصادی ـ اجتماعی بود و در نهایت به غلبه اصولیون و طرح بحث اجتهاد در شیعه و تأکید بر لزوم تقلید از مجتهد زنده شد، موجب تقویت قدرت علما شد. بعد از سقوط صفویه که دلیل اصلی آن مشکلات اقتصادی دولت صفوی بود، مهاجرت علما به عراق، و دوری و استقلال مالی آنها (از طریق موقوفات عراق) از حکّام ایران موجب استقلال بیشتر آنها از حکومت نسبت به علمای اهل تسنن شد حرکتهای نادر جهت تضعیف تشیع و تقویت سایر مذاهب تأثیر چندانی نداشت و همچنان تشیع در ایران یک هویت بومی و ملی محسوب میشد. ظهور و سقوط صفویه در ایران در مجموع موجب شکلگیری هویت شیعی در ایران و افزایش قدرت اجتماعی علمای شیعه شد. این قدرت اجتماعی یکی از عوامل مهم مؤثر در تحولات سیاسی اجتماعی ایران از جمله انقلاب اسلامی بوده است.
2) نارضایتیهای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی در قرن 19 و 20
کدی نارضایتیهای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی که عمدتاً از قرن 19 آغاز شد را عاملی میداند که در نهایت در سالهای آخر (دهه 70 از قرن 20) همراه با پیوند اسلامی اصیل تودهها موجب وقوع انقلاب (1978ـ 1979) شد.
الف ) دوران قاجار
کدی ابتدا به بحث درباره دوران قاجار میپردازد و نیروهایی را بر میشمرد که موجب ایجاد موقعیت سیاسی و اجتماعی ـ اقتصادیای شدند که منجر به شورش و قیام شد. وی عوامل مؤثر بر دگرگونیهای عظیم سیاست ایران در قرن نوزدهم را دو عامل اساسی ارتباط با غرب و ضعف حکومت مرکزی ایران میداند. از نظر وی، این دو عامل، موجب اتفاقات و قیامهای سیاسی و اجتماعی در دوران قاجار به ویژه در قرن 19 شد.
3. تأثیر سیاسی ـ اقتصادی غرب بر ایران
از نظر کدی، در قرن نوزدهم، اقتصاد و جامعه ایرانی به دلیل تأثیر و تأثّر متقابل با غرب به تدریج دگرگون شد. دراین دوره رابطه اقتصادی با غرب بسیار تقویت شد. تبادل با غرب در یک شرایط نامساوی زمینههای وسیعی از فعالیتهای اقتصادی را تقلیل داده و زمینههای دیگری را باز کرده و یا ارتقا بخشید. اما بنابر شواهد موجود به نظر میسد که منافع حاصله به هیچ عنوان جبران ضررهای وارده را نمیکرد. وی معتقد است رابطه اقتصادی با غرب در مجموع به نفع ایران نبود زیرا باعث مشکلات ذیل شد:
1:ورود کالاهای خارجی اعم از مصرفی و لوکس و خروج کالاهای اساسی مثل فلزهای گران قمیت
2:افزایش مالیات به دلیل عدم کفاف صادرات برای واردات
3:افزایش نابرابری و طبقاتی شدن جامعه
4:زوال اکثر صنایع دستی ایران (تبدیل بافندگان به کارگران با دستمزد کم
5:تنزل بهای صادرات ایران در مقابل بهای واردات از اروپا
6:افت وحشتناک قیمت نقره (پول رایج ایران)
عوامل فوق به همراه مشکل ایجاد بازرگانی مستقل از اروپا و عدم امکان ایجاد کارخانههای تحت حمایت دولت موجب مسائل ذیل شد:
1:نارضایتی روزافزون اقتصادی مردم
2:ناخشنودی نسبت به رقبای اروپایی در نتیجه نارضایتی اقتصادی
3:تنفر از کنترل روزافزون سیاسی غرب
یکی دیگر از مسائل ایران تحت تأثیر رابطه اقتصادی ـ سیاسی با غرب دراین دوره، اعطای امتیازات فراوان به غربیها بود. این گونه امتیازات که تنها مبلغ ناچیزی به خزانه دولت سرازیر میکرد ـ هرچند رشوه به شخص شاه و مقامات بالای دولتی برای کسب آنها بسیار چشمگیر بود ـ هرچه بیشتر ایران را به کام کنترل و نظارت دولتهای روس و انگلیس فرومیبرد. به گونهای که در اواخر قرن 19 روسها و انگلیسیها چنان منافع اقتصادی و سیاسی عظیمی در ایران داشتند که در بعضی از زمینهها در حقیقت به صورت تسلط و کنترل در آمده بود. نتیجة این رابطه اقتصادی ـ سیاسی با غرب، نارضایتی روز افزون اقتصادی مردم و تنفر از کنترل روزافزون سیاسی غرب بر ایران بود.
