متافیزیک

 متافیزیک لغتی است یونانی و مرکب است از دو کلمهٔ «متا» یعنی مابعد و «فیزیک» یعنی طبیعت و متافیزیک یعنی مابعدالطبیعه که با «ماوراءالطبیعه» تفاوت دارد.

متافیزیک را ریشه فلسفه می‌دانند. محققان متافیزیک به بررسی علل اولیه می‌پردازند. پارمنیدس اولین کسی است که در زمینه متافیزیک بحث کرده‌است. امروزه باز هم تحقیق درباره متافیزیک ادامه دارد. فلسفه مدرن چون مبتنی بر تجربه بود انتقادات زیادی را متوجه آن دانسته‌است.

ارسطو برای چنین دانشی از سه نام بیشتر استفاده کرده است :حکمت /فلسفهٔ اولی/خداشناسی

ابن‌سینا این دانش را به بخش الهیات به معنای اعم و الهیات به معنای اخص تقسیم کرد.

کریستیان ولف اصطلاح هستی‌شناسی را برای معنای اعم در نظر گرفت و معنای اخص را متشکل از سه بخش دانست : خداشناسی و کیهان‌شناسی و روان‌شناسی. که موضوع آنها به ترتیب خدا، جهان و نفس است.

دلیل نام‌گذاری

این مباحث به این دلیل مابعدالطبیعه نام گرفت که در قرن اول پیش از میلاد، شخصی به نام آندرونیکوس رودسی، آثار ارسطو را جمع آوری و تنظیم می‌کرد. او کتابی را که امروزه به مابعدالطبیعه یا متافیزیک معروف است، بعد از کتاب طبیعت یا فیزیک قرار داد و به این جهت، اسم آن را متافیزیک گذاشت که در یونانی یعنی آنچه بعد از فیزیک (کتاب فیزیک) می‌آید. (وبه همین ترتیب، مابعدالطبیعه که لغتی عربی است، یعنی آنچه بعد از طبیعت می‌آید و هر دو واژه به یک معنا ست.) از آن پس، این نوع مباحث، مابعدالطبیعه یا متافیزیک و اصطلاحاتش، اصطلاحات مابعدالطبیعی نام گرفت. به طور کلی به تمام پدیده‌هایی که غیر قابل توضیح بوسیلهٔ قوانین حاکم بر دنیای مادی و فیزیکی باشند، متافیزیک گفته می‌شود. یعنی فراتر از قانون طبیعی. ممکن است پدیده‌هایی در گذشته وجود داشتند که از نظر عقلی محال به نظر می‌رسیدند، برای مثال سوراخ کردن فلزات بوسیلهٔ نور ولی محال بودن آن پدیده به خاطر عدم رشد کافی علم درآن زمان بود. به اینگونه پدیده‌ها متافیزیک گفته نمی‌شود. پدیدهٔ متا فیزیک، پدیده‌ای است که ماهیت و منشأ نیروی آن مشخص نباشد. اتفاق هر پدیده‌ای منوط به وجود نیرو و فاعلی است. نیروها در فیزیک مشخص هستند، ولی در متافیزیک نامشخص و مبهم. به عبارت بهتر نیروی متافیزیکی را نمی‌توان فرمول‌بندی کرد. سوال مهمی که در اینجا ممکن است پیش بیاید این است که: پس چگونه یک نیروی متافیزیک در دنیای طبیعی بروز می‌کند و می‌تواند بر روی محیط اطرافش که مادی است تاثیر بگذارد، به گونه‌ای که قابل مشاهده برای ما باشد.

اساس متافیزیک

در تاریخ متافیزیک فیلسوفان مختلف مبانی متفاوتی را برای متافیزیک در نظر گرفته‌اند. افلاطون، دکارت، اسپینوزا و لایپ نیتز عقل را ولی لاک و هیوم حس را مبنای متافیزیک خود قرار دادند. این که اساس متافیزیک عقل است یا حس یک ویژگی به فلسفهٔ یک متافیزیسین می‌دهد اما این که او متافیزیک خود را براساس یکی از این مبانی چگونه تغییر دهد یا مبانی دیگری به متافیزیک خود اضافه کند باعث می‌شود که متافیزیک او از آنچه قبلا مطرح شده تفاوت پیدا کند.

متافيزيك :

متافيزيك به تعبير ابن‌سينا مجموعه‌اي از حكمت ماقبل‌الطبيعه و مابعد‌الطبيعه مي‌باشد، همچنين ابعاد غيرفيزيكي و ماورائي انسان را نيز شامل مي‌شود كه با حواس پنج‌گانه قابل احساس نمي‌باشد ولي با حواس برتر مي‌توان آن را ادراك كرد. امروزه در قرن جديد و در هزارة سوم، متافيزيك يكي از حكمتهاي مورد توجه بسياري از افراد در سراسر جهان است. در ايران نيز مشاهده مي‌شود كه افراد بخصوص جوانان به آن توجه دارند؛ استقبال فراوان از كتابهايي كه در اين زمينه منتشر مي‌شود و يا سمينارهايي كه در اين مقوله برگزار مي‌گردد مبين آن است. متــافيزيك پيرامون تله‌پاتي، سفرروح، سايكومتري، هاله‌شناسي، پيشگويي، كف‌شناسي، حسس‌ششم، هيپنوتيزم، انواع مراقبه، روح و روح‌شناسي، روح‌پزشكي، ارتباط با ارواح، مرگ، جن و جن‌شناسي، ارتباط با جن، نيروهاي غيرفيزيكي(نيروهاي رواني، فرارواني و روحي)، نقش ماده، انرژي، مكان و زمان در فيزيك و متافيزيك، مــــــي بــاشــد.

در قرآن كريم به كرات پيرامون جن، روح، مرگ، عالم ذر، عالم برزخ، معاد و امثال آن صحبت شده است، كه همگي مقولات مربوط به متافيزيك است. اسلام ناب محمدي در هيچ جا متافيزيك و فراروانشناسي را انكار نكرده است. فقط در برخي موارد رفتن به سوي آن و يا استفاده از آن را نهي نموده است و آن هم به دليل خطراتي است كه براي فرد يا جامعه دارد:

1- تله‌پاتي: كه عبارت است از ارتباط بين دو يا چند نفر بدون استفاده از حواس پنج‌گانه و با استفاده از نيروي فكر.

2- سفر روح: كه عبارت است از خروج اختياري روح از بدن و بازگشت اختياري آن به بدن.

3- سايكومتري: كه عبارت است از سنجش و استخراج خاطرات ثبت شده در اشياء بي‌جان.

