مقدمه:

اوضاع ادبی و اجتماعی دوران تیموری و غزنوی به سبب شباهت ها و هم نژاد بودن دو سلسله حکمران همسانی هایی دارد. حکمرانان غزنوی مردمانی از تبار ترکان زرد پوست بودند که با غلبه بر حکومت سامانی اوضاع ایران را در دست گرفتند. محمود غزنوی فرمانروایی دنیا دوست بود و رفتار ظاهری او بسیار فریبکارانه بود حکمرانی محمود مصادف است با سبک خراسانی و سادگی و بی پیرایگی زبان شعر اشعار سبک خراسانی ساده پر مغز و محکم بودند و از زیر شاخه های سبک خراسانی سبک غزنوی است که غالب اشعار آن مدحی و بعضاً هم سفارشی است. محمود در طول حکمرانیش بارها نسبت به علوم و ادبیات تغییر موضع داد از موضع در قبال سوزاندن کتابخانه ها تا احترام به شعرا و همراهی و همکاری در ترویج علم و ادب . دوران محمود همزمان بود با شاعران بزرگی همچون فردوسی، فرخی سیستانی و نویسنده سرشناس ایرانی ابوالفضل بیهقی. داستانها و افسانه های در مورد زندگی او در آثار شاعران بعد از محمود به گونه های مختلف روایت شده از جمله داستانهای مربوط به سلطان محمود و ایاز در مثنوی مولانا که چهره ای مثبت از محمود را نمایش می دهد تا گلستان سعدی که این حکایت موضع سعدی را در قبال سلطان محمود غزنوی مشخص می سازد : یکی از ملوک خراسان محمود سبکتکین را در خواب دید بعد از وفات او به صد سال که جمله وجود او ریخته و خاک شده مگر چشمانش که همچنان در چشمخانه همی گردید و نظر می کرد همه حکما از تعبییر آن فرو ماندند مگر درویشی که به جای آورد و گفت: هنوز نگران است که ملکش با دگران است.

امیر تیمور گورکانی مردی از نوادگان چنگیز خان مغول او کسی بود که بعد از حمله مغولان بیشترین ویرانی را در ایران به وجود آورد ویرانی های اصفهان در زمان حمله او گواه این سخن است. تیمور خود فردی خودکامه و خود رای بود و به زور شمشیر کشور ستانی می کرد اما نوادگان او و علی الخصوص شاهرخ و الغ بیک افرادی علم دوست بودند سبک شعری این دوره کم کم سادگی و روانی را کنار گذاشت و به سوی دشواری در کلام روی نهاد به گونه ای که درک مفاهیم آن برای عامه دشوار می نمود و به علت نبودن مفاهیم خرمندانه و ورود تعصبات و مفاهیم عرفانی صلابت زبان جای خود را به زبانی نرم و پر از تمثیل و تشبیه داد.

 

 

1: سلطان محمود غزنوی:

سلطان محمود که بزرگترین پادشاه خانواده غزنوی و مشهورترین و مهمترین پادشاه سلسله غزنویان محسوب می‏شود مشوق شعرای بزرگی مانند : فرخی، غضائری، اسدی، عنصری و سایر سخنسرایان بود. او خود طبعی موزون داشت و شعر می‏گفت.

سلطان محمود کنیزک زیبایی داشت بنام گلستان که ندیمه خاص او بود و در جوانی بیمار شده از دنیا رفت. محمود در مرثیه او گفت:

                             تا تو ای ماه زیر خاک شـــدی         خاک را بر سپهر فــضل آمد

                             دل جزع کرد گفتم ای دل صبر         کاین قضا از خدای عدل آمد

                            آدم از خــاک بود و خاکی شد          هر که زو زاد باز اصــــل آمد

این قطعه هم از اوست:

                            زنخـت را گرفتـــم از ســـــر زلــف          خون من ریختنی و عذرت هــست

                            زانکه هنگام رگ زدن شـرط است        گوی سیمـــــین گرفتن اندر دسـت

گفته‏اند که وی در علم و فضل نیز مرتبه بلندی داشت، چنانکه در «جواهر مضیئه» که در شرح احوال فقهای حنفی کتاب معتبری است، نام محمود در اعداد فقها ذکر شده است. او در غزنین یک (دارالعلم) همراه با موزه‏ای در جنب آن، بنا نهاد که محل نگهداری اشیاء عتیقه و نادر و نایاب بود. همچنین وی اساتید و مشاهیر هر علم‏وفنی را درغزنین جمع کرده بود و از آن جمله می‏توان ابوریحان‏بیرونی را نام برد که در علم و حکمت با ابوعلی سینا همدوشی می‏کرد. گرچه ابوعلی سینـا به جهاتـی دعـوت سلـطان را قبـول ننمود و از رفتـن بـه دربـار او استنکاف ورزید. دربار سلطان محمود مرکز شعراء و سخنسرایان بزرگ عهد بود و در آن عصر شعر و شاعری رونق بسزایی گرفت. آوازه بخش سلطان محمود به شعرا باعث شده بود که حکایاتی درین خصوص شایع گردد منجمله اینکه گویند :