ب) عدم تمرکز قدرت و ضعف حکومت مرکزی در ایران
کدی غیر از توان تأثیر سیاسی ـ اقتصادی غرب در دگرگونیهای عظیم سیاست ایران در قرن نوزدهم، بیشترین نیروهای مؤثر در این مسأله را عواملی میداند که از حدود قرن یازدهم میلادی در جریان بودند. وی معتقد است تهاجمات وسیع قبایل چادرنشین و ترکان سلجوقی، بر قدرت منطقهای و نیمه فئودالی رهبران قبایل و سایر رهبران نظامی افزوده و حکومتهای مرکزی ایران را تضعیف کرد. از آنجا که ایران دارای مناطق کوهستانی و سرزمینهای لمیزرع وسیع و بدون سیستمهای ارتباطی مناسب بود، دولت مرکزی مشکل میتوانست آنها را کنترل کند. همچنین قبایل بهترین نیروهای جنگی ایران را تشکیل میدادند و در این مسأله نسبت به شهرنشینها برتری داشتند. این برتری ممکن است یکی از دلایل عدم تمرکز قدرت بوده باشد. به طور کلی قبیلهای بودن سلسلههای حکومتی در ایران و تکلم اکثر افراد قبایل به زبان غیر فارسی، سنی بودن قبایلی نظیر کردها، بلوچها و عربها که همنژادانی در آن طرف مرزهای ایران دارند، به عدم تمرکز مزبور کمک میکند. کدی یکی دیگر از عوامل تهدید کننده قدرت دولت مرکزی را که از قبایل و خانوادههای پرقدرت نیز خطرناکتر مینمود، نفوذ عظیم علمای دینی شیعه میداند. وی معتقد است بر خلاف دوران صفوی که علما تحت کنترل حکومت بودند و افزایش قدرت اجتماعی و اقتصادی آنها تا حدود زیادی جلوگیری شد، در این دوره، حکومت تنها تعداد معدودی از عالمان وابسته به دربار را در کنترل داشت. قدرت علما به اندازهای بود که اگر یک مجتهد طراز اول نظر میداد که فلان سیاست دولت باید عوض شود و یا اینکه فلان حاکم بد عمل میکند، مقلدین آن مجتهد حرف وی را اطاعت میکردند نه دیدگاه حکومت مرکزی. کدی معتقد است این قدرت قبایل، علما و بعضی از شهرها و مناطق، که همگی به صورت غیر متمرکز بوده و از هریک به شدت مراقبت میشد، در مقابل کوششهایی که در جهت نوسازی انجام میگرفت به کار گرفته میشد. این اقشار، مانع اصلاحات افرادی چون امیرکبیر، عباس میرزا، امینالدوله، میرزا حسین خان سپهسالار بودند. چون با اقداماتی مثل ورود مستشاران نظامی، اصلاحات قضایی، تأسیس مدارس جدید و ... مخالفت میکردند. در حالی که فقدان آموزش نظری، عدم تقویت و تشکیل ارتش منظم دولتی و ... مانع حرکت به سمت دگرگونی و نوسازی بود. به نظر وی، به طور کلی کشور ایران به ویژه در خلال سلطنت ناصر الدین شاه در قرن نوزدهم، در مقایسه با کشورهای دیگر اقدامات به مراتب کمتری در زمینه تقویت بنیه داخلی و یا ارتقا و توسعه اجتماعی و اقتصادی کردهاست. این امر بعضاً معلول قدرت نیروهای سنتی طرفدار عدم تمرکز در این کشور بود. بخشی هم از شخصیت خاص سلاطین قاجار نشأت میگرفت. حکّام ایران حتی متقبل تقویت اولیه خویش و بخشیدن بهبود مقدماتی به نظام اداری که بسیاری از حکومتهای خاورمیانه بدان اهتمام داشتند، نبودند.