۴- هاله شناسي: كه عبارت است از بررسي انرژيهاي لطيف و ظريف اطراف بدن انسان كه منشاء آن جسم، روان و روح بوده و با حواس پنج‌گانه قابل احساس و ادراك نمي‌باشد و همچنين چگونگي انتقال و تبادل اين انرژيها بين افراد(ارسال و دريافت آن).

5ـ هالة نوراني: كه عبارت است از انرژيهاي لطيف و ظريف اطراف بدن انسان كه منشاء آن جسم، روان و روح بوده و با حواس پنج‌گانه و در حالت عادي قابل احساس و ادراك نمي‌باشد، همچنين ارتباط هالة نوراني با بهداشت و سلامت جسم و روان.

6- پيشگويي: كه عبارت است از تلاش جهت كسب اطلاعات و اخبار در مورد آينده با استفاده از روشهاي مختلف.

7ـ كف شناسي: كه عبارت است از بررسي و مطالعه خطوط كف دست و ارتباط آنها با خصوصيات جسمي، رواني و روحي فرد و ارتباط اين خطوط با سلامت انسان و بعضاً ارتباط آن با برخي از وقايع آينده.

8ـ حس ششم: كه عبارت است از دريافت برخي اطلاعات و احساس برخي چيزها بدون استفاده از حواس پنج‌گانه.

9ـ هيپنوتيزم: كه عبارت است از قرار گرفتن فرد در وضعيت خاصي كه ناخودآگاه او فعال شده و در حالت تمركز ذهن قرار مي‌گيرد

10ـ خود هيپنوتيزم: كه عبارت است از قرار گرفتن در حالت خاصي از تمركز به منظور خود تلقيني براي تقويت محاسن و تضعيف معايب.

11ـ مراقبه(مدي‌تيشن) : كه عبارت است از توجه و تمركز بدون تلاش بر يك موضوع خاص ديداري، شنيداري، گفتاري، فكري و قلبي به عنوان ابزاري براي درك و احساس جهان هستي و رهايي موقت و محدود از دنياي فيزيكي و مسائل و مشكلات آن و سوق دادن توجه و تمركز به درون.

12ـ مراقبة ديداري: كه عبارت است از قرار گرفتن جسم در يك وضعيت بي‌حركت و تمركز بر يك منظره و يا تصوير و ثبت آن در ذهن و سپس بستن چشم و تجسم آن منظره و يا تصوير و تداوم اين كار به منظور رها شدن از دنياي فيزيكي و فراموش كردن آن و درك و احساس تمام جهان هستي.

13ـ مراقبة گفتاري: كه عبارت است از قرار گرفتن جسم در يك وضعيت بي‌حركت و تكرار يك كلمه و يا عبارت مقدس به زبان و يا به دل همراه با تمركز برآن.

14ـ مراقبة شنيداري: كه عبارت است از قرار گرفتن جسم در يك وضعيت بي‌حركت و تمركز بر حس شنوايي و گوش دادن به يك صدا و يا صوت طبيعي و يا گوش دادن به يك نوار موسيقي مجاز.(منظور از مجاز: داراي مجوز انتشار از وزارت ارشاد مي‌باشد.)

15ـ مراقبة فكري: كه عبارت است از قرار گرفتن جسم در يك وضعيت بي‌حركت وتمركز بر يك موضوع خاص فكري و انديشيدن در مورد آن. اين موضوع فكري مي‌تواند مربوط به دنيا و يا عقبي باشد. مثلاً انديشيدن در مورد علوم مختلف مرسوم در دانشگاهها و انديشيدن در مورد  علت خلقت، خودشناسي، مرگ، حساب و كتابِ آخرت و…

16ـ مراقبة احساسي: كه عبارت است از قرار گرفتن جسم در يك وضعيت بي‌حركت و تمركز بر قلب و ايجاد يك احساس خوب و مطلوب در آن و تداوم تمركز برآن حس.

17ـ روح و روح شناسي: كه عبارت است از تحقيق و تفحص درمورد ماهيت روح، منشاء و مرجع آن، خصوصيات و ويژگي‌هاي آن، غايت و مقصد آن، تشابه و تفاوت‌هاي آن با جسم و روان.

18ـ روح پزشكي: كه عبارت است از شناسايي و درمان بيماري‌هاي روحي.

19ـ ارتباط با ارواح: كه شامل تلاش براي ايجاد ارتباط با ارواح زندگان و مردگان به صورت مستقيم و يا با واسطه ابزار و وسايل بوده و اين ارواح مي‌توانند متعلق به افراد معمولي يا افراد تكامل يافته و پاك باشند.

20- خودشناسي: خودشناسي غايت و نهايت شناخت‌هاست كه به شناخت خداوند حكيم منتهي مي‌شود. هر كس خود را بشناسد، خداي متعال را خواهد شناخت. خودشناسي برترين حكمت‌ها و سودمندترين شناخت‌هاست.

21- خداشناسي: شناخت خداوند عزوجل آغاز دين‌داري، از جمله بالاترين شناخت‌ها و عامل كامل شدن معرفت است. شناخت حضرت حق تعالي سبب دوستي با او و بي‌نيازي از خلق و دل كندن از دنيا مي‌شود. كسي كه خدا را بشناسد تنها نخواهد ماند(هو معكم اين ما كنتم) هر چند به ظاهر از خلق دور ماند، چرا كه خداشناسي مونس هر تنهايي و يار و ياور هر بي‌كسي است. خداشناسي نيروي هر ناتواني، روشنايي هر تاريكي و شفاي هر بيماري است(يا من اسمه دوا و ذكره شفا).

تفاوت متافیزیک و الهیات

متافیزیک را ریشهٔ فلسفه می‌دانند و آن را از الهیات جدا می‌کنند. متافیزیک با الهیات تفاوت دارد. در الهیات مباحث مذهبی مطرح می‌شود و استناد به کتابهای مذهبی صورت می‌گیرد اما در متافیزیک توضیح پیدایش هستی بنابر استدلال‌های متافیزیسین است و مبتنی بر بحث‌های فلسفی است.

جدایی متافیزیک از الهیات

در زمان پارمنیدس که او را پدر متافیزیک می‌نامند الهیات و متافیزیک در هم ادغام شده بود و بحث متافیزیک پارمنیدس با الهام از عالم غیب بود. افلاطون و ارسطو به ترتیب با مبنا قراردادن ایده و واقعیت و نیز با جدا کردن مباحث عالم غیب از متافیزیک الهیات یونانی را از متافیزیک به طور جزئی جدا کردند اما مفاهیم استعلایی هنوز در متافیزیک افلاطون وجود داشت. در قرنهای بعد با بحث صرف درباره وجود در معنای کلی آن متافیزیک به طور کامل از الهیات جدا شد.