« ... خشک مغزی بخیال آنکه در اعداد شعرای درباری قرار گیرد و از مزایای آن بهره‏مند گردد رطب و یا بسی یافته به غزنین سفر کرد و با شوق زایدالوصفی به بارگاه سلطان روی نهاده به دربان گفت «مردی شاعرم و در مدح شاه قصیده‏ای ساخته‏ام. اجازت می‏خواهم تا باریابم» دربان که مرد با فراست بود از سیمای او تمیز داد که مردی طماع است و بیاوه خود را شاعر می‏خواند. از این روی مانع ورود او شد. آن مرد چرب زبانی آغاز کرد و بی‏اندازه از شعر خود تعریف نمود و به او وعده‏هایی داد تا راضی شد او را راه دهد او همچنان در سر راه خود با هر یک از درباریان که روبرو شد برای اینکه اجازه ملاقات تحصیل کند وعده داد که مقداری از صله‏ای را که از سلطان محمود خواهد گرفت برسم هدیه به آنها خواهد داد. اما چون به محضر سلطان محمود رسید و قصیده خود را خواند حتی احسنتی هم از شاه نشنید. شاعر که بکلی روحیه خود را باخته بود وقتی قصیده را به پایان رساند مجددا از بیت اول شروع کرد. صدای خنده درباریان بلند شد. سلطان محمود با خشم سربلند کرد و گفت: «ما منتظر بودیم شریطه قصیده را بشنویم شما مطلع را بجای شریطه تکرار می‏کنید اینچه وضع شعر خواندن است؟ «و خود قطعه‏ای را که فی البدیهه در هجو او ساخته بود و بمراتب زیباتر از شعر مهمل او شمرده می‏شد به او داد و گفت «این صله را بگیر و برو» بیچاره وقتی چنین دید خود را روی پای سلطان انداخته گفت: «چاکر تقاضا دارد صله این قصیده را سیصد تازیانه قرار دهید!» محمود که در قیافه شاعر خیره شده و مترصد احوال او بود بشنیدن این سخن بخنده درآمد و سبب را جویا شد. شاعر تفصیل بار یافتن خود را بخدمت سلطان بعرض رسانید و از سختگیری درباریان و دیگران وعده‏هایی که با آنان داده بود شرحی بیان کرد محمود بخندید و صله شایانی به او داد...»

« ... او در ترویج و اشاعت و انتشارات شعر و ادب توجه خاصی مبذول داشت، و به شعر و شاعری بقدری علاقمند بود که اداره مستقلی برای آن تشکیل داده و ریاست آنرا بعهده عنصری واگذار کرد و لقب ملک الشعرایی به او عطا نمود ارباب تذکره همگی می‏نویسند که قریب چهارصد نفر ادیب و شاعر از خوان نعمت او بهره‏مند بودند و آنها دستور داشتند آنچه را که می‏گویند که چهار بند قبلاً به نظر عنصری رسانید ه بعد ببرند به حضور

غزنویان و گسترش فرهنگ ایران در شبه قاره هند

امیر سبکتکین(387-366 ه.ق)نخستین سردار مسلمان بود که به هندوستان لشکر کشید و پس از غلبه بر قبایل راجپوت، شهر و نواحی پیشاور را تصرف کرد.پس از او پسرش سلطان محمود غزنوی(421-388 ه.ق)و جانشینانش بارها به هندوستان تاختند و سرزمینهای دیگری از آن را تصرف کردند. بعدها تسلط غزنویان گرچه با قدرت گرفتن غوریان و ترکان غز در نواحی شرقی ایران رو به ضعف نهاد، مدتها در هندستان همچنان ادامه‏ داشت.سرانجام در سال 582 هجری بود که سلسله غزنویان هند نیز به دست معز الدین غوری(602-569 ه.ق)برچیده شد و سراسر هند شمالی تحت استیلای غوریان در آمد.از این رو تداوم حکومت غزنویان در هند موجب بنیان گرفتن فرهنگ ایرانی و شکوفایی در آن سرزمین گردید.

در زمان سلطان محمود، نه تنها بر قلمرو غزنویان در هند افزوده شد، بلکه راه اسلام به سوی شرق و جنوب شرقی آن کشور نیز گشوده شد.تسلط او بر قسمتی از جاده ابریشم موجب توسعه مناسبات فرهنگی ایران با هند و چین شده بود.قلمرو دولت غزنوی در اوج عظمت خود از هندوستان و سواحل اقیانوس هند(سومنات)تا خوارزم و گرگان و ری و اصفهان کرمان را در بر می‏گرفت.این امپراتوری وسیع که بخشهایی از شبه قاره هند و آسیای مرکزی را شامل می‏شد، بسیاری از مرزها و موانع را برداشته و راه را برای برخورد و مبادله فرهنگهای مختلف فراهم کرده بود.

از سویی در لشکرکشی‏های مهاجمان ترک به هند، آنها خواه ناخواه خود به عنوان حاملان فرهنگ و عاملان انتشار آن عمل می‏کردند.غزنویان که سالها در ایران می‏زیسته‏اند و در فرهنگ ایرانی مستحیل شده بودند، خود در لشکرکشی به هند عامل نشر فرهنگ و ادب فارسی در آن خطه بودند.از این رو اسلام نیز در هند به کلی رنگ ایرانی داشت.علاوه بر این در لشکرکشی‏ها گروهی از اهل فرهنگ و ادب سلاطین غزنوی را همراهی می‏کردند.به عنوان مثال در لشکرکشی‏های سلطان محمود به هند جز سربازان، همیشه گروهی از شعرا و گویندگان و دانشمندان نیز در رکاب وی بودند. یکی از معروفترین قصاید فرخی سیستانی از یک سفر طولانی وی همراه محمود به مولتان و سومنات گفت‏وگو می‏کند.در این قصیده که یک سفرنامه است، فرخی بسیاری از نقاط بین راه را که مشاهده کرده نام می‏برد.سایر همراهان محمود در این سفر که در سال 416 هجری انجام شد، عبارت بودند از؛ابو الفضل بیهقی مورخ معروف، ابو نصر مشکان صاحب دیوان رسائل و برخی دیگر از مشاهیر.

حمایتهای مادی-معنوی غزنویان:سلاطین غزنوی با حمایتهای مادی و معنوی خود نقش مهمی در توسعه و اعتلای فرهنگ ایرانی چه در ایران و چه در شبه قاره هند ایفا کردند.دربار آنها چه در غزنه و چه در لاهور به داشتن شعرا و دانشمندان بزرگ در تاریخ مشهور است.در دربار سلطان محمود غزنوی و فرزندش مسعود، زبان فارسی زبان رسمی دولت بود و احکام خلیفه را در آنجا به فارسی ترجمه می‏کردند.حتی به‏ دستور محمود اسنادی را که می‏بایست به بغداد ارسال می‏کردند، ابتدا به فارسی تدوین و سپس به عربی ترجمه می‏کردند.این روش پس از غزنویان در دیوانهای قراخانیان و سلجوقیان نیز استمرار یافت.