ج) شکلگیری قیامها و ایجاد روحیه ضد امپریالیستی
نارضایتیهای فوق منجر به شکلگیری حرکتهایی مثل قیام تنباکو و انقلاب مشروطه در زمان حکومت قاجارها شد. کدی معتقد است از ترکیب قیام تنباکو در سالهای 1891ـ 1892 با نهضتهای انقلابی و شورشهای بعدی، یک حرکت اساسی ضد امپریالیستی و ضد سلطه خارجی در ایران شکل گرفت. ایرانیان حکومت خود را مسؤول غارتگریهای غرب میدانستند و این امر در تنباکو، مشروطه و ... خود را نشان داد. ناراضیان قرن نوزدهم (دوران قاجار) بازاریان، علما و روشنفکران (لیبرالها و رادیکالهای سکولار) بودند که دشمن مشترک آنها سلطنت و حامیان خارجی آن بودهاست؛ هرچند اهداف متفاوتی در سر داشتند. علما میخواستند قدرت خودشان را گسترش دهند و اسلام شیعی را با قاطعیت اجرا نمایند. لیبرالها و رادیکالها نیز در پی یک دموکراسی مستحکم و توسعه اقتصادی بودند و بازاریان میخواستند شرایط مطلوب برای اقتصاد خارجی و وضعیت رقابتی آن را در کشور محدود سازند. به نظر ایشان تمام قیامهای ایران یک صبغه قوی ضد خارجی در زمینههای فرهنگی و سیاسی داشتند. بنابر آنچه گذشت از نظر خانم کدی نتیجه وقایع و تحولات سیاسی و اجتماعی دوران قاجار عدم وقوع نوسازی جدی و قوی درایران، ایجاد نارضایتی اقتصادی و سیاسی، و ایجاد یک حس ضد امپریالیستی و ضد غربی در مردم بود.
د) دوران پهلوی
عدم انجام نوسازی در دوران قاجار و آثار جنگ جهانی اول، نوعی احساس شدید به نوسازی را ایجاد کرد. حکومت پهلوی عکس سیاستهای قاجار را به اجرا گذاشت و بعد از 1925، ایران در معرض نوسازی، سکولارسازی و تمرکزگرایی با شتاب قرار گرفت.
1: نوسازی شتابان رضاشاه
خانم کدی بر این اعتقاد است که بعد از جنگ جهانی اول فشار زیادی برای نوسازی و صنعتیکردن کشور وجود داشت، هرچند که این فشارها عمدتاً به خاطر وجود روحیه ناسیونالیستی در افراد سطح بالای مملکت بود. رضاشاه و اطرافیان او «نوسازی از بالا» را تنها راه به وجود آمدن یک ایران قوی و شایسته احترام میدانستند که بتواند در دنیای جدید روی پای خود بایستد؛ لذا رضاشاه، برنامه نوسازی چشمگیری را آغاز کرد که بیشتر مبتنی بر تحمیل نهادهای جدید روی ساختارهای قدیمی بود. ایرانِ بعد از 1925 در معرض نوسازی، سکولارسازی و تمرکزگرایی با شتاب قرار گرفت. البته ایشان تصریح میکند که رضاخان هیچ علاقهای به اصلاحات بنیادین اجتماعی که به نفع طبقات عمومی مردم باشد نداشت. کوششهای اصلاحطلبانه او غالباً اقداماتی در زمینه تمرکز قدرت در دست دولت مرکزی و بالابردن کارآییها بود که از آن جمله سرکوب حرکتهای طوایفی و یا برخورد با هرگونه اقدام در جهت کسب خودمختاری قومیتها و تقویت ارتش و نظام اداری را میتوان نام برد. نوسازی رضاشاه عمدتاً از جیب اکثریت فقیر و به نفع طبقات بالا و متوسط بود و این شیوه، استراتژی رژیم بود، حتی در تعلیم و تربیت. این نوسازی رضاشاه موجب ایجاد فاصله طبقاتی و افزایش این فاصله شد. قوانین مدنی جدید و برخی اصلاحات به نفع کاپیتالیسم و زمینداران بزرگ بود و برخی از آنها به قیمت فشار روی افراد فقیر تمام میشد. توسعه اقتصادی معمولاً از راههایی انجام میشد که به عدم کارآیی، فساد و استثمار میانجامید. در این دوره مهمترین عامل