تنوع مباحث در متافیزیک

متافیزیک مبحثی دارای تنوع بسیار است که دیدگاه‌های فلسفی درباره وجود را شامل می‌شود اما از یک سو پیشینه در ادغام با الهیات دارد و از سوی دیگر جدا شدن از آن، متافیزیک را به سمت مباحث دیگری در فلسفه از جمله منطق گزاره‌ها، فلسفه ذهن، فلسفه زبان و فلسفه تاریخ سوق داده است. نمونه این کوشش‌ها را می‌توان در بررسی هستومندی زبان و تاریخ در آثار ویتگنشتاین و هگل یافت. گرایش مباحث متافیزیکی به این حوزه‌ها به قدری زیاد است که امروزه واژه‌های متافیزیک تاریخ (Metaphysics of History) و متافیزیک زبان (Metaphysics of Language) در مباحث فلسفی بسیار رایج است. از آن‌جایی که مباحث متافیزیک دیگر از الهیات جدا شده نظرات ضد خدایی و ضد مذهبی فیلسوفانی مثل نیچه هم امروزه نوعی خاص از متافیزیک محسوب می‌شود.

 

فیلسوفانی که در زمینه متافیزیک کارکرده‌اند

فیلسوفانی که در زمینه متافیزیک کارکرده‌اند متافیزیسین نامیده می‌شوند. برخی از آنها:

افلاطون، ارسطو،آکویناس، فارابی، ابن‌سینا، کانت، دکارت ،اسپینوزا، لایب‌نیتس، لاک، هیوم

این فیلسوفان مبانی متفاوتی برای متافیزیک پیشنهادی خود مطرح کردند. متافیزیک برخی از آنها متافیزیک عقلانی (برمبنای عقل) و متافیزیک برخی دیگر از آنها متافیزیک حسّی (برمبنای حسّیات)‌است.

متافیزیک ابن سینا

متافيزيک آن طور که ابن سينا در کتابش با عنوان "شفا" در نظر گرفته، توضيح عقلانی همه هستی ست. ابن سينا "مشتق شدن همه چيز از هستی لازم"، ابديت هستی و نيز نفی شناخت آنچه مجزا از منبع هستی ست را در اين کتاب توضيح داده است.

ابن سينا برای هر علمی موضوعی در نظر گرفته و علوم را به دوشاخه نظری و عملی تقسيم کرده است. از نظر او، علم نظری دانشی ست که موضوعش مستقل از ماست درحالی که علم عملی برای ما کاربرد دارد. او سه نوع علم عملی در نظر می گيرد: دانش کشورداری، اقتصاد و حکومت بر خود. او همچنين سه علم نظری را ممکن می داند: فيزيک، رياضی و دانش ماوراء الطبيعه.

ابن سينا اولين کسی ست که کانی شناسی را ابداع کرده و در شيمی به شیوه قدیم هم کار کرده است. ابن سینا در نجوم نیز تحقیقاتی دارد و با ابوریحان بیرونی تبادل فکر داشته است. یرداختن به حوزه های مختلفی که ابن سینا در آنها کار کرده از بحث این مقاله خارج است.

ابن سينا دانش ماوراء الطبيعه را دانشی الوهی می داند و موضوعش را طبق ديدگاه ارسطويی چيزی می داند که موجوديت داشته باشد. او به دو دليل مربوط بودن خدا به دانشهای ديگر را نفی می کند:

۱. دانش های ديگر يا دانش عملی هستند يا فيزيک يا رياضی و نمی توانند درباره خدا باشند.

۲. اگر خدا در متافيزيک بررسی نشود در هيچ علم ديگری قابل بررسی نخواهد بود. حتی اگر محوريت موضوع خدا در اين علم لازم باشد نمی توان جز اين يذيرفت که خدا موضوع خود را تشکيل می دهد.

ابن سينا اين مورد را مطرح می کند که موضوع متافيزيک به علت اوليه مربوط است. اگرچه به نظر ابن سينا، علت اوليه موضوع منحصر به متافيزيک نيست. چرا که وجود اين علت بايد در اين علم نشان داده شود. ابن سينا با استفاده از متافيزيک ارسطو اين راه حل را ييشنهاد می کند که موضوع  متافيزيک هستی آن گونه که هست می باشد که با هر آن چه وجود دارد اشتراک دارد. در تاريخ متافيزيک ابن سينا نخستين کسی ست که اين راه حل را ييشنهاد کرده است.

ابن سينا موضوع متافيزيک را با موضوع ديگر علوم نظری مقايسه کرده است. او  فيزيک را دانش اجسام آن گونه که هستند نمی داند بلکه آن گونه که حرکت می کنند يا ساکنند. رياضيات از نظر او، دانش مربوط به اندازه گيری و اعداد است و بنابراين به هستی که حادث شدنش رياضی ست ارتباط دارد. در هر دوی اين دانشها هستی به طور محدود بررسی می شود چرا که به ماده، اندازه يا تعداد بستگی دارد. در اين دو دانش،‌ هستی ييش فرض شده است بدون آن که برای خودش مطالعه شود. هستی موضوع دانش متافيزيک است و در اين دانش بدون هيچ محدوديتی بررسی می شود. متافيزيک همه مقوله های مربوط به هستی از جمله: ذات، کميت و کيفیت را شامل می شود ولی مقوله عمومی تر خود هستی ست که بقيه مقوله ها را دربر می گيرد.

موضوع متافيزيک، هستی همانطور که هست و مشترک با هر آن چه هست می باشد. ابن سينا می گويد که هستی نخستين موضوعی ست که به فکر در می آيد. اين نظر ابن سينا بعدها توسط فيلسوفانی نظير آکويناس و هايدگر استفاده شده است. تعبير هستی از اين جمله ابن سينا، درک روح ما از موجوديت داشتن چيزهاست. هستی، همه چيز را نه آن طور که اين گونه يا آن گونه است بلکه آن طور که موجوديت دارد دربر می گيرد.