بی‏گمان دربار محمود و مسعود در غزنه از مراکز درخشان فرهنگی بود و چنانکه دولتشاه سمرقندی اشاره می‏کند«در رکاب سلطان یمین الدوله محمود انار اللّه برهانه همواره چهار صد شاعر متعین ملازم بودندی و پیشوا و مقدم طایفه شعرا استاد عنصری بود .درباره توجه سلطان محمود به شعرا و دانشمندان، حمد اللّه مستوفی مؤلف تاریخ گزیده نوشت:«علما و شعرا را دوست داشتی و در حق ایشان عطاهای جزیل فرمودی.هر ساله زیادت از چهارصد هزار دینار او را بر این جماعت صرف شد» در این دوره هر چند از اعزام هیأت‏های فرهنگی رسمی و موظف از سوی حکومت به نقاط هندوستان چندان خبری نیست، اما همچنان که از عبارت مستوفی و دیگران بر می‏آید، حمایتهای غزنویان از شعرا و دانشمندان چه در ایران و چه در هندوستان، موجب شد که شالوده فرهنگ ایرانی در شبه قاره هند نهاده شود، زیرا به قول ابوریحان بیرونی«تنها شاهان و شاهزادگان می‏توانستند علما را از دلواپسی معاش برهانند و استعدادشان را برای کسب شهرت و توفیق بیشتر بر انگیزانند».

علاوه بر محمود-در میان سلاطین غزنوی-مسعود، ابراهیم، ارسلان و بهرامشاه بیش از دیگران در توسعه ادب می‏کوشیدند.در عصر آنان بود که آثار فرهنگی بزرگ و پر ارجی خلق و به تاریخ فرهنگ و ادب ایران عرضه شد.دربار ابراهیم‏شاه همانند اسلاف او به صورت یک مرکز بزرگ ادبی-فرهنگی در آمده بود.حمد اللّه مستوفی، بهرامشاه را پادشاهی خواند که«فضلای جهان به نام او کتب ساخته‏اند...».از این‏رو فراوانی شعر در این دوره با دوره نخست غزنوی، یعنی عهد عنصری و فرخی و منوچهری و غیره برابری می‏کرد.گذشته از شعرای چهارگانه، یعنی ابو الفرج رونی، سنایی، عثمان مختاری و مسعود سعد سلمان که از دوره ابراهیم تا بهرامشاه فعالیت داشتند، این دوره شاهد شعرای معتبر دیگری نیز بوده است. چنانکه اشاره شد سلاطین غزنوی علاوه بر دربار غزنین، به گسترش فرهنگ و ادب فارسی در هند نیز توجه خاصی داشتند.آنان به حمایت از شعرای هندی الاصلی چون ابو الفرج رونی و مسعود سعد سلمان همت گماشتند(18/ص 34-33).طبق گزارشی سلطان محمود هر ساله مبلغ یکصد هزار دینار در اختیار شعرا و نویسندگان قرار می‏داد تا یک محفل ادبی را در پنجاب اداره نمایند.در زمان همین سلطان بود که نخستین ترجمه اشعار سانسکریت به فارسی در هندوستان انجام شد.به تشویق او«ناندا»، را جای کالینجار، چند شعر را در تاریخ 1023 میلادی ترجمه کردمسعود غزنوی نیز ابو ریحان بیرونی را به غزنه، دروازه هند، آورد و بنابراین می‏توان گفت که وی امکان نوشتن کتاب تحقیق ماللهند را برای بیرونی فراهم آورد، هر چند که برخی معتقدند که مسعود رسما بیرونی را به چنین کاری تشویق نکرد.بیرونی نیز کتاب قانون مسعودی خود را به سلطان مسعود و کتاب الجماهر فی معرفة الجواهر را در کان‏شناسی به مودود بن مسعود عرضه کرد.

لاهور که مرکز حکومت غزنویان در هند محسوب می‏شد، نقش مهمی در گسترش فرهنگ ایرانی در آن سرزمین ایفا می‏کرد.محفل درباری و الی هند، همانند محفل غزنویان در غزنه، کعبه شعرا و نویسندگان شده بود.مسعود سعد سلمان در لاهور مورد حمایت شاهزاده سیف الدوله محمود بن ابراهیم بود که در سال 469 هجری به حکومت هند منصوب شده بود.این شاعر لاهوری در اواخر پادشاهی ابراهیم و اوایل سلطنت پسرش مسعود از حمایت ابو نصر هبة اللّه فارسی، نایب الحکومه غزنویان در هند برخوردار بود.به این ترتیب از یک سو با حذف موانع سیاسی و بسترهای مناسب که غزنویان فراهم کرده بودند، و از سوی دیگر با حمایتهایی که از علما و شعرا می‏کردند، کانون‏های فرهنگی در ایران و شه قاره هند شکل گرفتند و در پی آن، چنانکه خواهیم دید، رفت و آمد ادبا در این کانون‏ها تسهیل و موجب درخشش آنان گردید.

همچنان که اشاره شد، بنیان زبان و ادبیات فارسی، به عنوان یکی از مهمترین حوزه‏های فرهنگ ایرانی، در این دوره در شبه قاره هند نهاده شد.زبان فارسی از زمان سبکتکین وارد هند شد و برای نخستین بار در زمان سلطان محمود غزنوی به عنوان زبان رسمی و ادبی در نواحی شمال غربی هند رسمیت یافت(18/ص 54).همچنین در دوره غزنویان بود که طرز تفکر و اندیشه ایرانی در زمینه فلسفه و تصوف و به ویژه ادبیات فارسی تحول عظیمی در هند مسلمان ایجاد کرد.در پی فقوحات غزنویان در هندوستان، رواج زبان فارسی از طریق پنجاب، دهلی، گجرات، مالوا و دره گنگ امری اجتناب ناپذیر می‏نمود.با فتح پنجاب در سال 1021 میلادی به دست سلطان محمود، لاهور تبدیل به مرکز فعالیت ادبی-فرهنگی شد.از اوایل قرن پنجم هجری با تکامل تدریجی زبان فارسی فرهنگ جدیدی موسوم به«هندی-ایرانی»در لاهور به ظهور رسید.از آن پس، لاهور به عنوان مهمترین مرکز سیاسی- فرهنگی، با دربار غزنه کوس برابری می‏زد.پس از غزنویان، سلاطین غوری و امرای آنها چون ناصر الدین قباچه و شمس الدین ایلتتمش همواره در تربیت و پرورش ادبا می‏کوشیدند.