نوسازی، رشد ارتش و دیوانسالاری بود چون موجب تقویت دولت مرکزی شد؛ اما اتحاد مستمر رژیم ایران با بعضی منافع غربی بر ماهیت اصلاحات انجام شده تأثیر میگذاشت. خانم کدی بر این باور است که بهرغم مشکلات فوق، توسعه اقتصادی و اصلاحات رضاشاه نتایجی مثل افزایش تولید ناخالص ملی، رشد صنعت، حمل و نقل، تعلیم و تربیت، حقوق زنها و اقلیتها را در بر داشت. کدی معتقد است رضاشاه بهرغم این که با استقلال قابل ملاحظهای عمل کرد ولی زیر فشار نفوذ انگلیس بود ـ انگلیسی که در چشم ملیون ایرانی شهرت و احترامی نداشت ـ و اتکای ایران به غرب را پایان نبخشید و منافع خارجیها را تقلیل نداد. وی فقط نوعی استقلال ظاهری را نشان میداد، در حالی که برنامه اقتصادی و روابط خارجی رضاشاه تحت تأثیر قدرتهای غربی بود. در این دوران، همچنان موازنه تجارت خارجی ایران منفی بود جنگ اول در ایران موجب مشکلات اقتصادی فراوان برای مردم و فقر و قحطی شد که موجبات نارضایتی فراوانی را پدید آورد. جنگ جهانی دوم تأثیر شدیدی بر اوضاع اقتصادی و سیاسی ایران گذاشت. بنیادهای لرزان برنامههای نوسازی رضاشاه در جنگ دوم آشکارشد که خود باعث پیچیده تر شدن مسائل شد. با جنگ جهانی دوم برنامههای توسعه رضاشاه به یک پایان ناگهانی رسید. فقر و عقبماندگی کشاورزی موجب شد که بسیاری از افراد به شهرها پناه بیاورند و کارگر ارزان شود و طبقه نیمه پرولتاریا به وجود آید. یکی از گروههای بسیار ناراضی از رضاشاه، علمای مذهبی بودند که نارضایتی آنها به جهت اقدامات ضد مذهبی رضاشاه بود. به طور کلی از نظر کدی، اقدامات رضاشاه موجب نارضایتی اقتصادی اکثریت جامعه به ویژه طبقات پایین و نارضایتی علما و اقشار مذهبی و تقویت همان حس ضد امپریالیستی و غربی در ایران شد.
2:. نوسازی شتابان محمدرضاشاه
کدی بر این باور است که در دهه 1940 که آغاز دوران حکومت محمدرضاشاه بود، شهرنشینی و گروههای شهری رشد کردند، در حالی که در همان زمان شیوههای سنتی و قدیمی قبایل و رهبران مذهبی از نو پدیدار شد. مسائل حاد سیاسی و اقتصادی به رشد سازمانهای سیاسی انجامید. گروهها و ایدئولوژیهای رقیب اعم از مذهبی، ناسیونالیستی، سوسیالیستی بیش از هر زمان دیگر برای بیعت مردم ایران چشم و هم چشمی میکردند. در این دوران، طبقات و گروههای ناراضی مختلفی وجود داشت. طبقات متوسط بازار و بخشی از طبقات متوسط و ملیگرایان و سرمایهداران هر روز بیش از پیش به جنگیدن در راه استقلال اقتصادی و سیاسی کشور و کاهش رقابت و کنترل خارجیها بر اقتصاد اظهار علاقه میکردند. طبقات متوسط پایین مثل صنعتگران و مغازهداران بازار یکی از کانونهای اصلی نارضایتی اجتماعی و ناسیونالیستی در دوران پس از جنگ بود. طبقه روبه رشد روشنفکران نیز یکی از گروههای اجتماعی جدید و مهم بود که درمیان آنها مشکل بیکاری وجود داشت، لذا آنها هم در صف مقدم بسیاری از حرکتهای اعتراضآمیز اجتماعی بودند و غالباً در مورد استقلال و انجام اصلاحات عمیقِ اجتماعی، دادِ سخن میدادند. تنفر از خارجیها از ویژگیهای کارمندان جوان دولت بود. یکی دیگر از گروههای بسیار ناراضی، گروه علمای مذهبی بود که از خلع سلطنت رضاشاه برای تحکیم موقعیت خود در بسیاری از زمینهها بهره جسته بود.