ابن سينا علاوه بر ارسطو، از نظر فارابی نيز بهره برده است. فارابی متافیزیک ارسطو را به این صورت در نظر گرفته بود که ١٠علت برای هستی وجود دارد که ٩ علت ثانوی هستند. از نهمین علت، علت دهم که علت فعال است به وجود می آید. دو علت اول، اولین کره آسمانی و هفت علت کرات مربوط به سیارات را یدید اورده اند. فارابی روح این کرات را به خلقت جوهر جسمانی توسط خدا مربوط می دانست که ماده اولیه همراه با حرکت را تشکیل داده است که اجزایش با وجود تفاوتهای شکلی به هارمونی و هماهنگی رسیده اند، نیزعناصر چهارگانه طبیعی یعنی گرما، سرما، خشکی و رطوبت از آنها تشکیل شده است. در ادامه چرخه تکاملی، اشکال کامل تر یعنی گیاهان، جانوران و انسان یدیدآمده اند. فارابی همچنین به علم منطق، توانایی زبان و فکر یرداخته است. او تکامل ذهن را به سه مرحله ذهن بالقوه، ذهن بالقعل و ذهن به دست آمده تقسیم کرده است. از نظر او، نوع سوم ذهن با به کار بردن تصاویر و تصورات ذهنی  حاصل شده است.

ابن سينا نخستين کسی ست که بين ذات* و موجوديت، فرق قائل شده است. از نظر او، موجوديت همان حادث شده از ذات است. به عبارت ديگر، موجوديت همان چيزی ست که به ذات می رسد وقتی که وجود می يابد.

ابن سينا مفهوم لازم را در نظر می گيرد. از نظر او، لازم تاييدی بر موجوديت است. ارسطو نيز لزوم را در متافيزيک خود به عنوان مفهومی اساسی مطرح کرده بود. ابن سينا لزوم خدا را به عنوان دليلی بر موجوديت خدا به کار می برد.

يکی ديگر از مشخصه های متافيزيک ابن سينا، تفاوتی ست که بين لازم و ممکن مطرح کرده است. از نظر او، لازم به علت احتياجی ندارد در حالی که ممکن به علت محتاج است. توجه به تفاوت بين ذات و موجوديت در اينجا ضروری ست: هستی لازم، اصل موجوديتش را در خود دارد اما هستی ممکن این طور نيست و اصل موجوديتش را در خود ندارد. برای هستی ممکن، موجوديت يک حادثه است که به ذات اضافه می شود. هستی ممکن به چيزی احتیاج دارد تا واقع شود که همان هستی لازم است. به عبارت ديگر، هستی لازم همان علت هستی ممکن است که موجوديت آن را سبب شده است. اين هستی لازم به نوبه خود، يا لازم است يا ممکن و اگر ممکن باشد برای موجوديت يافتنش به علت لازم ديگری احتياج دارد. بنابراين هستی لازم به طور الزامی بايد وجود داشته باشد تا همه چيز هستی خود را از آن بگيرد. ابن سينا تاييد کرده است که در هستی لازم، هستی و ذات يکی هستند.

طبق استدلال ابن سينا، وجود ابديت هستی الزامی ست. چرا که در يک تداوم زمانی، هر چيز توسط علتی به وجود آمده که خودش علتی ممکن است. بنابراين هميشه می توان به يک علت درونی و سيس يه علت آن علت رسيد و تا بی نهايت ادامه داد. طبق نظر ابن سينا، اگر بخواهيم برای چيزی علتی در نظر بگيريم، بايد آن علت به طور هم زمان با آن چه سبب شده وجود داشته باشد بنابراين علت لازم آن خواهد بود. خلقت از نظر ابن سينا، به اين معنی نيست که موجوديت از يک "تصميم" درونی در زمان مشتق می شود (تصميم الوهی که مشکل چندگانگی را ايجاد می کند) بلکه به اين معنی ست که يک شيء، موجوديتش را از يک علت لازم گرفته است. بنابراين خلقت يک وابستگی در هستی ست نه تداوم زمانی.

الزام ابديت هستی در ديدگاه ابن سينا يعنی اثبات ابديت هستی توسط ابن سينا. به عبارت ساده تر اثبات ابديت هستی يعنی اثبات وجودی ابديت هستی. يس احتمال و امکان در آن راه ندارد. ابن سينا هستی را ابدی می دانست. 

ابن سينا دو دليل برای نادرست بودن نظريه تدوام درونی-زمانی اصل اوليه نسبت به موجوديت جهان ارائه داده است:

۱. اگر در نظر بگيريم که خدا قدرت خلق کردن را قبل از خلقت داشته، اين اشکال وجود خواهد داشت که زمانی معين قبل از خلقت جهان وجود داشته که شامل خدا هم شده است و اين غير ممکن است،

۲. اگر در نظر بگيريم که خدا خلقت را در زمانی غير از زمانی که جهان را خلق کرده است می توانست آغاز کرده باشد،‌ اين اشکال وجود دارد که خالق در زمان معنی از ناتوانی به توانايی رسيده و اين لزوم خلقت بوده که به او چنين امکانی داده است و اين مورد، اشکال دوم اين نظريه است. 

ابن سينا در کتابش نتيجه گرفته که تداوم درونی-زمانی برای خلقت غير ممکن است و خلقت را بايد به صورت يک اشتقاق موجودات از فکر خدا در نظر گرفت چراکه خدا فکری خالص است که به فکر می آيد و فکرش به صورت کار است که همان ذات همه موجودات است.

ابن سينا با اين نظريه، چندگانگی را از اصل اوليه رد کرده است: "او همه چيز را در آن واحد به تفکر در می آورد که به چندگانگی در ماده شکل می گيرد يا در حقيقت ذاتش به فرمهايشان درمی آورد اما اين فرمها از فکر او مشتق می شود." ذات اجسام به دليل آن که فکر شده اند، وجود دارد. جهان از اين فکر که همان اصل اوليه لازم است يديد آمده است.

براي اين که اين اصل دارای يگانگی باشد، ابن سينا از اصل نئو افلوتينی بهره گرفته و در کتابش نوشته است که اشتقاق اول از واحد است که فکر ديگر را مشتق می کند و اين اشتقاق ادامه می يابد و تحت هر فکر، يک کره آسمانی وجود دارد (ابن سينا در مجموع ۱۰ فکر مجزا در نظر گرفته است). طبق اين نظريه نئو افلوتينی، جهان از يک اشتقاق اوليه از فکر الوهی سرچشمه گرفته است.

نظريه متافيزيک ابن سينا چند مشخصه مهم دارد:

۱. ابن سينا يايداری موضوع متافيزيک يعنی هستی همان طور که هست را مطرح کرده است.

۲. هستی، نخستين موضوعی ست که به فکر ما می رسد.

۳. ابن سينا ذات و موجوديت (يا هستی) را از هم متفاوت در نظر گرفته است. اين مورد در متافيزيک يونانی بررسی نشده بود.

۴. خدا هستی لازم است که هستی و ذاتش لزوما در او مرتبط هستند.

۵. جهان (ذات ها) از خدا مشتق شده که خودش فکر می شود.