از آنجا که دربار غزنه نیز مرکز فعالیتهای فرهنگی بود و شاعران و ادیبان عالی مقام را به خود جلب می‏کرد، یک ارتباط آزاد و پربار فرهنگی بین خراسان و پنجاب و هندوستان برقرار شده بود.در چنین شرایطی بود که زمینه‏های مساعد ادبی فراهم شد و آثار پر ارزشی خلق گردید.

نخستین فارسی‏گویان هندی نیز از لاهور برخاسته‏اند.یکی از این نخستین شاعران فارسی‏گوی هندی، ابو عبد اللّه نکاتی، اهل لاهور بود که در زمان حکومت سلطان مسعود غزنوی به اوج شهرت خود رسید.او قبل از مسعود سعد سلمان و ابو الفرج رونی می‏زیسته و شعر او از بهترین آثارره عصر غزنوی به شمار می‏رود.قصیده او در مدح پادشاه نشان دهنده تسلط و مهارت او در زبان فارسی است. پس از لاهور، دهلی و مولتان به دژهای مستحکم فرهنگ و ادب فارسی تبدیل شدند.

علاوه بر این نثر فارسی نیز از دوره غزنویان در لاهور و سپس در عهد غوریان در دهلی رواج یافت.بعدها، نویسندگان هندی کماکان روش نویسندگان عصر غزنوی و سلجوقی را پیروی می‏کردند.در پی گسترش ادبیات فارسی در شبه قاره هند، تذکره نویسی فارسی نیز در هند و پاکستان آغاز شد.از زمان سلطان محمود غزنوی تا سال 1068 هجری پانزده تذکره فارسی در هند تألیف شد که نشان دهنده میزان گسترش زبان فارسی در آن کشور است.

اسلام:در این دوره اسلام به عنوان یکی از مهمترین مؤلفه‏های فرهنگ، عامل مؤثری در بسط ارتباط میان فرهنگ‏ها به شمار می‏رفت.چنانکه از منابع این دوره بر می‏آید.یکی از اهداف استراتژی نظامی غزنویان متعصب در هند رواج اسلام در آن سرزمین بود.پس از فتوحات غزنویان و فروکش کردن جنگ و ستیز، رفت‏وآمد علمای شریعت و رهبران طریقت، برای نشر دعوت اسلام به آن دیار آغاز شد.یکی از این رهبران منصور حلاج، عارف بزرگ زمان بود که در قرن چهارم هجری از طریق دریا به هندوستان مسافرت کرد و از راه پنجاب به عراق بازگشت.

بیداد محمود غزنوی با کتاب خانه ها و خردمندان

سلطان محمود به روایت تاریخ‏نویسان گذشته و معاصر،ربّ النوعی‏ بوده است از خدعه و تزویر و آزمندی و ستمگری،تندیسی برای‏ تعصّب و کینه‏ورزی و خون‏ریزی،که حقیقت وجود جنون‏آمیز خود را همه‏ی عمر پشت نقابی از دین‏ورزی و کفرستیزی پنهان می‏داشت، ریاکار مزوّری که هر سال به بهانه‏ی جهاد با کفّار و ترویج اسلام، نه تنها ولایات و شهرهای ایران،که سراسر شبه قاره‏ی هند را به‏ غارت می‏برد و آتش و دود و خون و خاکستر و ویرانه‏ها به جای‏ می‏نهاد.

او برای استحکام و استمرار فرمان‏روایی فرعونی خود،جز لشکریان نیرومند و آزموده و مجهّز،به دو چیز دیگر سخت نیازمند بود،یکی تسلیم و رضای بی‏چون و چرای عامه‏ی مردم که او را سلطان اسلام‏پناه خود بنامند-که این امر از دولت سر تیغ‏ خون‏چکان چه آسان حاصل می‏شود!-و دیگر تأیید و تصویب توخالی‏ خلیفه‏ی سالوس عباسی بود که دمادم به صورت عهد و لوا و منشورهای متعدد همراه القاب و عناوینی چون:سیف الدوله! یمین الدوله!امین المله!از جانب بغداد فرا می‏رسید،هرچند برای دمار از خلق خدا برآوردن در هیچ روزگاری به هیچ مجوز و منشوری نیاز نبوده است، با این همه، رنگ‏آمیزی و عوام‏فریبی و تظاهر به‏ اطاعت ظاهری از اوامر خلافت پوشالی،محملی بود برای تبلیغ‏ اسلام‏خواهی دروغین و بزرگ‏نمایی مسلمیّت او و سرپوشی بر مظالم‏ بی‏شمار و بدرسمی‏هایش.

او که هر زمستان‏با توسّل به قتال و جهاد با کفر و گسترش‏ اسلام به هند لشکر می‏کشید و از بت‏خانه‏ها،غنیمت‏ها می‏آورد و آن‏ را جهاد و غزوه می‏نامید،پس از دماندن بشارت!فتوحات سومناتی‏ پرسود و ثمر خویش در بوق و کرنای مدایح نفرت‏انگیز عنصری و فرخی،جز قتل عام هندیان را افزون بر رافضی و قرمطی‏کشان خود به مدد کلک دبیران مزدور فصاحت‏افشان!پرآب و تاب،طومار طومار به توسط رسولان و سفیران به عرض خلیفه می‏رساند و نو به نو القاب توخالی دریافت می‏داشت.