آغاز دهه 1950 همزمان با حرکت ملیگرایان و اقدامات مصدق و بحث ملی شدن نفت در ایران بود. کدی معتقد است در این دوره دشمنی آمریکا با جریان ملیشدن نفت و حمایت از مواضع انگلیس، موجب نفرت ایرانیها نسبت به آمریکا شد. ایران دوران مصدق از چند جهت لطمه میدید:
1: اعمال فشار و تبعیض مستقیم دولتهای غربی بر ضد این کشور؛
2: افزایش مدام قیمت کالاهای صنعتی وارداتی از غرب و کاهش مستمر ارزش صادرات ایران به غرب.
موازنه تجاری ایران که قبلاً در خلال سالهای دهه 1930 لطمه دیده بود، بیش از پیش تنزل کرد. دولت ایالات متحده به پشتیبانی خود از شرکت نفت ایران و انگلیس که خواستار تحریم جهانی نفت ایران بود ادامه میداد. نهایتاً جریان کودتا و قرارداد نفتیِ بعد از آن، زخم عمیقی بر پیکر افکار عمومی ایران و نفرت نسبت به آمریکا ایجاد کرد.
کدی معتقد است شاه از اوایل دهه 1950 و با شدت نسبتاً بیشتری در سالهای بعد، نسبت به نوسازی اقتصاد و جامعه ایرانی و تقویت بنیه نظامی کشور و تبدیل آن به یک کشور غربی، علاقه روزافزونی از خود نشان میداد. وی در این دوران، وابستگی اقتصادی ایران به غرب را به شدت افزایش داد؛ بنابراین، نوسازی شتابان در زمان محمدرضا نیز ادامه یافت، بهویژه بعد از 1961، شاه رشد سریع صنایع کالاهای مصرفی را تشویق نمود و به خرید تسلیحات، حتی فراتر از (ظرفیت) بودجههای در حال رشد و متکی به درآمدهای نفتی ایران اصرار ورزید و اصلاحات ارضی را که بر کنترل و سرمایهگذاری دولت در مزارع بزرگ و مکانیزه تأکید داشت، به اجرا نهاد. روستاییان و عشایری که جایگاه خود را از دست داده بودند، به شهرها سرازیر شدند و در شهرها قشر کارگران فرودست را تشکیل دادند. مردم از سبک زندگی آبا و اجدادی جدا میشدند، فاصله فقیر و غنی زیاد میشد. فساد، شایع و کاملا آشکار بود و پلیس مخفی با بازداشتهای مستبدانه و اعمال شکنجه، (همه و همه) ایرانیان را در تمام سطوح در برابر رژیم قرار داد. حضور و نفوذ خارجیها وخامت بیشتری به اوضاع بخشید. از نظر کدی، موفقیتها و شکستهای نوسازی، طبقات مختلفی از فقرای شهری گرفته تا طبقات متوسط جدید به جای نهاد که با حکومت خودکامه سازگار نبودند و چنین تضادهایی همچنین از سوی اقلیتهای ملی احساس میشد که به لحاظ اقتصادی تحت ستم بوده و زبان و فرهنگ آنها مورد انکار قرار میگرفت. نوسازی سریع متأثر از پولهای نفت، شکافهای ناظر بر فرهنگ و توزیع درآمد را عمق بخشید. هرچند در هر دو سوی شکافِ فرهنگیِ پدید آمده، بسیاری از افراد ضد رژیم بودند؛ ولی آشکارا انزجار افراد سنتی و یا اسلامی وسیعتر بود و این موضوع به بسیج آنها برای مشارکت در انقلاب مساعدت میکرد. ایمان به این که شاه ایران را به خارجیان فروخته است (چیزی که در قیامهای سابق نیز اهمیت داشت) حال با این عقیده نیز تحکیم مییافت که رژیم به اسلام و سنت یورش برده است و چنین یورشی تا حدی از طریق تشویق به پوشیدن لباسهای خلاف عفت، فیلم، تئاتر، ترویج فرهنگ ضد اسلامی و واردنمودن روشهای غربی در تمام حوزهها انجام میشود. این عقاید در کشورهای دیگر اسلامی نیز وجود داشت ولی حتی منجر به شکاف عمیق فرهنگی و انزجار تودهای در حدّ دوره قبل از انقلاب هم نشد.