لازم است اشاره کنم که دور شدن ابن سينا از فلسفه ارسطو را يکی از مزيات فلسفه سينايی می دانند. هرچند که بهتر است وجوه متفاوت هر دو را در نظر گرفت.

متافيزيك و مراقبه فكري

تفكر در لغت به معني انديشيدن آمده است. در متافيزيك مراقبة فكري(ذهني) عبارت از دنبال كردن يك فكر است، اينگونه تفكر كه شيوة عارفان است منتهي به انقلاب دروني مي‌شود.

در احوال بسياري از بزرگان، دانشمندان و عرفا آمده است كه ساعتهاي طولاني را به تفكر و انديشيدن مي‌پرداخته‌اند؛ گاهي آنقدر در فكر و انديشة خود غرق مي‌شدند كه محيط پيرامون خود را كاملاً از ياد مي‌بردند.

انديشه، صيقل دهندة عقل و خرد و روشن كنندة دل است، انديشيدن باعث فهم مطالب مي‌باشد، تفاوت بسيار بين خواندن، حفظ كردن و فهميدن مي‌باشد، چون درك حقيقت با فهميدن صورت مي‌گيرد.

مولاي عارفان حضرت علي(عليه‌السلام) مي‌فرمايند:«زياد انديشيدن و فهميدن، سودمندتر از زياد تكرار كردن و خواندن است.» با انديشه، انسان مي‌تواند از جهل بكاهد و بر دانايي خود بيفزايد. حكمت كه مجموع فهم و خرد است، ميوة انديشه مي‌باشد. در بسياري از منابع ديني براي تفكر ارزشي بالاتر از عبادت در نظر گرفته شده است(كه به نظرمي‌رسد منظور از عبادت، عبادت ظاهري و بدني باشد چون تفكر خود نوعي عبادت دروني و باطني است، الله اعلم)

از اينروست كه پيامبر گرامي اسلام(صلي‌الله‌عليه‌وآله ‌وسلم) ـ آن مجراي نزول حكمت الهي ـ فرمودند:«ساعتي انديشه كردن بهتر از يك سال عبادت است.» تفكر را محاسن و فوايد بسياري است، مبين آن اينكه حضرت امام صادق(عليه‌السلام) ـ بنيانگذار اولين دانشگاه علوم الهي ـ مي‌فرمايند:«فكر، آيينة حسنات، كفارة گناهان، نور قلب و ماية حسن خلق است و اصلاح آخرت و آگاهي از فرجام كارها و فزوني علم در پي دارد. فكر خصلتي(عبادتي) است كه هرگز خداوند به مانند آن عبادت نشده است.»

 

براي انديشيدن، موضوعات مختلف مهمي از طرف پيشوايان و بزرگان توصيه شده است. خداوند، قرآن، خود، جهان هستي، مخلوقات، هدف خلقت و تاريخ گذشتگان از جمله مفيدترين موضوعات براي تفكر مي‌باشد.

تفكر دربارة خداوند، قدرت او، كار خداوند، صنع او، عظمت خداوند، نعمات او، فضل خداوند و رحمات او بسيار توصيه شده است. تدبر در اين موضوعات مي‌تواند بينش انسان را در موضوع مهم خداشناسي گسترش دهد. براي مثال موضوعات زير براي تفكر پيشنهاد مي‌گردد: ـ خداوند، يگانه قدرت حاكم بر جهان هستي است و هيچ مؤثري غير از او نيست. ـ خداوند، نعمات خود را از هيچ يك از مخلوقات دريغ نمي‌كند. ـ خداوند، فضل و رحمت خود را مشمول تمام افراد حتي بندگان عاصي نموده است.

به عنوان مثال ديگر، در بخش نعمت‌ها فقط كافي است، انسان بر اهميت آب ـ اين مادة ساده، ابتدائي ولي حياتي ـ تعمق نموده و بر وضع آن در صورت تغيير در كميت و يا كيفيت انديشه نمايد. اگر آب وجود نداشته باشد، يا اگر مزة آب تلخ، شور، ترش يا حتي شيرين شود، يا اگر تمام آب‌ها در سطح زمين جمع شود و فرو نرود، يا اگر تمام آب‌ها در عمق زمين فرو رود و جمع نشود، يا اگر آب داراي رنگ خاصي باشد، يا اگر آب داراي بوي خاصي باشد و… چه اتفاقي خواهد افتاد؟ آيا در اين صورت ديگر آب مفهوم و كاربرد آب را خواهد داشت؟ آيا موجودات قادر به ادامة حيات خواهند بود؟ براستي چرا«و من الماء كلَّ شيء حي»؟ آيا اگر آب تغيير يابد باز هم حيات براي تمام اشياء خواهد بود؟ آيا آب به تنهائي بيانگر وجود خالقي عظيم نمي‌باشد؟(هو الذي انزل من السماء ماء) كتاب آسماني و الهي قرآن، اعجاز قرآن، عظمت قرآن، وجه ملكوتي قرآن، ظاهر و باطن آيات قرآن، فوايد عمل نمودن به احكام قرآن، حقيقت قرآن كه نوري از انوار خداوند تعالي است، علوم قرآني و وجه قرآن در آخرت، از موضوعات مهم و مفيد براي مراقبة فكري مي‌باشد.

عارف كامل آقا ميرزا جواد آقا ملكي تبريزي،‌كه خدايش رحمت كندـ معتقد است، قرآن در آخرت صورتي مانند صورت پيمبران، فرشتگان و بندگان صالح دارد، همچنين قرآن در آخرت سخن گفته و شفاعت مي‌نمايد.

براستي موضوعي با اين اهميت قابل تفكر و انديشيدن نمي‌باشد؟ واي بر ما اگر براي تفكر بر اين امر مهم سهل‌انگاري نمائيم!

در كتاب گرانقدر“تفسير ادبي و عرفاني قرآن كريم” آمده است:«تدبر بر دو قسم است: يكي انديشه كردن آدمي در نفس خود و حال خود كه آن را تدبر پند و موعظه گويند، دوم انديشه كردن در قرآن كه آن را تدبر حقيقت و مكاشفه گويند، اول صفت عامة مسلمانان است و دوم صفت عارفان است، كه ايشان را ديدة مكاشفه دهند تا حجاب ميان دل ايشان و حق برداشته شود و همة آرزوها نقد شود و آب مشاهدت در جوي ملاطفت روان گردد، دل از ذكر پر و زبان خاموش!