آزادمنشی سامانیان ،احترام و علاقه‏ی بعضی از خلفای عباسی-مأمون-به آرا و عقاید پیروان دیگر مذاهب و شرکت در مجالس بحث و جدال و نقد و نظر مشایخ آن فرق و رشد و اشاعه‏ی افکار فلسفی و عرفانی،در گستره‏ی سرزمین ما فضایی به وجود آورده بود لبریز از تفکر و تعقل‏ و ابداع و خلاقیت که فرزانگانی بی‏نظیر بر دامن خود پرورد هم‏چون: ابو ریحان،زکریای رازی،بو علی،رودکی،فردوسی و...

سرزمین ری به واسطه‏ی همسایگی با طبرستان و دیلمان و گیلان-حوزه‏ی پذیرش و پرورش تفکر زیدیه-و حاکمیت خاندان‏ شیعی بویه،بویژه به هنگام فرمان‏روایی مجد الدوله‏ی دیلمی دیاری‏ مساعد و امن بود برای رشد آرا و اندیشه‏های گوناگون مذهبی و فلسفی،و میدانی جهت بحث و گفت‏وگو و برخورد نظرات متفاوت‏ عقلی و نقلی.وجود کتاب‏خانه‏های بسیار و حضور مردان تحقیق و تألیف و نقد و نظر و شرکت مجد الدوله دیلمی در مجالس و مجامع صاحبان‏ دانش و حکمت همه و همه از دیدگاه تنگ‏نظرانه‏ی سلطان متعصب‏ عواملی بوده‏اند که«ری»دیار کفر و الحاد و زندقه نامیده شود و مأمن قرامطه و روافض،هرچند پیش از این،تدبیر سیّده خاتون زن‏ محز الدوله و مادر مجد الدوله،یورش محمد را مدت‏ها به تعویق‏ انداخت،امّا با مرگ این زن دیگر هیچ مانعی برای فتح ری و غارت‏ شهر وجود نداشت،بویژه اخباری که جاسوسان و منهیان در باب‏ فضای فرهنگی و عقیدتی حاکم بر شهر به گوش او می‏رساندند و دیگ حرص و آز جوشان او را هیمه‏ی اجاق می‏شدند:«و چنین خبر آوردند امیر محمود را رحمت اللّه که اندر شهر روی و نواحی آن‏ مردمان باطنی مذهب و قرامطه بسیاراند،بفرمود تا کسانی را که‏ بدان مذهب متهم بودند حاضر کردند و سنگریز کردند و بسیار کس‏ را از اهل آن مذهب بکشت و بعضی را ببست و سوی خراسان‏ بفرستاد،تا مردن اندر قلعها و حبس‏های او بودند.

آن‏گاه شرح فجایع وحشت‏بار،ویرانگری،غارت و قتل مردم و سوزاندن شهر و کتاب‏خانه‏ها و کشتار دانشوران را در لعابی از کفرستیزی به القادر باللّه خلیفه عباسی مکتوبا ارسال می‏دارد.موجز و مجمل نامه‏ی محمود در کتاب«فرخی سیستانی»استاد غلام حسین‏ یوسفی چنین آمده است:«...در این نامه اتهامات اهل ری را برای‏ خلیفه‏ی عباسی چنین برمی‏شمرد که اهل کفر و ضلالت و باطنیان‏ در ری پناه گرفته در این شهر به نشر کفر سرگرم بودند.با معتزله و روافض آمیزش داشتند،آشکارا به شتم صحابه می‏پرداختند و کفر را به میان آورده بودند...من رسیدگی به احوال ایشان را به فقها واگذار کردم فقها متّفق شدند بر این‏که این گروه از اطاعت‏ خداوند سرباز زده و به جرگه‏ی اهل فساد گام نهاده‏اند.

بعد اشاره می‏کند که:«بنابر قول فقها غالب این مردم نماز نمی‏ گزارند و زکوت نمی‏دهند و...بهترین ایشان معتزلیان و باطنیان‏ هستند که به خدای عز و جل و ملائکه و کتاب‏ها و پیغمبران او و روز قیامت معتقد نیستند...و در اموال و فروج و دماء مذهب اباحه‏ دارند...و ناحیه‏ی ری به دسته‏یی از مزدکیان اختصاص دارد که با اعلان شهادت ظاهرا ادعای اسلام می‏کنند،سپس تبرک نماز و زکات و روزه و غسل و نیز اکل میته تجاهر می‏نمایند.»

آن‏گاه محمود از غارت کردن خزائن پرجواهر آنان و به‏ دار کشیدن‏شان و سوختن کتاب‏هایشان یاد می‏کنند.»8

و امروز تاریخ تکراری حیرت‏آور ار به نمایش آورده است،چرا که‏ از پس هزار سال انگار روح خبیث محمود غزنوی در کالبد اهریمنی‏ بوش امریکایی مجال حلولی تازه یافته است،تا به جای مردم بی‏گناه‏ «ری»اعراب مسکین عراق را-البته نه به جرم الحاد و زندقه و رفض-بل با مژده‏ی حقوق بشر!دموکراسی!رهایی از چنگال صدام‏ دیوانه!به آتش و خون بکشاند.

هرچند این«غزنوی ضحاک تازی اتازونی»با عمری افزون‏تر از هزار سال هنوز زنده است و در«جعبهء جادوی فرنگ»گه‏گاه به‏ اشارت مارافسای سرمایه‏داری سری بیرون می‏آورد و زبانی تکان‏ می‏دهد و باز درون جعبه‏اش پنهان می‏شود و پروای آن ندارد که هر روز صدها انسان رنج‏دیده قربانی سیاست نابخردانه‏ی او می‏شوند.