کدی معتقد است نارضایتیهای متعدد، در دو کوشش ایدئولوژیک اصلی تجلی یافت که قبلاً در مرحله بدوی انقلاب 1911ـ1905 (مشروطه) موجود بوده است: تمایل لیبرالی یا چپگرایانه برای غربی کردن، و خواست اسلامی برای بازگشت به اسلام اصیل، بویژه آنگونه که توسط آیت الله خمینی و اطرافیان او تفسیر میشد. توجه بیش از حد و اغراقآمیز شاه به سیاست حقوق بشر کارتر به همراه آگاهی او از بیماری خویش، منجر به حرکاتی مثل افزایش ناگهانی انتشار نامههای اعتراضآمیز روشنفکران و وکلای دادگستری به شاه، شبهای شعر سیاسی و ... شد. کدی از این دوره، به دوران رهبری روشنفکران یاد میکند. وی معتقد است که دوره رهبری روشنفکران در اواخر 1977 به سرعت تحت الشعاع دوره تظاهرات تودهای تحت رهبری روحانیون در 1978 واقع گشت. دوره اخیر تنها با نوع ایرانی سازمان روحانیت به رهبری فرهمند آیت الله خمینی امکان پذیر بود. هرچند غیر روحانیون در رهبری انقلاب تا سرحد پیروزی 1979 اهمیت بسیار زیادی داشتند، ولی تمیتوان تصور کرد که بدون حضور روحانیون پیروزی نهایی انقلاب در سرنگونی کامل رژیم امکان پذیر میشد. لذا در این میان، آیتالله خمینی و اطرافیان او غلبه نمودند. بنابراین، این انقلاب به انقلاب اسلامی ملقب شد؛ اما ناسازگاریها و مخالفتهایی که منجر به انقلاب شد حداقل به همان اندازة صبغه فرهنگی، صبغه اجتماعی ـ اقتصادی نیز داشت.
کدی بر این اعتقاد است که به طور کلی در دوران حکومت محمدرضاشاه، استبداد غربگرا متکی بر غرب بخصوص آمریکا و مشکلات اجتماعی ـ اقتصادی، مردم را وادار به بازگشت به پایگاههای قدیمی کرد و غربگرایی و مصایب اجتماعی و دیکتاتوری را همراه هم دانست. پس از دهه 1340، بسیاری از مردم، مفاسدِ موجود را ناشی از تقلید از غرب میدانستند؛ لذا چون مفاسدِ بیحد و حصر غربگرایی آشکار شد طبیعی بود که در این فضا، نجات ایران نه در غربگراییِ مورد نظر رژیم؛ بلکه در بازگشت به یک اسلام اصیل و ناب و کامل دیده میشد. بررسی تفکر سیاسی ایران از اواخر قرن نوزدهم، ظهور مکرر پارهای موضوعات مشابه را نشان میدهد که غالباً در میان متفکرین مذهبی و غیر مذهبی به چشم میخورد. از مهمترینِ این موضوعات، ضدیت با امپریالیسم به همراه اراده آزاد کردن ایران از سلطه اقتصادی و فرهنگی غرب است. این موضوع در زمان سید جمال به صورت اصلاحشدة اسلامی و در زمان مصدق به صورت بیشتر غیر مذهبی و در سالهای اخیر (دوران شکلگیری انقلاب اسلامی) مجدداً به صورت مذهبی درآمده است. ماهیت اسلامی واکنشهای اخیر حتی توسط بسیاری از رهبران غیر مذهبی را بعضاً میتوان به واسطه همراهی سلطه غرب با استثمار فرهنگی غربی و حکومت پهلوی، با گرایشهای غیر مذهبی تفسیر کرد.