سر از نظر پر و خود را فراموش، وقار فرشتگان را ديده، ثبـات ربانيـان يافته، به سكينه صديقـان رسيده كه مـرد تـا به آنجـا نرسد، او را در درياي جلال قرآن شدن و استنباط گوهرهاي مكنون آن را كردن نشايد و بايد دانست كه اين درجه و مقام، علم اسرار حق است و اين مردان صاحب اسرار! اگر از ايشاني، دوست را وفاداري، و اگر نه تو را با رفتن با دوستان چه كار؟» از جمله موضوعات ديگر تفكر“خود”يا“من”مي‌باشد، اينكه“من”چيست و كدام است؟

آيا“من”همان احساس و عاطفه است؟!

آيا“من”همان عقل و ذهن است؟!

آيا“من”صفات ظاهري است؟!

آيا“من”صفات باطني است؟!

آيا من جسم يا روان يا روح است؟!

آيا“من”... براستي روان و روح چيست، جايگاه آنها كجاست، خصوصيات آنها كدام است؟!

ويژگي‌هاي انسان قبل از تولد چه بوده، بعد از مرگ چه خواهد بود؟ تدبر در جهان هستي بي‌كران و طبقات مختلف آن، جايگاه، ويژگي‌ها و فلسفة وجودي هر يك از اين طبقات، بطور قطع ما را بسوي شناخت آن خداوند عظيم هدايت مي‌نمايد. عالم ذر و عالم برزخ از موارد ديگر براي انديشيدن است. اين عوالم در كجا قرار دارند؟ انسانها در اين عوالم چگونه‌اند؟ آيا فقط انسان در اين عوالم است يا موجودات ديگر نيز وجود دارند؟ مخلوقات خداوند از دو وجه قابل تفكر است، اول موجودات فيزيك از جمله انسان، حيوانات، گياهان، جمادات و… دوم موجودات متافيزيك

از جمله روح، فرشتگان، جن و… يا شايد موجودات ديگر فيزيك يا متافيزيك كه ما از وجود آنها بي‌اطلاع هستيم و آنها را نمي‌شناسيم.

خصوصيات ظاهري و باطني و ويژگي‌هاي صورت و سيرت هر يك از اين مخلوقات قابل تفكر و تعمق است و انديشمند واقعي را به سوي خالق كبير رهنمون مي‌شود.

هدف خالق يگانه از خلقت انواع مخلوقات از جمله انسان موضوع مهمي براي انديشيدن است. آيا انسان براي عبـادت مولا، شنـاخت پروردگـار وآزمـايش شدن آفريده شده است؟ اگر اينگونه است حقيقت عبادت، شناخت و آزمايش چيست؟ ساير مخلوقات براي چه خلق شده‌اند؟ فلسفة تولد و مرگ بسياري از موجودات چيست؟

تمام اين تفكرها و انديشيدن‌ها زماني مفيد و ثمر بخش است كه نتايج مثبت آنها بر دل مستولي شده، دل بر حواس اعمال نفوذ نمايد و حواس نيز اندامها و اَعمال را كنترل كند. مقدمه تمام اينها نيز شناخت و بهره گرفتن از خرد مي‌باشد.

متافیزیک و شناخت روح 

 ارسطو معتقد است كه متافیزیك به اندیشه در مورد «اكثر مسائل اساسی وجود» می پردازد. حكیمان مسلمان نیز همین مفهوم را با تعـابیر دیگری بیان داشته اند. آنان معتقدند كه موضوع متافیزیـك «وجود» است. 

 انسان موجودی طبیعی و فرا طبیعی

« انسان، موجودی مركب از حیثیت طبیعی و فراطبیعی است؛ حیثیت طبیعت او از خاك آغاز می شود و مراحل تكامل را یكی پس از دیگری طی می كند تا پیكری مستوی و كاملاً پرداخته، هستی می یابد: (إنّی خالق بشراً من طین). این حیثیت انسان، امری مادی و زمانمند است؛ بر خلاف حیثیت فراطبیعی انسان كه خارج از محدودهٔ زمان و مكان است كه از آن به روح الهی یاد می شود: (فإذا سوّیته و نفخت فیه من روحی). اصل انسان، همان روح الهی اوست و بدن، فرع و پیرو روح است.

گرچه شناخت حیثیت طبیعی انسان، خالی از صعوبت نیست، اما شناخت فراطبیعت او به مراتبْ مشكل تر است؛ زیرا حیثیت فراطبیعی او مجرّد و منزّه از خصوصیات طبیعی و مادی است. به دیگر سخن، روح و جسمْ همتای هم نیستند؛ بلكه روحْ ثَقَل اكبر و بدنْ ثَقَل اصغر خداوند است و به اعتباری می توان گفت: بدن، ثقل اصغر نیز نخواهد بود؛ بلكه بدن قشر است و روح لب: أصل الإنسان لبّه؛ اصل و حقیقت انسان، جان ملكوتی اوست؛ و چون شناخت روح انسان دشوار است، شناخت نیازهای او و معرفت بیماری ها و درمان آن ها نیز دشوار خواهد بود.

برخی از صاحب نظران، انسان را در محور حس و طبیعت محدود می كنند و فقط در این جهت به شناخت و ارزیابی او می پردازند؛ اما باید توجه داشت كه شناخت انسان به این گونه، همانند شناخت درختْ منهای معرفت ریشه اوست؛ همان سان كه شناخت كامل درخت، به شناخت شاخه ها و ریشه های اوست و بدون معرفت ریشه، شناخت كامل درختْ ممكن نیست، شناخت كامل انسان نیز به حیثیت فراطبیعی و طبیعی اوست و محدود كردن انسان در حیثیت طبیعی و شناخت او در این جهت، شناخت حقیقت انسان نیست. شناخت حقیقت انسان به شناخت روح الهی اوست و شناخت اصل اوست كه انسان پژوه را به شناخت نیازهای ویژه و حقیقی انسان توجه می دهد؛ لیكن تنها مبدئی كه انسان را این سان می شناسد و می شناساند، خالق انسان است؛ چنان كه تأمین نیازهای او را خالق و آفریدگارش كه به حقیقت او توجه دارد، به عهده دارد.»