سلطان محمود غزنوی و شعرا

رابطه سلطان محموى غزنوي با شعرا هم عصر خود به نقل از نويسنده كتاب الانساب

شعر دوست داشتی و شاعر را صلت بسیار دادی‏ و همه‏روز در شعر بحث کردی و ششصد شاعر خوب داشت از اوستادان‏ شعر و همه را قطاع و ادرار معین کرده بود غیر از آنکه هرگاه قصیده‏ خواندندی هزار هزار دینار بدادی و سرور شاعران عنصری بود و عنصری‏ او را منادمت داشت و همه شاعران در تحت تربیت او بودند و اما شعرهای‏ بد گفته‏اند چنانکه درین روزگار مطالعه میرود چیزی نیست و غالبا در آن روزگار نیکو بوده و فردوسی شاهنامه در حق او ساخت و سلطان با حال‏ او نیفتاد و از دو جهة بود یکی آنکه عنصری هنر شعری او بشناخت و او را بچشم سلطان بپوشید و ترسید که اگر او پیش سلطان راه یابد همه شاعران‏ را بازار کاسد شود و دیگر آنکه فردوسی مذهب شیعه داشت و کسی که مذهب‏ شیعه داشتی و ترک سنت و جماعت کردی سلطان او را دوست نداشتی و از آن جهة او را بخود نزدیک نگردانید و فردوسی ازو تمتعی نیافت تا بدنی‏ که بد مذهبی چگونه بی‏حرمتی دنیا و آخرتست با وجود آنکه می‏توان دانست که او را جمله علوم عقلی و نقلی جمع بوده است بسبب میل که ببد مذهبی کرده بود خدای تعالی او را شهرتی نداد.و شاعری علوی نابینا سلطان‏ را بود و شعر نیکو گفتی و در جنب آن شعرا می‏بود و او یک قصیده بر سلطان‏ خواند و سلطان او را یک پیل زر سرخ داد.و سلطان منجمان را تربیت کردی‏ ....و در درستی قول بحدی بود که شاعری بود در مرو نام او عماره و او هرگز از مرو بیرون نیامده بود و اما شعری که گفتی خوب بود روزی رباعئی‏ گفت و بامیر محمود فرستاد بغزنین پیش غلامی از غلامان امیر و گفتی که‏ چون سلطان را وقت خوش باشد ده و آن غلام فرصت نگاه می‏داشت تا وقتی بشراب خوردن نشست و بحث در رباعیها می‏رفت و هرکس رباعئی‏ می‏خواندند و آن غلام رباعی بدست سلطان داد و آن رباعی اینست: بنفشه داد مرا لعبت بنفشه / ‏قبای‏ بنفشه‏بوی شد از بوی آن بنفشه / ‏سرای‏ بنفشه هست و نبیذ بنفشه  / بوی خوریم‏ بیاد همت محمود شاه بارخدای و گفتند شاعریست در مرو او را عماره می‏خواندند شاه بارخدای‏ که براتی نویسید بعامل مرو تا از خزانهء من دو هزار دینار به آن‏ شاعر رسانند و اگر وفات کرده باشد بورثهء او رسانند وزیر این‏ حکایت فراموش کرد و اگر فراموش نکرد گفت سلطان فراموش کرده‏ باشد غلامی که رباعی داده بود با وزیر گت وزیر گفت تا از سلطان نپرسم بازندهم و روزی دیگر سلطان را یاد آمد و گفت وزیر را بخواندند از وزیر بپرسید که آن برات که به آن شاعر کرده‏ بودم دادی گفت توقف داشتم که دوش مست بودی سلطان بفرمود تا دو هزار دینار زر در استرها بار کردند و چندکس همراه کردند و بعماره سپردند و وزیر را بتدارک آن کار آن سال پانصد دینار زر مصادره فرمود و گفت تا شما بدانید که سخن من یکی باشد چه‏ در مستی و چه در هشیاری.....

2:امیر تیمور گورکانی  :

مؤسس سلسله تیموریان «امیر تیمور گورکانی» است که چون در زد و خورد با «امیرحسین» حاکم سیستانی تیری به پای وی اصابت کرد به تیمور «لنگ» معروف شد. چون امیر تیمور خواهر امیر حسین را داشت او را گورکانی گفته یعنی داماد و این لقب بر او ماند.

امیر تیمور مانند اکبر شاه گو اینکه کم سواد بودند از ذوق سلیم شاعری و شوخ مزاجی بهره‏مند بود.

حکایت کنند (دولتشاه) که وقتی که سلطان صاحبقران اعظم امیر تیمور گورکان انارالله برهانه، فارس را مسخر ساخت، در سنه خمس و تسعین و سبعمائه شاه منصور را به قتل رسانید، خواجه حافظ در حیات بود. کس فرستاد و او را طلب کرد، چون حاضر شد گفت من به ضرب شمشیر آبدار اکثر ربع مسکون را مسخر ساختم و هزاران جای و ولایت را ویران کردم تا سمرقند و بخارا را که وطن مألوف و تختگاه من است آبادان سازم، تو مردک به یک خال هندوی ترک شیرازی ما را می‏فروشی درین (بیت) که گفته‏ای بیت :

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را                      به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

خواجه حافظ زمین خدمت را بوسه داد و گفت ای سلطان عالم از آن نوع بخشندگی است که بدین روز افتاده‏ام، حضرت صاحبقران را این لطیفه خوش آمد، و پسند فرمود، و با او عتابی نکرد بلکه عنایت و نوازش فرمود ...»

« ... حکایت دیگر این است که وقتیکه امیر تیمور به هند آمد. امیر تیمور فرمود شنیده‏ام که در هندوستان بسیار خوانندگان خوب دارند یکی از این خوانندگان خوب بیارید تا موسیقی و صدای خوش او را گوش کنم. یک خواننده نابینای سیاه‏فام و سخنور در خدمت سلطان حاضر شد. طوری خواند که پادشاه را خوش آمد و سلطان پرسید اسم تو چیست؟ پاسخ داد اسمم «دولت» است (به معنی توانگری، ثروت) پادشاه گفت آیا «دولت» مگر کور است؟ او فوری جواب داد اگر کور نبود به دَر خانه لنگ و نزد لنگ نمی‏آمد. از جواب او ناراحت نشد بلکه دو تا جایزه به او داد ...»