خلاصه نظریه
به طور کلی کدی معتقد است رابطه اقتصادی ـ سیاسی ایران با غرب در دوران قاجار موجب نارضایتیهای فراوان اقتصادی ـ اجتماعی شد و نوعی احساس نفرت از غرب و حس ضد امپریالیستی در ایرانیان پدید آورد. از طرف دیگر، ایرانِ دوران قاجار به دلیل موقعیت جغرافیایی و ممانعت نیروهای سنتی، یعنی قبایل، علما، تجار و ملاکین، و شخصیت و تفکر سلاطین قاجار، نتوانست به نوسازی و توسعه معتنابهی برسد. این عقبافتادگی، احساس نیاز به نوسازی را تشدید کرد؛ لذا در دوران پهلوی، نوسازی به شکل شتابان انجام شد. نوسازی شتابان، نارضایتی اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایجاد کرد و از آنجا که این نوسازی به ویژه در دوران محمدرضاشاه وابسته به غرب بود، همراه با برخی اقدامات دیگر ضد مردمی غربیها در ایران مثل کودتای 28 مرداد، موجب تقویت و افزایش حس ضد غربی در ایران شد. این احساسات ضد غربی موجب تمایل به بازگشت به پایگاههای قدیمی، یعنی هویت اصیل ایرانی و اسلام ناب شد. در نهایت وجود این احساسات همراه با اعتقادات شیعی، اعتقاد باستانی به ثنویت خیر و شر و اقدامات ضد رژیم نیروهای مذهبی و غیر مذهبی و سرکوب نیروهای غیر مذهبی و در نهایت نقش ویژه امام خمینی (با جذابیتهای کاریزماتیک و جهانبینی مانوی) موجب پدیدآمدن انقلاب اسلامی شد.
بررسی نظریه کدی در مورد انقلاب اسلامی ایران نشان میدهد حاکمیت روشهای فیلولوژی کلاسیک و تاریخیگری بر تحقیق وی، و حاکمیت پیشفرضهای شرقشناسانه و مدرن بر تحلیلها، تقلیل امور دینی به غیر دینی و استفاده از منابع دست دوم و یکسویه غربی، موجب عدم فهم صحیح وی از انقلاب اسلامی ایران شده است. این مشکل اختصاص به شخص کدی ندارد؛ بلکه به جدّ میتوان گفت تمام نظریه پردازان غربی ـ البته هر کدام به نوعی ـ به چنین مشکلی دچار شدهاند. آنچه این نظریهپردازان را دچار مشکل کرده این است که اندیشمندان غربی با حرکتی روبرو هستند که با کلیشهها و ساختارهای نظری آنها سازگار نیست. آنها با اقدامی روبرو میشوند که از طرفی نام آن را جز انقلاب نمیتوان گذاشت، و نام انقلاب هم همواره تداعیگر نوعی پیشرفت و ترقی است، از طرف دیگر در متن این حرکت، با پدیدهای به نام مذهب روبرو میشوند که نماد جمود و تحجّر و عقبماندگی و مانع ترقی و پیشرفت است؛ به عبارت دیگر موج اعتراضهای مذهبی برای مبارزه و مخالفت با شاه به انگارههایی استناد میکند که به سیزده سده پیش باز میگردند و در عین حال خواستههایی در زمینه عدالت اجتماعی و غیره را مطرح میکند که به نظر میرسد در راستای اندیشه یا کنش ترقیخواهانه حرکت میکنند امام خمینی در اوج ناباوری تحلیلگران بین المللی با عقاید مذهبی که غرب آنها را کهنه و قرون وسطایی میدانست جهان را تکان داد.