  

علوم انسانی ومتافیزیک

  اگرچه از «علوم انسانی» تعاریف متعددی از منظرهای مختلف بدست داده شده اما به طور اجمالی می‌توان گفت که علوم انسانی علومی‌هستند که انسان در آنها از لحاظ حیات درونی و روابط او با دیگران، بررسی می‌شود. با نگاهی تاریخی می‌توان دریافت که آغاز پیدایش علوم انسانی به صورت یک حوزه مستقل در دهه‌های پایانی سده هفدهم بود. اما جدایی این علوم از علوم طبیعی در اوایل سده نوزدهم به وقوع پیوست. در واقع، در این قرن مسئله علوم انسانی با تعابیر تازه‌ای مطرح شد. بررسی ماهیت این علوم آنگاه اهمیت می‌یاید که دریابیم تمام رفتارهای روحی و عملی بشر به نحوی از انحا موضوع تحقیق و پژوهش این علوم قرار می‌گیرد. مبانی علوم انسانی، اگرچه به صورتی انتزاعی و عام قابل بحث است و از اینرو می‌توانند حد مشترک تمامی ملل و فرهنگ‌ها باشند اما تاریخمندی آنها – آنطور که دیلتای بدان اشاره می‌کند – زمینه‌های بومی‌نگری به این علوم را فراهم می‌آورد تا آنجا که می‌توانیم ضمن داشتن نگاهی ماهوی و ذات‌انگارانه به آنها، قائل به نوعی علوم انسانی موقعیتی و مقید به زمان و مکان هم باشیم. از این منظر، می‌توان افقی را در نظر گرفت که در آن علوم روحانی‌ای تحقق بیابند که متناسب با هنجارها و سنخ فکری بومی جامعه ایرانی ـ اسلامی ما باشند. بنابراین و پیش از ترسیم چنین شاکله‌ای از علوم بشری لازم است، شناخت دقیق‌تری از موضوع و روش خاص آنها در تحقیق حاصل کنیم.

به طور کلی، در مورد مصداق علوم انسانی، دو دیدگاه وجود دارد: دیدگاهی که روش این علوم را به روش تجربی محدود نمی‌کند و دیگری دیدگاهی است که تجربه را تنها روش این علوم می‌داند و به این علت است که فلسفه و علوم اعتباری از آنها خارج می‌شوند. یکی از کسانی که علوم انسانی را با توجه به روش تحقیق، تعریف کرده است، جان‌استوارت میل است. وی که احتمالاً در دوره معاصر، اولین کسی است که سعی کرده این علوم را به شیوه منظم تعریف کند، عقیده دارد که روش این علوم، تجربی آزمایشی نیست، بلکه استنتاجی است. میل در توضیح نظریه خود می‌گوید: در حقیقت همه استدلال‌های علمی‌ به استقرا بر می‌گردد. بنابراین استقرا نخستین استدلال است که دو استدلال دیگر، یعنی آزمایش و استنتاج از آن زاییده می‌شوند. علوم استنتاجی علومی‌هستند که به واسطه استقراهای قبلی، قضایای جدیدی را استنباط می‌کنند. علوم رفتاری که جزء علوم انسانی هستند، این گونه هستند. روش نتیجه‌گیری این علوم انتزاعی نیست، بلکه انضمامی‌است. استنتاج انضمامی‌، یعنی هر معلولی از قوانین علتی که آن معلول را به وجود آورده است، استنباط می‌شود. به این ترتیب علوم انسانی اصلی، عبارت‌اند از: علم سیاست، اخلاق، جامعه شناسی و اقتصاد. امّا روان‌شناسی که روش آزمایشی و تجربی دارد، جزء این علوم به شمار نمی‌آید. میل در تعریف علوم انسانی اقتصاد را مثال می‌زند و بر آن تأکید می‌کند، چراکه انسان از نظر این علم، موجودی است که تنها به کسب و صرف کردن ثروت اشتغال دارد. امّا بر خلاف میل، برخی از دانشمندان، روش علوم انسانی را تجربی می‌دانند. در این صورت شامل روان‌شناسی، اقتصاد، علوم سیاسی، جامعه شناسی وعلوم تربیتی می‌شود. دانش‌های اعتباری از نظر این دانشمندان، از این علوم خارج هستند. مانند حقوق،اخلاق، زبان، ادبیات وفلسفه؛ زیرا نه روش آن تجربی است و نه قدرت پیش بینی به انسان می‌دهد. دانشمندان طرفدار این دیدگاه، علوم انسانی را انسان شناسی تجربی می‌دانند نه انسان شناسی به معنای عام.

ویلهلم دیلتای، نظریه پرداز سده نوزدهم و اوایل سده بیستم علوم انسانی را بر مبنای هدف بررسی می‌کند، و آنها را علم تاریخی می‌داند. در این دیدگاه، که به رویکرد اصالت تاریخی موسوم است، تاریخ یکی از شرایط مفهوم بودن امر واقع است. وی عقیده دارد که موضوع این علوم وقوف به واقعیت تاریخی به اعتبار فرد مشخص و تعیین قواعد و غایات رشد فرد معین و دانستن این حقیقت که در شکل یافتن فرد معین، چه ملازماتی نقش فعال دارند. از نظر دیلتای روش این علوم در عین اینکه تجربی است، اما از روش علوم طبیعی تمایز دارد. درعلوم انسانی دانشمند باید هر مطلبی را با دریافت تاریخی خاص آن، درک کند. دانشمند از طریق تجزیه پدیده‌های تاریخی و گردآوری اطلاعات و استفاده از آمار، مناسبات متقابل پدیده‌های انسانی را توصیف می‌کند. نتایج این علوم نیز با وسایل متداول علمی ‌قابل بررسی است. دیدگاه دیگری که روش علوم انسانی را پدیده شناسی می‌داند، در عین پذیرفتن دو روش پیشین، یعنی روش تجربی و تاریخی، اما سیطره آنها را محکوم می‌کند. به نظر هوسرل، روش خاص علوم انسانی روش ماهوی است. شناخت واقعیت کافی نیست، بلکه شناخت ذات یا ماهیت مهم تر است.

علم ماهوی از راه شهود ذات و مقوم‌های پدیده‌های تجربی حاصل می‌شود. منظور هوسرل از ذات، علت یا روح امور جزئی است. این علم پایدار و تغییر ناپذیر است. به عنوان مثال، اگر ماهیت هنر از پیش معلوم نشده باشد، تحقیق تجربی درباره هنر محال خواهد بود. درغیر این صورت هر چیزی را می‌توان هنر نامید. هرگاه ما قوانین رویداد‌های روانی را به طور روشن بدانیم، این قوانین مانند قوانین فیزیک ابدی خواهد بود، حتی اگر هیچ رویدادی وجود نداشته باشد.