«... روزی دشمن به امیر تیمور فشار آورد و او مجبور شد که بخاطر امان از دشمن به داخل یک عمارت ویران پناه برد و ناامیدی را خواست از مغزش دور کند. دید که یک مورچه دارد یک دانه گندم را از روی دیوار به سمت بالا حرکت می‏دهد تیمور با دقت به مورچه نگاه می‏کرد و می‏شمرد دید که مورچه شصت و نه بار از بالا به پائین افتاد و هفتادمین بار موفق شد دانه را هم به مقصد برساند. این واقعه برای او درسی بود که هیچ وقت آنرا فراموش نمی‏کرد به او شجاعت بخشید ...»

مروری بر اوضاع سیاسی-اجتماعی قرن نهم (تیمور و نوادگانش )

قرن نهم مقارن با حاکمیت فرزندان تیمور بر ایران بود؛بدین‏شکل که در فاصله زمانی سالهای 850-807 ه.ق. شاهرخ بر قسمت اعظمی از متصرفات تیمور حکومت کرد و پس از او در سالهای 873-855ه.ق.ابو سعید بن سلطان محمد بن میرانشاه و سپس سلطان حسین میرزای بایقرا در فاصله 911-875 ه.ق.متصرفات تیمور را در اختیار داشتند.

در این قرن نیز مانند سایر ادوار پس از حمله مغول پیوسته شاهد فراز و نشیب‏های و قتل و غارتهای فراوانی هستیم و جز در دوره کوتاهی از سلطنت شاهرخ که امن و آسایش نسبی بر ایران حاکم می‏شود، در طی این قرن به دلیل اختلافات شاهزادگان و امراء، قحطی و فساد در کلیه بلاد ایران شایع است و این وضع موجب شده که مضامینی همچون غم و بی‏اعتباری دنیا به وفور در شعر این دوره مشاهده شود.

افزون بر این یکی از مسائل اجتماعی دیگری که در قرن نهم تأثیر بسزایی از خود در شعر بر جای گذاشت، مسائل فکری و اعتقادی است.

در این قرن حکومت مطلقه با اسلام و مذاهب منشعب از آن است و تشیع و تسنن هر دو از گسترش خاصی برخوردارند.با این توضیح که بعد از سقوط خلافت عباسیان به دست مغولان در قرن هفتم، تشیع رو به قوت است و شایان ذکر است که حتی شاهزادگان تیموری در عین حالی که خود معتقد به مذاهب اهل تسنن هستند برای سادات و مشایخ تصوف احترام فوق العاده‏ای قائلند و زیارت مشهد مقدس از کارهای شاهرخ و غالب سلاطین دولت تیموری

بوده و همین جو سیاسی-اجتماعی که باعث می‏شود مناقب پیامبر و ائمه و حماسه‏های تاریخی و دینی در شعر قرن نهم از گسترش چشمگیری برخوردار باشد.

افزون بر این، رشد و گسترش روز افزون فرق تصوف به خصوص بکتاشیه و نوربخشیه در قرن نهم گرایش به سمت مضامین عرفانی و مذهبی را در شعر این دوره رایج و شایع کرده بود.

نکته دیگری که در باب مسائل اجتماعی-سیاسی قرن نهم قابل ذکر می‏باشد این است که تیمور و اخلاف او علیرغم تمام تضادها و اختلافاتی که بر سر تصرف بلاد داشتند از یک وجه اشتراک برخوردار بودند و آن حمایت و تشویق از اهل هنر و ادب بود به گونه‏ای که گفته‏اند یکی از اختصاصات تیمور این بود که برای هر یک از پسران خود دربار شاهانه‏ای ترتیب داده بود و به رسم شاهان پیشین برای آنان ندمایی از شاعر و ادیب و دانشمند گردآورده بود. همچنین در مورد حمایت شاهرخ، ابراهیم سلطان بن شاهرخ(م.838)و میرزا بایسنقر از شعراء و علماء در کتب تاریخی از قبیل مطلع السعدین، حبیب السیر و روضات الجنات مطالب فراوانی نوشته شده که ذکر آن‏ها موجب اطاله کلام خواهد بود.

در کل نتیجه شعر دوستی این خاندان موجب شد که در قرن نهم صدها شاعر پا به عرصه ادب گذارند که برخی از آن‏ها همچون جامی، شاه نعمت اله ولی، هلالی جغتایی و اهلی شیرازی در ایجاد حلقه اتصال شعر قبل از قرن نهم و بعد از آن نقش بسزایی داشتند.

کوتاه سخن این که این قرن نیز مانند سایر مقاطع بعد از حمله مغول در کنار تنشهای سیاسی و اجتماعی، از نظر فکری و اعتقادی از ویژگیهای مثبتی نیز برخوردار بود که باعث ایجاد موج خاصی در بحر بیکران ادب فارسی شد.

پس از این تحلیل کوتاه اجتماعی، به بررسی مضامین رایج در شعر این قرن می‏پردازیم و این مبحث را با مضمون، «منقبت»آغاز می‏کنیم.

منقبت

در قرن نهم، عواملی همچون توجه بیش از حد تیمور به تجدید مسائل مذهبی و آزاد گذاشتن مسلمانان، ضعف روزافزون اهل تسنن و گسترش دو فرقه متصوف شیعه به نام«بکتاشبه»که از پیروان محمد رضوی نیشابوری بودند و«نوربخشیه»-که از تابعان«سید محمد نوربخش قاینی»به شمار می‏رفتند-زمینه را، برای رشد تشیع فراهم کرد و پیامد آن سرودن شعر، برای ائمه رواج روزافزونی گرفت؛به گونه‏ای که ابن حسام خوسفی از شاعران این قرن، یک دیوان کامل در مناقب و مراثی پیامبر و اهل بیت سرود و منظومه‏ای به نام«خاوران نامه»در شرح جنگ‏ها و غزوات حضرت علی(ع)و قصیده‏ای در ذکر مکافات ابن ملجم از زمان مرگ تا روز قیامت خلق کرد.