نظریهپردازان مارکسیست با انقلابی روبرو میشوند که از سویی خارج از جنگ طبقات بوده و از سوی دیگر، مذهب که همواره در نظر ایشان عنصری روبنایی بوده، در این انقلاب نقش زیربنایی را ایفا میکند. طرفداران نظریات دورکیم و وبر که معتقدند جوامع در سیر عقلانی شدن، عناصر اسطورهای و رمزآلود را به حاشیه میرانند و به تدریج عقلگرایی جانشین عنصر قدسی میشود، و این پروسهافسون زدایی از جهان را فرایندی ناگزیر برای همه جوامع میدانند، با انقلابی مواجه میشوند که بازگشتی است به عنصر قدسی.
ساختارگرایان با انقلابی روبرو میشوند که نظامی را با ساختار سیاسی گسترده بروکراتیک و ارتشی قدرتمند که نه تنها تحت هیچگونه فشار بین المللی نبود؛ بلکه همپیمانان و پشتیبانان بین المللی نیز داشت، بدون نقش اساسی دهقانان در همریخت. آنها با انقلابی روبرو میشوند که گویی در آن نوعی «ساخته شدن» و «معماری» وجود دارد. انقلابی که عنصر رهبری، ایدئولوژی، نحوه بسیج تودهای، بسی عاقلانه و مطابق با روال و روند به پیش میرود. گویی رهبری انقلاب آن را گام بهگام معماری میکند و هندسه آن را ترسیم مینماید و معمار انقلاب که هیچگاه وجود خارجی نداشت و به افسانه شبیهتر بود تا واقعیت، در آن تحقق خارجی پیدا میکند.
همراهی سنت با مدرنیته و پست مدرنیته، همگامی مذهب با ترقی و پیشرفت، انقلابی خارج از جنگ طبقاتی و وجود مذهب در زیربنا، حرکت در خلاف جهت افسونزدایی و بازگشت به امر قدسی، معماری و ساخته شدن انقلاب در یک ساختار سیاسی قدرتمند بدون تأثیر ساخت نظام بینالملل و ساختار دهقانی، در مدلها و کلیشههای موجود غربی اموری غیر ممکن و غیر قابل جمع هستند که در عین حال در انقلاب اسلامی ایران جمع شدهاند و در عمل امکان ظهور یافتهاند. به همین جهت نظریهپردازان غربی در تحلیل انقلاب اسلامی با مشکلی جدی روبرو هستند. به همین دلیل، فهم آنها از انقلاب فهم نادرست و ناقصی است و همین امر باعث میشود که شخصی مثل کدی انقلاب اسلامی ایران را که مسیر تاریخ و مسیر حرکت بشریت را تغییر داد و بنیادهای نظری چندین ساله و رسوخ کردة غرب را درهم شکست و مرکزیت غرب مدرن را از بین برد، در حد یک حرکت ضد امپریالیتسی پایین بیاورد. این تحلیل باعث شد که وی انقلاب اسلامی ایران را از سطح یک انقلاب توحیدی به سطح یک انقلاب انسانی تقلیل دهد و در حقیقت پیام اصلی انقلاب را که نفی حاکمیت بشر (اومانیسم) و تثبیت حاکمیت الله بود، نادیده گرفته و یا به تعبیر صحیحتر از درک آن عاجز بماند.
لذا وی در آخرین کتاب خود راجع به انقلاب ایران، اساساً حرکتها و جنبشهای ایرانیان را مبارزهای تحت سیطره و هژمونی غرب و تحت مرکزیت غرب مدرن و صرفاً در جهت مقابله با امپریالیسم دانسته و معتقد است پس از انقلاب به ویژه بعد از دوم خرداد 1376، این مبارزه در قالب نوخواهی و رسیدن به دولت مدرن ادامه پیدا کرده و اکنون نیز این مبارزه ادامه دارد؛ اما این تحلیل او از انقلاب اسلامی و مبارزات مردم ایران تحلیل نادرستی است؛ چرا که مبارزه مردم ایران در جریان انقلاب اسلامی، مبارزهای «در مرکزیت غرب» و تحت هژمونی مسلط غرب نبود؛ بلکه مبارزه با «مرکزیت غرب» و در جهت مرکززدایی از غرب مدرن بود و با پیروزی خود به این هدف بزرگ رسید و توانست بنیانهای فکری غرب از مدرن تا پست مدرن را به چالش بکشاند.
همچنان می گفت و می گفت و قدم می زد