اینکه ما به کدامیک از این روش‌ها پایبند باشیم و از اینرو به تقسیم‌یندی ویژه‌ای از علوم انسانی برسیم، امری است که باید در بستر و زمینه تاریخی و فکری ما باز می‌گردد. تذکر این موضوع ضروری است که تمامی این رویکردها و دیدگاه‌ها به علوم انسانی، مبنایی غربی داشته و ریشه در متافیزیک برآمده از سنت فکری ـ فلسفی غرب دارد. روشن است که مجموعه تکاپوهای ارزشمند فکری و فلسفی ما در ادوار مختلف تاریخی، دستاوردهای فراوانی در جهت پیشبرد معارف بشری داشته اما این تلاش‌ها هیچگاه نمی‌تواند هم‌ارز و مساوق مفاهیمی باشد که در سیر تکوین علوم انسانی غربی بالیده است و البته قرار هم نیست که چنین باشد. وجهی از این تفاوت بنیادین راجع است به نگاه خاصی که اندیشمندان ما با تاثر از روحیه دینی خود به انسان و به عالم داشته‌اند. در واقع نگاه اومانیستی‌ای که در واقع محور پژوهش‌های غربی در زمینه علوم انسانی بوده، در سنت ما غایب است و این غیاب جای خود را حضور نگرش‌های الهی ـ در انحاء گوناگون خود ـ داده است. تا اینجا نمی‌توان، این اختلاف را ناشی از نوعی قصور از جانب اندیشمندان وطنی دانست اما مشکل از آنجا آغاز می‌شود که ما بخواهیم در مواجهه با علوم انسانی نو پدید غربی، طرحی خودی و متناسب با شرایط ویژه جامعه ایرانی فراهم آوریم تا پاسخگوی نیازهای انضمامی و زیسته بومی باشند. بدلیل ذات تاریخمند معارف انسانی، روشن است که مواجهه درست با علوم انسانی غربی نمی‌تواند خصلتی صرفا سلبی و حذفی داشته باشد. از طرف دیگر و باز به جهت همان خصیصه تاریخی، تسلیم شدن دربرابر این علوم و غفلت از مقتضیات بومی، با ذات و ماهیت علوم انسانی در تضاد می‌افتد. اینجاست که به نظر می‌رسد در ابتدا با در پیش‌گرفتن نوعی رهیافت پدیدارشناختی نسبت به علوم انسانی و فهم ماهوی آنها و سپس با لحاظ حیثیت تاریخی علم و معرفت بشری و اینکه این علوم بستگی وجودی با دیگر حالات و انحاء معرفتی ـ فرهنگی جامعه دارند، راه را برای بازتعریف این علوم بر وفق مقتضیات بومی و اساسا تقسیم‌بندی جدیدی از آنها بگشاییم.

 متافيزيك و علوم عقلي

ديدگاه حسگرايانه و پوزيتيويستي، هر نوع شناختي را كه منشأ حسي نداشته باشد و يا از طريق حس در معرض داوري قرار نگيرد، فاقد ارزش علمي ميداند. به همين دليل هم شناخت تجربي را به شناخت حسي ارجاع ميدهد و هم شناخت عقلي را در صورتي كه مصداقي حسي و آزمونپذير نداشته باشد، معتبر نميداند و هم شناخت عمومي و عرفي را در مواردي كه هويتي تجربي و آزمونپذير نداشته باشد، غيرعلمي و بيارتباط با معرفت علمي ميخواند. از ديدگاه حسگرايانه، معناي مقبول عقلانيت چيزي جز عقلانيت تجربي و ابزاري نيست. اين نوع از عقلانيت نيز هويتي محسوس و آزمونپذير دارد. از اين ديدگاه، عقل بهعنوان يك ابزار مستقلي كه به شناخت حقايق كلي و عام بپردازد و بتواند مستقل از حوزه محسوسات نيز توان دادرسي داشته باشد، كلمهاي مهمل و بيمعناست و اگر هم معنايي براي آن باشد، نه استفاده علمي دارد و نه علم ابزاري و تجربي، به آن نيازي دارد. ديدگاه عقلگرايانه برخلاف ديدگاه قبل، اولا: معناي خاص عقل را قبول دارد؛ يعني خردورزي و انديشيدن درباره معناي عام و كلي را معنايي ممكن و محقق ميداند و ذاتي را كه داراي اين وصف باشد، بهلحاظ وجودشناختي، موجودي مجرد ميشمارد. ثانيا: اين معنا را به افق معرفت حسي تقليل نداده و بازنميگرداند و بلكه درك كلي و عام عقلي را به حسب ذات خود غيرمحسوس ميداند. ثالثا: شناخت حسي را زمينهساز انتزاع برخي از معاني كلي كه مربوط به آنها هستند ميداند؛ يعني در نظر آنها عقل در شناخت بخشي از معاني كلي كه فاقد فرد محسوس هستند، مستقل از حس عمل ميكند. رابعا: در اين ديدگاه، شناخت با فعاليت اين معناي از عقل پيوند ميخورد، يعني شناخت تجربي و ابزاري نيز بدون استفاده از خرد و انديشهاي كه ادراك معاني كلي ميكند صورت علمي نمييابد.

در نگاه عقلگرايانه، عقل تجربي عقلي است كه به شناخت علمي امور طبيعي ميپردارد و اين عقل بخش نازل عقل نظري است. زيرا عقل نظري به شناخت هستيها ميپردازد و شناخت حقايق طبيعي، شناخت هستيهاي محسوس است و عقل نظري در شناخت امور محسوس هم به كمك حس نيازمند است و هم به برخي از اصول و مباني غيرمحسوس محتاج است كه از بخش ديگر عقل نظري فرا ميگيرد. بخشهاي تجربي و غيرتجربي عقل نظري ، برخي به قلمرو مسائل رياضي ميپردازند و بعضي ديگر ناظر به مسائل عام و مطلق وجود هستند ؛ بخش اخير را ميتوان عقل متافيزيكي ناميد و رهاورد اين بخش از عقل، علم متافيزيك يا فلسفه بهمعناي خاص است.

در ديدگاه عقلگرايان، علم تجربي و ابزاري، اصول و مبادي خود را نبايد از شناخت عمومي و عقل عرفي بگيرد بلكه بايد از متافيزيك و ديگر علوم، و از عقلانيت مربوط به آن مراتب دريافت كند.

 

 

منابع و مآخذ

 

1.      برهان  شفا-شیخ الرئیس بوعلی سینا-ترجمه مهدی قوام صفری- انتشارات کتابخانه مرکزی-تهران

2.      فن سماع طبیعی از کتاب شفا- شیخ الرئیس بوعلی سینا- محمد علی فروغی- انتشارات کتابخانه مرکزی-تهران

3.      کتاب انتظار بشر از دین، تآلیف آیت الله جوادی آملی، مركز نشر اسراء

4.      کتاب دعا و توسل، تآلیف آیت الله سید علی محمد دستغیب، انتشارات فلاح

5.      کتاب متافیزیک و شناخت روح، تآلیف مطلب برازنده، انتشارات نوید

6.      کتاب کشف الاسرار، تآلیف حضرت امام خمینی

7.      نویسنده: دکتر مطلب برازنده (drmotaleb)