جامی»نیز منظومه‏ای به نام«اربعینات»سرود که در آن چهل حدیث را از پیامبر به نظم فارسی در آورد و قصیده‏های متعددی در مناقب اهل بیت به رشته نظم کشید.همچنین سروده شدن قصیده‏های متعددی در مناقب پیامبر، حضرت علی، امام رضا و حضرت مهدی(ع)توسط لطف اله نیشابوری، کاتبی فغانی شیرازی، انسی، اهلی شیرازی، نظام استرآبادی و دیگر شعرای این عهد، شاهد دیگری است بر این مدعا...

این گونه بود که«منقبت اهل بیت»رایج‏ترین و متداول‏ترین مضمون شعر قرن نهم شد و در این عهد، کمتر شاعری است که صفحاتی از دیوان او به این مضمون اختصاص نیافته باشد.

با نگرشی به تاریخ زندگی شعرای قرن نهم درمی‏یابیم که بیشتر آن‏ها شیعه مذهب بوده‏اند؛بنابراین انگیزه آن‏ها برای سرودن این نوع شعر پیامد گرایش‏های مذهبی آن‏هاست و بعید به نظر می‏رسد که آن‏ها، به سبب تابعیت از جو شعری حاکم، به سرودن این گونه شعرها مبادرت کرده باشند.

افزون بر این، روانی کلام و صداقتی که در بیان احساسات و عواطف شاعر دراین‏گونه شعرها مشاهده می‏شود؛ما با به خلوص انگیزه آن‏ها، در سرودن مناقب، بیشتر رهنمون می‏سازد.

عرفان

یکی از مضامین رایج و گسترده شعر فارسی«عرفان»است.به نظر می‏رسد که از ابتدای ظهور شعر فارسی شعرهی لطیفی در زمینه ارادت و عشق انسان نسبت به خداوند وجود داشته است و در واقع، می‏توان آن‏ها را، آغازگر شعر عرفانی دانست و از سده‏های اول هجری، کم و بیش دو بیتی‏ها یا قطعه‏هایی از مشایخ عرفان و تصوف دیده می‏شود.

در«حلیه الاولیاء»مجموعا 330 بیت شعر به 25 نفر از صوفیه که در نیمه‏های قرن سوم تا اواخر قرن چهارم هجری می‏زیسته‏اند، نسبت داده شده است که از این میان، می‏توان ذوالنون مصری، سری سقطی و یحیی بن معاذ رازی را نام برد و این همان روزگاری است که عرفان به تدریج هویت مستقل خود را یافت و برای اولین بار، اصطلاحات عرفانی و صوفیانه وارد شعر شد.

ورود اصطلاحات عارفانه و صوفیانه در شعر، از طرفی باعث زدوده شدن شیوه یکنواختی که قرن‏ها عارض شعر فارسی شده بود گشت و از طرف دیگر، باعث گرایش مردم، به ویژه، شاعران به طرف تصوف، به ویژه، تصوف علمی و فنی شد.

عشق عرفانی به صورت مدون و شکل یافته، اولین بار به وسیله سنایی وارد شعر شد و تا قرن نهم نیز همچنان به حضور خود در شعر فارسی ادامه داد.

در قرن نهم، نخست به دلیل گرایش‏های مذهبی شاعران و سلاطین و سپس به دلیل رواج روزافزون تصوف، مقوله«عرفان»در شعر نمود چشمگیری دارد و نکته جالب در شعرهای عرفانی این قرن، آن است که عرفان آن منطقی‏تر، معتدل‏تر و تجربی‏تر از دوره‏های گذشته بوده و به مقدار زیادی با زندگی روزمره همسانی و نزدیکی پیدا می‏کند.

از میان مقوله‏های متعدد عرفان، آنچه بیش از همه در شعر این قرن، بدان پرداخته شده است، «عشق عرفانی و حقیقی»است و طبیعی است که معشوق این عشق«ذات مقدس خداوند»است.

شعرهای عرفانی این قرن، بیشتر در قالب«غزل»و به ندرت در قالب‏های دیگر، سروده شده‏اند و از میان این نوادر، می‏توان به برخی از رباعی‏های شاه نعمت اله ولی و مثنوی«شمع و پروانه»اهلی شیرازی اشاره کرد.این مثنوی در ساختار معنایی، از مضمون عرفانی برخوردار است و در واقع، تمثیلی است از جذبه و انجذاب طالب و مطلوب در طریقت عارفان و صوفیان.

در شعرهای عرفانی قرن نهم نیز واژه‏های همچون دیرمغان، رند، مست، تجلی، مغبچه، میخانه، درد، خراباتی و همانند این‏ها مکرر به چشم می‏خورد که در واقع این امر بازمانده سنن ادبی دوره‏های گذشته است و این واژه‏ها در شعر این قرن نیز به همان معنی ای که در قرن ششم تا هشتم داشته‏اند، به کار گرفته می‏شوند.شعرهای زیر که به ترتیب از جامی، اهلی شیرازی، قاسم انوار، هلالی جغتایی، شاه نعمت اله ولی و بابا فغانی شیرازی است، نمونه‏ای از شعرهای عرفانی قرن نهم می‏باشد.

غم

غم»یکی از مضامینی است که از دیرباز در شعر فارسی حضور داشته و در قرن مورد بحث ما، یعنی قرن نهم نیز همچنان در شعر حاضر است. منظور از«غم»در شعر قرن نهم، در بیشتر موارد غم ناشی از عشق است و این عشق می‏تواند جنبه زمینی و محسوس داشته باشد و یا جنبه عرفانی و ملکوتی.در هر صورت، باعث و برانگیزنده حس غم در شاعر، «عشق»است. نکته قابل ذکر است که شاعران این عهد نیز به پیروی از یک سنت ادبی که عبارت بود از برتری غم عشق بر شادی و از قرن ششم در ادبیات آغاز شد، غم عشق را از شادی برتر می‏شمارند و گاه تنها بهره عشق را همین غمی می‏دانند که پیوسته و حتی تا زمان مرگ با آن‏هاست.